استقلال قهرمان




وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...
![]()
بالاترین را دوست داریم و از آن حمایت میکنیم
سلام. با عرض شرمساري اين اخرين مطلبيه كه من از اين دكه ميذارم. قول ميدم.





بلیت فروشی سر کوچه ما هرگونه انتقاد و پیشنهادی رو در راستای بهتر شدن اعلامیه هایی که به شیشه دکه میزنه٬ قبول میکنه. ملت انتقاد پذیریم دیگه٬ چه کنیم.


پی نوشت: قبلن هم اینجا و اینجا از این دکه براتون عکس گذاشته بودم
بالاخره همفکریهای امور رفاهی و اداره خوابگاهها با روسای دانشگاه نتیجه داد و مشکلات دانشجویان خوابگاهی تا حدودی برطرف شد. چند روز پیش قفسه های مخصوص کتب مذهبی تو خوابگاه توزیع شد و مشکل اساسی ما که همون بلاتکلیفی در عدم وجود محل مناسب برای کتابهای مذهبی خودمون بود برطرف شد. از مدیریت محترم دانشگاه٬ جناب آقای دکتر دانشجو و سایر معاونینشون که باعث ارائه خدمات شگرف میشن کمال تشکر رو داریم.

در ذیل به اختصار سایر نیازهای فوری و ضروری دانشجویان خوابگاهی آورده میشه تا دیگه اساتید انقد زحمت نکشن فکر کنن.
۱- جانماز دراز برای نماز جماعت در اتاق (از این دسمال سبز درازا)
۲- جای مهر دیواری
۳- مهر رکعت شمار
۴- بن خرید کتب مذهبی
۵- ساعت اذانگو با صدای موذن زاده
و ....
چند وقتیه که هم اتاقیم با یه آخوندی رفیق شده و این حاج آقا هر از گاهی به ما سر میزنه. حرفایی که میزنه و کارایی که میکنه واسه من خیلی جالب و بعضی وقتا باور نکردنیه. اون تو خوابگاه ما از همه لحاظ راحته و هر حرفی که فکر کنید میزنه٬ از حرفای سیاسی علیه نظام گرفته تا مسایل جوانان و مسکن و قیمت زنای صیغه ای تو قم و ...
جالبه بدونید که این آدم متولد سال ۶۲ دارای ۱۰۰ کیلو وزن و ۱۸۷ سانتیمتر قده. فوق العاده شکمو و البته تنبله. عیاش و خوش گذرانه و تا جایی که بتونه تفریح میکنه. دایم تو مسافرته چون متولی ۱۰-۲۰ تا مسجد و مدرسه تو چابهار و مشهد و شیراز و چند تا جای دیگس. جدا از اینکه از همه اینا ماهیانه درآمد داره٬ صاحب ۵۱ درصد از سهام یک بیمارستان فوق تخصصی تو ولنجکه که به قول خودش همه اینها رو هم نصف درآمدش هم نیست. خودش میگه زنش تا حالا از خونه بیرون نیومده و هیشکی اسم زنشو نمیدونه. به قول بچه ها زنش رو مث یه کمد میدونه که تو خونشه.
هفته پیش شیخ اومده بود پیش ما و گفت که امشب همه مهمون منید. بچه های ندید بدید هم از اتاق اینوری و اونوری و بالایی و خلاصه هر کی که یه سلام علیکی با ما داشت ریختن اومدن. تقریبن ۱۵ نفری شدیم. رفتیم بیرون و سرتون رو درد نیارم یه دلی از عزا درآوردیم. حالا بماند که شیخ وسط خیابون چه اداهایی درمی آورد و مردم رو سر کار میذاشت چون اون واسه خودش یه داستان طولانیه. شب که برگشتیم شیخ دلیل مهمون کردنش رو گفت که انگیزه ای شد برای من که این مطلب رو بنویسم. گفت که "امروز که تو هواپیما می اومدم یه آقای مسنی اومد پیشم و مبلغ قابل توجهی پول بهم داد و گفت که شب خواب بد دیده و براش دعا کنم". این آدم که طبق حرفای شیخ آدم مایه داری هم بوده چیزی در حدود ۲۰۰ هزار تومن به شیخ داده بود. بعد از اینکه شیخ رفت من داشتم به اون آدم فکر میکردم که چه فکری باعث شده تا همچین کاری بکنه. الان شاید احساس میکنه تمام گناهاش پاک شده یا یه تیکه از بهشت رو خریده یا اینکه خیلی آدم خوبیه. با خودم فکر کردم چه آدمای فقیری محتاج شاید قسمتی از این پول میتونن باشن و شاید این پول بتونه مشکل چند نفر رو حل کنه یا لااقل یه کمکی به کسی باشه اما خرج خوش گذرانی یه آخوند میشه. چرا مردم ما یه کم فکر نمیکنن و انقدر اینارو آدم حساب میکنن. واقعن فکر میکنن که اینا ارتباطی با خدا دارن؟ یا اینکه درک و شعورشون بیشتر از مردم عادیه؟
هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر عصبانی میشدم
من گاهی برنامه "دو قدم مانده به صبح"محمد صالح علا رو میبينم.هم خود صالح علا آدم بامزهایيه، هم تو برنامه گاهی حرفای جالب و جسورانهای زده میشه. الان دو سه هفتهای يه که توی يکی از اون "مرغزارهای گفتگو" رشید کاکاوند کارشناس ادبی برنامه پا کرده توی کفش ترانه فارسی. جلسه اول، مهمان برنامه خود صالح علا بود که کمتر از خودش گفت و بیشتر در مورد تفاوت شعر با ترانه یا شاعر با ترانهسرا حرف زدن که با هنجارگریزیهای زبانی بامزه صالح علا برنامه خوبی شد. دیشب کاکاوند اکبر آزاد ترانه سرا رو دعوت کرده بود و تعریف از استاد که حافظه جمعی همه ما حاوی ترانههای به ياد ماندنی استاده و اين حرفها. بعد قسمتهایی از ترانههای استاد رو خوند و اینکه چقدر همه ما با اين ترانهها رابطه برقرار کردیم و چقدر خاطره داریم. بعد هم صحبت از چند ترانه سرا شد که تصادفا همهشون بيشتر کاراشون بعد از انقلاب در اومده بود و باز تعریف از اینکه چقدر مردم کوچه بازار اين کارها رو از حفظن و با خودشون "مترنم" میشن. هی به ترانههای خونده شده با دقت گوش میدادم ولی نه من، نه اونایی که با هم پای تلویزیون بودیم، خاطره که سهله حتی هیچکدوم از اين ترانهها برامون آشنا هم نبود. بعد اين وعده رو دادن که بخشهایی از اين ترانهها پخش میشن و همه قراره خاطراتشون زنده بشه. ما هم گوشامونو صابون زدیم و منتظر شدیم. ولی فقط يه ترانه یه خورده به نظر آشنا اومد. (اونم احتمالا به خاطر شباهت با کارای دیگه). به نظر من اين ترانهها خاطره انگیز و ماندگار هستن ولی فقط برای کارمندای صدا و سیما یا آشناهای اين هنرمندا يا نهایتاً برای کسایی که رادیو پیامشون صبح تا شب روشن بوده. من فکر میکنم اینا واسه معرفی کردن ترانه به عنوان یه ژانر، حسن نیت دارن ولی وقتی نمیشه درباره موضوعی حرف زد بهتر نیست آدم ساکت باشه تا اين که اون موضوع رو چپه و کج دار و مریز معرفی کنه؟ آخه مگه میشه از پدیدهای به اسم ترانه فارسی حرف زد وحتی اسمی از مثلاً ایرج جنتی عطایی، اردلان سرافراز، شهیار قنبری، و دیگرون به میون نیاورد؟ بیايید توی کوچه و خیابون، برید توی ماشینای مردم، سرک بکشید توی هارد کامپیوترا ببینید مردم اين ترانههای باسمهای و سفارشی خنک رو گوش میدن یا چیزای دیگه رو. بين همين ترانههای ظاهرالصلاح هم کارای خوب پيدا میشه ولی معرفی کردن اونا از رسانه به اصطلاح ملی به عنوان کارای بزرگ و ماندگار مثل اين ميمونه که به خاطر روشنايی روز به جای خورشيد از کرمای شبتاب تشکر کنيم. حضرات طوری در مورد ترانه فارسی حرف میزنن که انگار محدود میشه به همين چيزای مجوز گرفته و جز اينا اصلاً چيزی وجود نداره. به قول رفیقمون: جای آن است که خون موج زند در دل دُر/ زين تغابن که خزف میشکند بازارش. اگه به من بگن زود چن تا ترانه رو که از حفظی بخون احتمالاً بخونم:
تو چشمتون چه قصههاست/ نگاهتون چه آشناست/ اگه بپرسین از دلم/ میگم گرفتار شماست/ نگاهتون پیش منه/ حواستون جای دیگهست/ خیالتون اینجا که نیست/ پیش یه رسوای دیگهست... (اردلان سرافراز)
يا مثلاً: کوچهها باریکن دکونا بستهس/خونهها تاریکن طاقا شکستهس/از صدا افتاده تار و کمونچه/ مرده میبرن کوچه به کوچه... (شاملو)
یا مثلاً: وقتی میای صدای پات/ از همه جادهها میاد/ انگار نه از یه شهر دور/ که از همه دنیا میاد... (هدیه)
يا مثلاً: من همون جزیره بودم/ خاکی و صمیمی و گرم/ واسه عشق بازی موجها/ قامتم یه بستر نرم... (امير فرخ تجلی)
يا دهها ترانه ديگه ولی به ندرت بندهایی از ترانههایی يادم بياد که از راديو و تلويزيون پخش شده يا اينجا مجوز انتشار گرفته. شايدم ما يه طوريمون میشه و خبر نداريم والله اعلم...