بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
***
نمیدونم چطوری باید شروع کنم ولی امیدوارم حضور افکار و احساساتم در این بلاگ تاثیرگذار باشد.
و اما کتاب بازی...
چند تا کتاب هست که واسه همیشه دوستشون خواهم داشت:
"کیمیاگر" اثر پائولو کوئیلو یکی از اولین کتابهایی است که عمیقاً وجودم را برانگیخت. نویسنده در این کتاب با ذکر این مطلب که هر انسانی دارای یک افسانه شخصی است،خواننده را به دنبال رویای شخصی خود وامی دارد و تاکید می کند که روح جهان نیز او را در این راه یاری می رساند.
***
"آرزوهای بزرگ" اثر چارلز دیکنز
یکی از کارتونهای زیبای دوران کودکی که فیلمش هم در تلوزیون پخش شد. این کتاب را به زبان اصلی تو دانشگاه خوندم.متن کم نظیر و پر کشش دیکنز و گفتگوهای میان شخصیتهای این رمان قابل مقایسه با کارتون و فیلمش نیست.من اگه صد بار هم بخونمش باز هم برایم تازگی دارد
***
"شازده کوچولو" اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
"شازده کوچولو" یکی از کتابهایی است که چشمانم را خیس کرد:
شهريار کوچولو با دلِگرفته آخرين نهالهای بائوباب را هم ريشهکن کرد. فکر میکرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نماندهبود که اشکش سرازير شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنشهای هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمیخورد.
آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم میآيد؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هيچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصميم گرفتهای بروی برو!
اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...
***
"درخت بخشنده" نوشته شل سیلور استاین
کتابی با زبان ساده و دلنشین خاص کودکان که مخاطبان بزرگسال خود را نیز تحت تاثیر قرار داد. "درخت بخشنده" داستان عشق درختی سخاوتمند به یک پسر بچه است.
***
و در آخر "تنهایی پر هیاهو" نوشته بهومیل هرابال یکی از شاهکارهای ادبیات چک می باشد. متن زیر برگرفته از سایت دیهور را برایتان می آورم:
این کتاب حکایت عشق ورزی راوی ست، به کتاب ها و نوشته ها و حروف و... .و گریزی ست از دنیای آدم ها، به عالم وهم و خیال. تنهایی پر هیاهو، نمایشِ تنهایی هانتاست، که سی و پنج سال، در کار خمیرکردن کتاب و کاغذ باطله بوده است.
هانتا که سال ها در زیرزمینی تاریک، نمور و پر از موش کار کرده، از سنگینیِ بار همه ی این کسالت ها، به آبجو پناه می برد. هرچند که خود ادعا می کند: "نه آنکه از این کار خوشم بیاید. از میخوارهها بیزارم. مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه میخوانم بهتر راه یابم..."
تنهایی وی پر است از حرف ها و صداهای نشنیده ی نویسندگان. وقتی از کانت می گوید، انگار از معشوق هزار ساله اش سخن می گوید. و یا وقتی که از کار اخراج می شود و سرگشته و حیران به سراغ معشوق قدیمی اش، مانچا، می رود؛ گویی قصه ی آغاز همه ی حروف را بازگو می کند.
هانتا پس از آن که از کار اخراج می شود و خود را در دنیای آدم ها تنها می یابد؛ خودش را، که به گفته ی خودش "دیگر به هیئت داشنامه هایی درآمده است که طی این سال ها خمیر کرده"، در دستگاه پرس قرار می دهد، و سرنوشتش را با سرنوشت معشوقش پیوند می دهد.
http://www.dihoor.com/sideblog/book/217.php
***
تا نوشته بعدی خدا نگه دار!