تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

 

تصور کن!

 الان جمعه شبه (شب یعنی ساعت ۴-۳) و یکشنبه امتحان داری یه امتحان سخت که نه سر کلاسش بودی، نه درسشو خوندی!

وقتی داری می­خوابی تو تخییلاتت* چی می­گذره؟ دوست داری چه اتفاقی بیافته؟

برای من اتفاق افتاد!

 

تصور کن!

شنبه ظهر صدای زنگ تلفن بیدارم کرد!

مهدی از پشت خط گفت:« آیدین! قرار شده امتحان فردا (میشه همون یکشنبه) صبح بیافته پس فردا (میشه دوشنبه) بعد از ظهر، البته اگه تو (یعنی من) موافقت کنی»

من موافقت کنم؟ خوب معلومه که موافقت می­کنم!

 

تصور کن!

چه حالی میده! نه؟

حالا با خیال راحت می­تونم کلی بخوابم!  کلی اینترنت گردی کنم و حتی چیز بنویسم! تازه یه قرار فیلم دیدنم واسه شب با صالح بذارم! تو وقت­های بیکاری هم خورد خورد درس بخونم! محشره نه؟

 

 

*تخییلات یه چیزیه که نه مغز می­خواد نه فکر!

 

 

 

امروز تولد آقای لینچ بود. قدم نو رسیده مبارک!

 

 

 

 

 +   :: سی ام دی 1385 ساعت 16:41 ::   ::

 

چه حالی میده آدم بره مسافرت بیاد ببینه وبلاگ داره!

خیلی خوشحالم.حالا من هم به خودم افتخار میکنم. آخ جون.

از بابا بهروز هم ممنونم.

من امروز یه کشف جدید کردم که احتمالن به تمام مناقشات اخیر پایان میده : اون روباهه بابک نیست، کلاغ اولیه بابکه، اون روباه آیت ه که منتظره تا مقرریش برسه!!!!؟؟؟؟

اما از همه این حرفا گذشته مصرف هفته­ای دوبار ماهی خیلی خوبه.

امتحان داریم. تمام می­کنیم.

همه تون رو دوست دارم!

 

 +  صالح :: بیست و نهم دی 1385 ساعت 17:47 ::   ::

 

مقادیری اعتراض دارم که بیشتر شبیه اعلامیه است، شایدم شبنامه:

الف) اون روباه اصلا معصوم نیست!!! اون منم!

ب) حالا پسوردم رو میدونی چرا می خوای نابودم کنی؟؟

توضیح ب جهت تنویر افکار عمومی ) : یک عده دشمن دوست نما با استفاده از پاره ای ترفندهای غیراخلاقی از جمله دزدیدن رمز عبور وبلاگ شخصی من و انتشار مطالبی خیالی در آن تصمیم به نابودی و بدنام کردن اینجانب را داشتند، که با اتخاذ مواضع محکم از سوی صاحب حق مجبور به رها سازی مواضع خود شدند. متشکرم!

ج) نفس کش !

د) اون روباه رو چند می فروشین ؟؟

 

 +  IDN :: بیست و نهم دی 1385 ساعت 4:21 ::   ::

 

اوه! چقدر اتفاق تازه! این همه پست جدید! یه قالب خوشگل! ثبت وبلاگمون! و طبق معمول کل کل های دوست داشتنی دوستان!! آمار بازدیدها! و ...

ایول ! بابا این امتحانا هم امونمو بریده! منم که درسخوووون! اونوقت این دوستای بی عار و بیکارمون هی هرروز هرروز یه حرکت جدید می کنن! آقا واستین باهم بریم! 

اول از همه لازمه که از بابابهروز به خاطر قالب باحالی که طراحی کرده تشکر کنم! ایول بابا! دمت غیژ!

دوم اینکه من با نظر آیدین کاملا موافقم! دلایلی که آورده کاملا منطقیه که بابک اون کلاغ اولیه است! ولی اینکه آیا من واقعا اون روباهم؟ چرا؟ کلی فکر کردم و به ذهنم (!) فشار آوردم نفهمیدم. اصلا میذاریم به عهده خواننده ها خودشون هرطور خواستن فکر کنن! ما که به علت مشکلات سخت افزاری از فکر کردن معافیم!

اصلا شاید هم اون کلاغ اولیه هیچ کدوم از ماها نباشه و همسایه طبقه بالاییمونه که همیشه از برکاتی که به سرمون نازل می کنه، مستفیض می شیم! اون روباهه هم همسایه پایینیمون یا همون مدیر ساختمونه که فقط منتظره سر ماه برسه و پول شارژشو بگیره! هیچ نقشی هم تو کل ماجرا نداره!

 پی نوشت: به کسانی که تعداد تناقض های موجود در متن فوق را درست حدس بزنن، جایزه نفیسی اعطا خواهد شد.

 +   :: بیست و هفتم دی 1385 ساعت 5:16 ::   ::

 

به به! چه زیبا خدایش به خودمون باید تبریک بگم! به خاطر قالب خوشگلی که داریم از بابا هم ممنونم!

ولی یه اشکال کوچولو پیش اومده! این آقای بابک جو گیر شده! هی میگه من روباهم!

آخه عزیز من تو شاید یه شباهتهایی به روباه داشته باشی (بر منکرشم لعنت) ولی نه هر روباهی!

آخه این طفل معصوم رو نگاه کن!

ببین چه همه مظلومه! عمرا یه تیکه از اوون پنیر هم به دهنش نمی رسه! بشمار ببین چندتا دهن باز قبل اون واسه پنیره جا گرفتن!

خوب واسه اینکه هم بابک ناراحت نشه هم حق به حق دار برسه هم یک گوشه ای از حقایق عیان شه من مجبورم توضیحاتی بدم!

به نظر من بابک اون روباهه نیست بابک اون کلاغ اولی است که پنیر تو دهنشه خب دلیل هم دارم براش: 

          ۱- اون کلاغه تو یه فرصتی قبل از اینکه بقیه حتی روحشون خبردار شه پنیر رو برداشته!

         ۲- همه اون کلاغا و روباهه دلشون پنیر می خواد ولی...!

         ۳- اون کلاغه رفته نشسته جایی که دست هیشکی بهش نمیرسه و الباقی فقط میتونن حسرت بخورن و امیدوار باشن که بهشون لطفی بشه!

          ۴- روحیه و تمایلات کلاغ پنیردار نسبت به جابجا کردن کلاه (به طور کلی هرکلاهی) کاملا مشخص و آشکاره - نگاهش به دهن باز و التماس بقیه رو ببینین!

          ۵- این روباه تو طبقه چهارم فقط و تنها فقط میتونه یک نفر باشه: حسام! چرا؟ حالا!

دلایل بالا به اضافه اندکی شناخت از بابک نتیجه می دهد: تاواریش بابک تنها گزینه برای کلاغ پنیردار بودنه!

 

         

 +   :: بیست و هفتم دی 1385 ساعت 2:40 ::   ::

 

تبریک میگم. از چند لحظه پیش این وبلاگ در لیست وبلاگ­های بلاگفا ثبت شد.

این مفهومش اینه که ما از الان جزو وبلاگ­نویس­های با اصل و نسب هستیم. وقتشه ، به خودتون افتخار کنین.

البته صالح خان لطفا تا نوشتن اولین مطلبت صبر کن ، بعدش تا دلت بخواد می­تونی به خودت افتخار کنی!

راستی یقه اسکی خریدی؟؟!!

 

 +  IDN :: بیست و هفتم دی 1385 ساعت 2:14 ::   ::

 

استاد بابا بهروز عریان ( اغلب اوقات پوشیده است، گفتم تپش قلب نگیرین! ) بجز اون هنر شاعری، که باعث جابجایی شدید مرزهای شعر و شاعری زبان فارسی شده است ، هنرهای دیگه ای هم داره. مثلا خوردن یک کیلو بستنی در 76 ثانیه !! یا طراحی صفحات مختلف مثل کلاسور ، وب ، موسیقی و وبلاگ !

این قالب جدید هم که می­بینین باعث خوشگلی شدن وبلاگ ما شده، جدیدترین هنرنمایی بابا بهروز ه . کلن کارش خیلی درسته.

کافیه تهدیدش کنین!

بابا بهروز گفت : چیزای خنده­دار بنویسین.

 

بعد از تحریر : کسي مي­دونه " تاواريش" يعني چي؟ کلمه روسي ه ؟؟

یه بعد از تحریر دیگه : من که امتحان ندارم، پس میرم فیلم نگاه کنم.

بعد از تحریر آخر : از الان گفته باشم، اون روباه منم!!

 

 

 +  IDN :: بیست و ششم دی 1385 ساعت 20:56 ::   ::

 

سال چندم بود رو يادم نمياد آيدين. اون سالي بود که آقاي بالار معلم املاء و انشاء مون بود. يه بار واسه موضوع انشاء ازمون خواست که هرچي دلمون مي­خواد بنويسيم، مثلا يه داستان. خيلي خوشحال شده بودم. فکر کنم سال دوم دبيرستان بود. من تخت آخر مي­نشستم و تو درست جلوي من. با اون قد رعنا . يه پوشش خوب براي خواب­هاي سر کلاسم بودي.

يادت مياد آيدين ؟؟!

هفته بعدش تو سر کلاس يه داستان خوندي. يه داستان معرکه. راوي داستان، اول شخص بود و ماجراي ديوانه شدن يکي از فاميل يا همسايه­هاشون رو تعريف مي­کرد، و اينکه اين ديوانگي به خاطر يه راز بود و اون شخص بعد از فاش کردن اون راز واسه راوي، خوب شد و  ديوانگي به راوي منتقل شد.

خيلي اتفاق افتاده که به اون داستان فکر کردم. مخصوصا به اون راز. اون راز دقيقا چيزي که سينمايي ها بهش مي­گن " مک­گافين ".

يادت مياد آيدين ؟؟

چه لذتي بردم اون بعدازظهر پنج­شنبه. به خاطر اون چيزي که تو خونده بودي و هنوز هم وقتي يادش ميارم، لذت مي­برم. مطمئن باش سالهاي بعد هم ازش لذت خواهم برد. هم از اون داستان و هم از تک­تک جملاتي که اينجا مي­نويسي.

 

 +  IDN :: بیست و سوم دی 1385 ساعت 22:31 ::   ::

 

در راستاي اينکه امروز روز بدي داشتم و الان حالم زيادي خوبه ، تصميم گرفتم يک اعتراض­نامه واسه مطلب رفيق شفيق عزيز " آيت" بنويسم.

پاراگراف اول که هيچ چي نداره! پاراگراف دوم و سوم هم ايضا.

ميرسيم به اشاراتي که آقا مرقوم فرموده بودند. اين هم توضيحات:

( ياد آوري مي­شود که تمام موارد اعتراض با قصد و غرض نوشته شده است. )

الف ) آيت خان علاقه زيادي به ابهام و اين حرفا دارن. منظورشون از رشته­هاي تحصيلي دوستان رو اگه بخوام صريح و رک بيان کنم ميشه : بجز من تمام دوستانم در رشته­هاي غير انساني تحصيل نموده­اند.

ب ) هر کس ده تا يازده دقيقه با ايشون صحبت کنه متوجه گرايشات خشونت­طلبانه ايشون ميشه. نتيجه همين خشونت ذاتي در طرفداري از سلطان پروين و فيلم­هاي سري "اره" ديده مي­شود.

ج ) رفيق شفيق نادرست مرقوم فرموده بوديد. ما از رئال مادريد متنفر نيستيم. ما از رئال مادريد خيلي خيلي خيلي بدمون مياد. با تنفر فرق داره.

د ) من از طرف ساير دوستان اين افترا و شايعه­پراکني را محکوم مي­نمايم. آقا چرا مبهم صحبت مي­کني!؟ ما فقط بعضي اوقات ورق کلاسور بازي مي­کنيم. تازه کي بود هميشه تو جيبش سه سري کارت ماشين و هواپيما داشت ، دوران مدرسه رو ميگم ؟؟؟

ي ) حالا ديسک کمر داري و نمي­توني جلو کامپيوتر بشيني به ما چه!

ه ) حليم انواع مختلف داره. بعضي رو با شکر مي­خورن ، بعضي رو با نمک. چند دفعه تا حالا اين رو بهت يادآوري کردم ؟؟

دوباره الف ) من قبل از دوران مدرسه فکر مي­کردم رو سردر تمام بانک­ها ، اسم من رو نوشتن. چه حالي مي­کردم.

 

 +  IDN :: بیست و دوم دی 1385 ساعت 21:46 ::   ::

 

 دوستای من بهترين دوستای دنیا هستن. زندگی کردن برام بدون دوستام اصلاً قابل تصور نيست. حتی توی آينده های دورم هم هميشه وجود دوستامو کنارم حس میکنم. n ساله با هم دوستیم و به قول شاعر "بزرگ شديم کنار هم دوستای خوب برای هم..." ( بقيه شعر بی ربطه)

منظورم از دوستام نويسنده های اين بلاگ به علاوه يه چند نفر ديگه هستن.

موضوع خوشمزه ای که خيلی وقتها به فکر وادار میکنه منو (ربطی به مغز نداره به قول بابک) تفاهم شدیدیه که من با همه دوستام در همه زمینه ها دارم.

واقعاً اين همه شباهت بين يه آدم و دوستاش نظير نداره. ذيلاً به برخی از اونها ميخوام اشاره کنم.

۱- تقريباً همه دوستام رشته های فنی مهندسی خوندن من علوم انسانی.

۲- همه دوستام طرفدار آبی هستن من تمايلات قرمز دارم.

۳- همه دوستام عشق بارسا هستن و از رئال متنفرن من رئاليم.

۴- دوستامو ول کنی میتونن ۱۸ ماه بدون وقفه ورق بازی کنن ولی من از ۱۰ دقيقه ش هم حوصله م سر میره.

۵- دوستام ديوونه بازی های کامپيوتری هستن و وقتی یه بازی گيرشون بياد تا نزديکان اون بازی رو به خونه بخت نفرستن ول کن نيستن ولی من هيچوقت تو زندگيم با بازیای کامپيوتری حال نکردم. (به استثنای يکی دو مورد خاص)

۶- همه دوستام توی حليم شکر میریزن ولی من از تصورشم حالم بد میشه و  افتخار میکنم جز نمک به حليمم چيزی نزده م.

۷- دوستام همه شون بانک سامان حساب دارن من بانک پارسيان (چقدر هم حسابای پر و پيمونی داريم... ماشاالله)

...

اينا مشتی از خروار بود تازه... کلاً داشتن تفاهم به نظرم تو هر رابطه ای خيلی مهمه. 

ببخشيد اين پستم اينقدر خودمحورانه از آب دراومد.

چاکريم

 +  آیت :: بیست و دوم دی 1385 ساعت 14:58 ::   ::

 

چند ساعت پیش بلاگفا اجازه نمی داد بیام تو. میگفت یه چیزی رو اشتباه وارد می کنم!! فکر کردم بر و بچز حذفم کردن که یه خورده بخندیم.

ولی این طوری ها نبود و الان که دو ، سه ساعت بعده ، تونستم بیام تو و بنویسم.

 این مکالمه رو تو یه وبلاگ به اسم " دورترها " دیدم:

چوپان

+ می‌دونی چرا خیلی از پیامبرها، چوپان بودند؟
- چون این قشر زحمت‌کش خیلی وقت داشته تا به خلقت و خدا و ... فکر کنه.
+ نه! چون خدا آدم‌ها رو گوسفند فرض کرده.

بعد از  تحریر : این اسمش دزدی ادبی نیست. دوست دارم شما هم چیزای جالبی رو که تو سایت ها  پیدا می کنم بخونین. همین.

 

 +  IDN :: بیست و دوم دی 1385 ساعت 2:25 ::   ::

 

دنيا زندگي­هاي خيلي زيادي به خودش ديده، بي­ارزش و يا با ارزش. امروز فهميدم که از همه آدمهايي که تا حالا اومدن و رفتن، "مورفي" از همه عاقل­تر و کاردرست­تر بوده. امروز فهميدم که هيچ­کس به اندازه مورفي نتونسته دنيا و زندگي رو درک کنه و درست بيان کنه. من و نيچه و هابرماس جلوي اون لنگ هم نمي­تونستيم بندازيم. تو اين ميليون سال اون تنها کسي بود که فهميد : "همه اتفاق­هاي بد ، باهم رخ مي­دهند."

مورفي پوچي و بدشانسي انسان رو بهتر از همه فهميد.

 

بعد از تحرير : موفقيت غيرمنتظره خودم و آيت و آيدين رو به فال نيک مي­گيرم و تبريک ميگم.

 

 +  IDN :: بیستم دی 1385 ساعت 22:38 ::   ::

 

اونگه اونگه اونگه-نه بابا بهروز- اونگه اونگه-کوچیکش میکنیم-اونگه اونگه!!!

خیلی شیبه الآنای سارا شدم! نه؟  اوخییش کوچولووو!(عباس آقا شرمنده)

 

من از سمباده بدم میاد!

 

ضمن تبریک به آیت - بابک و خودش به نمایندگی از همه تلاشگران همه جا 

قابل توجه:

بابک

آیت

حسام

صالح

فریبا

مهدی

و همه دنیا

 چه زبانه خارجه ای بلدیم ما!!!

 

 +   :: بیستم دی 1385 ساعت 17:18 ::   ::

ما ها بودیم !
 +  IDN :: بیستم دی 1385 ساعت 3:41 ::   ::

 

عباس عزيز بابا شده .  از اين به بعد مي­خوان صداش کنن : بابا عباس !!

صندلي رو که باز کردم، يه دفعه از حالت نيمه depp به حالت مشعوف رسيدم. خيلي خوشحال شدم انگار يکي از داداش­هام بچه دار شده. واقعا خوشحال شدم.

واي­ي­ي ...   چه ذوقي کرده عباس .

عباس خان به سرعت چندتا عکس سارا رو هم آپلود کرده. برين ببينين. تو قسمت کامنت­ها هم يکي ابراز خوشحالي کرده بود که از نظر مو و زلف به باباش نرفته!!!!!

اسم دخترش سارا است. اسم قشنگيه. من چندتا سارا بيشتر نمي­شناسم. همه شون دختراي خوب و با شخصيتي هستن و البته به چشم خواهري زيبا.

 

 +  IDN :: نوزدهم دی 1385 ساعت 1:7 ::   ::

 

اون موقع­ها ، جوون­تر که بوديم، منظورم دوران ليسانس و بچه دانشجوييمون ؛ يه قانون داشتيم که خيلي هم دوستش داشتيم. بهش مي­گفتيم (( قانون بقاي گزارش­کار))

کليت قانون اين طوري بود که : " هيچ گزارش­کاري بوجود نمي­آيد يا از بين نمي­رود ، بلکه از دانشجويي به دانشجوي ديگر منتقل مي­شود "

احتمالن و در حقيقت مطمئنا اين اصل علمي مهمترين و دوست­داشتني­ترين قانون حاکم بر زندگي دانشجويان مهندسي بود بخصوص پسرا ؛ بود . کاملا درست نبود، ولي خوب واسه ماها که علاقه زيادي به هابرماس و مکتب فرانکفورت داشتيم اثبات شده بود.

ولي تازگي­ها اين قانون عزيز شديدا زير سوال رفته. عده­اي در تلاش براي اصلاحش هستن و عده­اي کلن بي­خيالش شدن و ردش کردن. تحقيقات صاحب­نظرا نشون داده که اين قانون علمي در دوره فوق­ليسانس نبايد زياد معتبر باشه و همين امر به­تازگي مشکلات زيادي در حد ستاره­هاي دوتايي و بخصوص سه­تايي ايجاد کرده است.

نتيجه­گيري : پيش­بيني ها نشون ميده که پروسه رد يا اثبات دوباره اين قانون ، دو سال طول ميکشه. بنابراين خواهشمنديم تو اين مدت گزارش­کارهاتون رو تا اونجا که امکان داره خودتون بنويسيد.

خواهش­نامه : وزارت محترم علوم و شخص شخيص دکتر زاهدي، مطمئنا جنابعالي خاطرات فراواني از دوران حکم­فرمايي اين قانون در خاطر داريد ، لطفا قبل از استيضاح با اصلاح اين قانون اين افتخار رو براي مديرت دوران خود حفظ کنيد. شايد ننداختنتون!

رو نوشت :     وزارت علوم و فناوري

مهندس آيدين

مهندس صالح

عباسحسينينژاد

 

بعد از تحرير :قانون مشابه­اي هم در مورد تحقيقات علمي و ترجمات سرسري وجود داشت. البته در حد تئوري بود. قابل توجه خانم فريبا !

 

 +  IDN :: هفدهم دی 1385 ساعت 16:27 ::   ::

 

 صبح اول وقت ازخواب پاشی به جای اینکه همه  مثل هر روز خواب باشن ببینی ۶تا چش دارن باخنده نگات میکنن.

"هه هه هه  ماوبلاگ درست کردیم توهم باید توش بنویسی"

 تو چیکارمیکنی؟

خب معلومه

 توش مینویسی...

-------------------------------------------------

پانوشت:

فقط همینمون مونده بود بلاهتمون پابلیک شه

 +  آیت :: شانزدهم دی 1385 ساعت 13:44 ::   ::

 

تعجب نکنيد....!! کاملا طبيعيه.... بعد از نزديک به 24 ساعت گشنگي رفتيم يه جا شام بخوريم. سفارش داديم: نوشابه و سالادشو که خورديم، يارو تازه يادش افتاد که برنجشون تموم شده!

 

خلاصه بعد از کلي ارائه بدوبيراه صحنه رو ترک کرديم و رفتيم يه جاي ديگه. خورديم خوردني­ي­ي­ي.... !! معده ها تعجب کرد مثل چي...!! يا به قول آقاي مدير دچار سکته معدوي شديم. و از اونجايي که همه جاي جسم و جانمون به معده وصله، فعاليت و تکاپوي شديدي سرتاسر جسم و جانمون رو فرا گرفت.

 

اومديم خونه، طبقه چهارم! نه نه طبقه سوم. مثل هميشه شروع کرديم به چاي خوردن و پرت وپلاهاي قبل از خواب. از بدبختيهاي جامعه، رانندگي، خاطرات دوران دبيرستان، حکم اعدام، مباحث سياسي-اجتماعي و ...، آخرش رسيديم به بحث شيرين اينترنت و فيلترينگ و اين چيزا.

 

کلي اظهار تاسف کرديم که چرا  حتي بعضي از دانشگاههامون هم سايت ندارن. بهمون بر خورد. يکي پيشنهاد داد خودمون شروع کنيم: يه وبلاگ گروهي مي­زنيم! مثل هميشه به اتفاق و بدون اندکي تعقل (دريغ از اندکي عقل) بي­درنگ اظهار پايگي کرديم. آقاي مدير سريعا کانکت شد و اين شد که اينطوري شد!

 

پي نوشت:

از اونجايي که آقاي مدير خودش وبلاگ داره، با استفاده از تجربيات گذشته سريعا خودشو همه کاره اين جا کرده و فکر کنم مي­خواد استفاده ابزاري کنه!!

 

 +   :: شانزدهم دی 1385 ساعت 6:53 ::   ::

 

من الان مطلبم نمیاد، خوابم میاد!

رفتم بخوابم ، تو هم برو تلویزیون نگاه کن.

 

 

 +   :: شانزدهم دی 1385 ساعت 5:24 ::   ::

 

ها ... ؟؟؟

چی شده مگه ؟؟

چند نفر بیکار و نسبتا کاردار ( یعنی صاحب کار ) تصمیم گرفتن دنیا و شاید خودشون رو مسخره کنن ! خوب مگه چی میشه ؟

همین.

بعد از تحریر : ندارد.

 

 +  IDN :: شانزدهم دی 1385 ساعت 5:12 ::   ::