تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

 

-          راستی سمینارت چطور بود ؟

-          هی خوب بود. 20 شدم.

-          آفرین. خوبه. دیگه چه خبرا ؟ خوش می­گذره ؟

     ...

( چند دقیقه بعد )

-          البته دقیق­ش سمینار  76 / 19 شدم!

-          اووووف ف ف ف ... ایول. بابا کارت خیلی درسته. تو این دانشکده تا حالا کسی سمینار از 19 بالاتر نگرفته بود. ایول. بازم رفقای ما ! راستی کدوم *** بهت کم داد ، که بیست نشدی ؟

 

 

 +  IDN :: سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:53 ::   ::

بهتر آن است که برخیزم
 رنگ را بردارم
 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

***

نمیدونم چطوری باید شروع کنم ولی امیدوارم حضور افکار و احساساتم در این بلاگ تاثیرگذار باشد.

 

و اما کتاب بازی...

 

چند تا کتاب هست که واسه همیشه دوستشون خواهم داشت:

 

"کیمیاگر" اثر پائولو کوئیلو یکی از اولین کتابهایی است که عمیقاً وجودم را برانگیخت. نویسنده در این کتاب با ذکر این مطلب که هر انسانی دارای یک افسانه شخصی است،خواننده را به دنبال رویای شخصی خود وامی دارد و تاکید می کند که روح جهان نیز او را در این راه یاری می رساند.

 

***

 

"آرزوهای بزرگ" اثر چارلز دیکنز

یکی از کارتونهای زیبای دوران کودکی که فیلمش هم در تلوزیون پخش شد. این کتاب را به زبان اصلی تو دانشگاه خوندم.متن کم نظیر و پر کشش دیکنز و گفتگوهای میان شخصیتهای این رمان قابل مقایسه با کارتون و فیلمش نیست.من اگه صد بار هم بخونمش باز هم برایم تازگی دارد

 

***

 

"شازده کوچولو" اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

"شازده کوچولو" یکی از کتابهایی است که چشمانم را خیس کرد:

 

 

شهريار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرين نهال‌های بائوباب را هم ريشه‌کن کرد. فکر می‌کرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نمانده‌بود که اشکش سرازير شود.

 

به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!

 

گل سرفه‌کرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنش‌های هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمی‌آورد
.

 

گل به‌اش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمی‌خورد.

 

آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم می‌آيد؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هيچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصميم گرفته‌ای بروی برو!

 

اين را گفت، چون که نمی‌خواست شهريار کوچولو گريه‌اش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...

 ***

"درخت بخشنده" نوشته شل سیلور استاین

کتابی با زبان ساده و دلنشین  خاص کودکان که مخاطبان بزرگسال خود را نیز تحت تاثیر قرار داد. "درخت بخشنده" داستان عشق درختی سخاوتمند به یک پسر بچه است.

***

و در آخر "تنهایی پر هیاهو" نوشته بهومیل هرابال یکی از شاهکارهای ادبیات چک می باشد. متن زیر برگرفته از سایت دیهور را برایتان می آورم:

این کتاب حکایت عشق ورزی راوی ست، به کتاب ها و نوشته ها و حروف و... .و گریزی ست از دنیای آدم ها، به عالم وهم و خیال. تنهایی پر هیاهو، نمایشِ تنهایی هانتاست، که سی و پنج سال، در کار خمیرکردن کتاب و کاغذ باطله بوده است.
هانتا که سال ها در زیرزمینی تاریک، نمور و پر از موش کار کرده، از سنگینیِ بار همه ی این کسالت ها، به آبجو پناه می برد. هرچند که خود ادعا می کند: "نه آن‌که از این کار خوشم بیاید. از میخواره‌ها بیزارم. می‌نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن‌چه می‌خوانم بهتر راه یابم..."

تنهایی وی پر است از حرف ها و صداهای نشنیده ی نویسندگان. وقتی از کانت می گوید، انگار از معشوق هزار ساله اش سخن می گوید. و یا وقتی که از کار اخراج می شود و سرگشته و حیران به سراغ معشوق قدیمی اش، مانچا، می رود؛ گویی قصه ی آغاز همه ی حروف را بازگو می کند.
هانتا پس از آن که از کار اخراج می شود و خود را در دنیای آدم ها تنها می یابد؛ خودش را، که به گفته ی خودش "دیگر به هیئت داشنامه هایی درآمده است که طی این سال ها خمیر کرده"، در دستگاه پرس قرار می دهد، و سرنوشتش را با سرنوشت معشوقش پیوند می دهد.

http://www.dihoor.com/sideblog/book/217.php

***

تا نوشته بعدی خدا نگه دار!

  

 +   :: سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 14:14 ::   ::

 

اول: به نظر می آد با وجود تحرکات دشمن طبقه چهاری های همیشه در صحنه با تمام قوا اعلام حضور کردن و قصد ندارن صحنه رو خالی کنن.

دوم: اضافه شدن خانم آزاده به طبقه چهار رو تبریک می گم. این قطعا نقطه عطفی خواهد بود در حیات طبقه چهار. (مشت محکم دیگری . . .)

سوم: انگار ما عادت کردیم حتی درست ترین کارها رو به اشتباه ترین شکل ممکن انجام بدیم. مثال نمی زنم! حرفیه؟ 

کتاب بازی هم بمونه واسه فردا شب چون الآن وقتش نیس!

 

 +   :: سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:48 ::   ::

 بابک یا به قول خودش "مدیر"  ما رو به بازی جدید دعوت کرده که قراره توش کتابایی رو که دوست داریم معرفی کنیم. من کتاب خیلی زیاد خوندم تو زندگیم ولی چند ساله که ندرتاْ کتاب میخونم. به دلایلی که شاید اینجا بازگو کردم بعدها. من میخوام با اجازه به جای بهترین کتابا اثرگذارترین کتابامو بنویسم. یعنی کتابایی که خوندن اونا رو طرز فکر و نگاه من اثر گذاشت و به نوعی اتفاق مهمی توی زندگیم محسوب میشه. کتابا رو با ترتیب زمانی مینویسم با یه کم توضیح واسه هرکدوم.

۱- "یار هم در کنار هم". نویسنده ش یادم نیست. این اولین کتابی بود که تو عمرم خوندم. در سن ۷سالگی ثلث دوم کلاس اول. هنوز الفبا رو کامل نخونده بودیم. تا قبل از اون مادرم ده ها کتاب برام خونده بود ولی این اولین تجربه من از خوندن یه متن داستانی به تنهایی بود. موضوعش هم ماجرای دو حرف الفبا یعنی "آ" و "ب" بود که هر کدوم یه گوشه بیابون تنها و غمگین زندگی میکردن. تا اینکه راه می افتن همدیگه رو میبینن و با هم "آب" میشن و نه تنها خودشون از تنهایی در میان بلکه بیابون تشنه رو هم سیراب و شاد و سبز میکنن. هنوزم ایده این قصه رو دوست دارم.

۲- "بوگ ژارگال" نویسنده: ویکتور هوگو. بین سال اول تا سال سوم کتابای زیادی خوندم اما همه شون کتابایی بودن که با زبان کودکانه و برای بچه ها نوشته شده بودن. این کتابو که سال سوم ابتدایی خوندم اولین کتابی بود که با زبان معیار و برای خواننده بزرگسال نوشته شده بود.  Bug Jargal اولین رمانیه که من خوندم و اتفاقاْ اولین رمان ویکتور هوگو هم هست. مادرم این کتابو برام خریده بود و موضوع داستان شورش سیاها علیه سفید پوستا در انقلاب هاییتی و دوستی یه شاهزاده سیاه با یه افسر ارتش فرانسه است. شخصیت افسر فرانسوی و جادوگر سیاه داستان اونقدر الان برام زنده ست که انگار کتابو همین دیروز خوندم. به قدری تحت تاثیر این کتاب بودم که اون سال عید که مراغه بودیم یه دفتر خریدم و شروع کردم به نوشتن داستان در مورد یه جنگ. جالب اینکه آدمای داستانم همه شون اسمای فرانسوی داشتن

 بعد از این کتاب چند سال فقط کتابای علمی تخیلی و پلیسی خوندم.

۳- Hatter's Castle یا قلعه کلاهدوز. نویسنده: آرچیبالد کرونین. احتمالاْ به فارسی ترجمه نشده. تا قبل از این چندین کتاب ساده شده انگلیسی خونده بودم با علم به اینکه نثر کتاب رو برای من خارجی به شکل ساده ای بازنویسی کردن. به یاد موندنی تریناشون جزیره گنج استیونسن و رابینسون کروزوئه دوفو بودن. اما این کتاب  برام اولین تجربه خوندن یه متن جدی و طولانی به انگلیسی بود. قلعه کلاهدوز رو اوایل دبیرستان از بین کتابای پدرم پیدا کردم. گویا فیلمی هم از روی این کتاب ساخته شده. موضوعش داستان یه خانواده اسکاتلندیه که پدر شغلش کلاهدوزیه و آدم عصبی مزاج، خشن و دیکتاتوریه که زندگی رو برای تمام خانواده ش سخت کرده. مری دختر خونواده عاشق یه پسر جوون ایرلندی میشه و مخالفت شدید پدر و نقشه فرار و باقی قضایا. حس خوندن کتاب به یه زبون بیگانه و احساس پرتاب شدن وسط یه فرهنگ متفاوت و کشف اینکه چقدر فرهنگای مختلف شبیه همن از تجربه های خوندن این کتاب بود و همینطور اولین توصیف های نسبتاْ مفصل از صحنه های بوسیدن... یادمه چند فصل اول این کتابو به فارسی برگردوندم از بس دوستش داشتم.

۴-"Kitchen" (آشپزخانه). نویسنده: یوشی موتو بانانا. این کتاب هم به فارسی ترجمه نشده هنوز با این که از پرفروشترین و شناخته شده ترین کتابای ادبیات معاصر ژاپنه.با این کتاب توی ژاپن آشنا شدم. تا قبل از اون داستان های بلند و کوتاه به زبان ژاپنی خونده بودم که دوست داشتنی ترینش ترجمه ژاپنی "بابا لنگ دراز" جین وبستر بود که بعدها فهمیدم از شاهکارای ترجمه ژاپنیه و من این کتابو سال سوم دانشگاه و به زور فرهنگ لغت خوندم. اما آشپزخانه برام یه کشف جدید بود. دوستی داشتم که در باره این داستان تحقیق میکرد و منو هم وادار به خوندن اون کرد. قهرمان داستان دختر جوونیه که بعد از مرگ مادربزرگش توی دنیا تنهای تنها میشه و به چیزی جز مرگ فکر نمیکنه. در نهایت چیزی که این دخترو به زندگی امیدوار میکنه و نشاط رو بهش برمیگردونه نه ماوراءالطبیه است نه روابط پیچیده انسانی. بلکه علاقه به غذا خوردن و درست کردن غذای خوشمزه برای دیگرون و صرف وقت و فکر و انرژی برای موضوع پیش پا افتاده ای مثل غذا اونو با آدمای جدیدی آشنا میکنه که زندگیشو عوض میکنن. آشپزخونه به عنوان دلنشین ترین جای خونه و یخچال به عنوان سمبل آشپزخونه امروزی تو این داستان نقش محوری دارن. من همون موقع به این نتیجه رسیده بودم که وقت صرف کردن و توجه کردن به مساله غذا چیزیه که تو فرهنگ مملکت ما اقلا تو روزگاری که ما داریم توش زندگی میکنیم خیلی مرسوم نیست. منظورم نگاهیه که آشپزی رو هنر و سرگرمی میدونه و غذا خوردن رو یه جور کار خیلی لذتبخش و نه صرفاْ یه نیاز طبیعی. من فکر میکنم این نگاه به نوعی نشانه سلامت جامعه است. علاوه بر اینکه توجه زیاد به غذا تو کتابای ادبی و دینی ما تقبیح شده مشکلات اقتصادی مردم ما اجازه این کارا رو نمیده. داستان آشپزخانه خیلی کمک کرد به من تو درک این نگاه. ضمن اینکه یادآور یه دوجین خاطره خوب هم هست برام.

     بازم کتابای خوب زیادی بودن که روم اثرات دائمی گذاشتن ولی این چهار تا به عنوان چهار نقطه عطف الان یادم اومد.

 من هم آزاده ، فریبا، نوشین، آیدین، حسام و صالح رو به این بازی دعوت میکنم.

 +  آیت :: سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 15:42 ::   ::

 

قبل از تحریر : هو بی خود جو نگیرتتون که آره بابک کل کل رو شروع کرد و آخ جون و بقیه قضایا ! اصلا از این خبرها نیست.

 

حالا حرف امروزم و هر روزم و آخه که چقدر دوست دارم . اگه بیای .... !!

؟؟؟؟

 

ببخشید. خارش مغزی گرفتم . داشتم می­فرمودم که: (( شما ها عمرا وبلاگ نویس نمیشین. یه آینه قدی بخرین و جلوش واستین، ها چی می بینین. دیدین حق با من بود! جان بابک بی خیال شین و در اینجا رو تخته کنیم. بس دیگه . خسته شدم از این همه احساس ایجاد حس عذاب وجدان ! ))

 

بعد از تحریر : آخه   copy-paste   تو yahoo messenger   هم شد کار !

 

بعد از تحریر ، ساعت ۲۲:۴۵ : یه جنگولک بازی جدید راه افتاده، همه شما ها رو هم دعوت کردم. البته از همین الان ناامیدم!

 

 +  IDN :: بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:54 ::   ::

من باید ازآقاروباه وکلاغای عزیز مخصوصا اون که پنیرو برداشته عذرخواهی کنم که خیلی وقته بهشون سرنزدم تا با هم بازی کنیم آخه آقاکلاغه بد شدو سهم پنیر منو خودش خورد، نمیخوام خوب منم قهر کردم.

یه چیزی میشه بگم؟! من از همه کوچلو ترم وسخته برام مث کلاغ بزرگا حرف بزنم،تازشم اینجوری حرف زدنو دوسم ندارم.از اونجام که حرفای گندهارو نمیفهمم الانم یه مشکل دارم،اونم اینه که اخرش نفهمیدم آقای بابک دعا کرد که از دس من راحت شن یا من از دس اونا راحت شم یا اپاندیس از دس من راحت شه یا من از دس آپاندیس راحت شم یا چنتا یای دیگه که چون خیلی گوشممه حوصله ندارم بگم؟؟؟؟؟؟آخرش اینکه آقای بابک اگه ناراحت نمیشین و براتون سخت نیس میشه یطوری بنویسین که منم که یکم فقط یکم کوچکولو ترم بفهمم؟؟!!!!!!

 +   :: بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 19:8 ::   ::

 

بیکار بودم تصمیم گرفتم یه چیزی اینجا بنویسم. اولش تصمیم گرفتم یه خورده در حق آیت خان دعا کنم و در مورد گوشیش و خط­ش یه چیزایی بنویسم که ترسیدم. از آیت نترسیدم ها ! از خودم ترسیدم . ترسیدم بد عادت شم و از هرکی خوشم نیومد دعاش کنم و خلاصه بیفتم رو خط "آزار خلق" .

حالا بی­خیال . به وقتش کل کل رو شروع می­کنم.

عجالتا یه دعا در حق نوشین خانم می­نمایم تا زودتر حالشون خوب بشه و به عادت سابق ننوشتنش در حالت سالم و بدون بهانه برگرده.

دعا : (( ای خدایی که گفته شده در آسمانهایی و میلیون میلیون فرشته خوشگل داری، یه کاری کن دفعه بعد حتما آپاندیسش باشه و از دستش راحت شه . راستی خدایی جونم این آپاندیس رو واسه چی آفریدی؟؟ یه ساندیس می­آفریدی بهتر نبود !؟! ))

 

بعد از تحریر : حسام خان الان برات یه اکانت جدید تعریف میکنم.

 

 +  IDN :: بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:39 ::   ::

 

فعلا در حالت وجد و هنگ به سر می برم. یه چیزی نوشته بودم که دیگه موضوعیت نداره. در هر حال خیلی !

راستی آیت دستنبو چند بود؟

 

بعد از تحریر : صالح هنوز هم به خاطر اون جریان خوشحالم و بازهم معذرت می خوام.

 

 +  IDN :: بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 0:51 ::   ::

 

آقا میبینی، آدم با این دوستا* دیگه دشمن میخواد چی کار؟ کوکاکولای رژیمی ه مارو همچین پروندن که دود سوزشش  تمام محل رو شاکی کرد. حتی صدای آژیره آتش نشانی هم اومد که با تدبیر به موقع و دوش آب یخ به جا به خیر گذشت.

انگار فعلنی هم که شده، اوضاع رو به راهه. پس کلمن DG تا دور هم یه صحبتی بکنیم!

*حسام و نوشین عجله کنین که مصدوم آماده ست و دو تا تکون کوچولو کارش و تموم میکنه.

ته نوشت: من کوکاکولای رژیمیمو میخوااااااااام.

 

 +   :: بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 0:39 ::   ::

  

   از اونجا که باب باب رجعت رو باز کرده و آيدين قضيه رو حيثيتی کرده و صالح رنگ و بوی عاطفی به ماجرا داده، داعی هم قصد دارم آنچه در هفته گذشته آموختم را با شما در ميان بنهم. اصولاً بر همگان واضح و مبرهن است که اشاعه مسائل علمی فوائد بسيار دارد. حتی اگر شما اين نکته را از قبل بدانيد به نظر داعی مرور آن­ خالی از منفعت نخواهد بود. آنچه در هفته پيشين آموخته آمد به قرار زير است.

 در زبان فارسی به شاماما می­گويند "دستنبو".  اين اصطلاح غريب را اول باردر جمع طبقه چهاری­ها شنيدم. اما از آنجا که هيچ اعتباری به اين جمع نيست برای اطمينان آزمايش زير را ترتيب دادم.

آزمايش:

مواد لازم: يکنفر شاماما فروش.

روش آزمايش: يک مرد را که پشت وانت شاماما می­فروخت پيدا کردم نزديک رفتم و با اعتماد به نفس پرسيدم: " آقا دستنبوها چند؟" مرد که با بلندگويش ور می­رفت بی­اعتنا گفت فلان قدر.

در اينجا من به خاطر داشتن تجارب بسيار از خربزه به عنوان نمونه شاهد استفاده کردم. خودم را مشغول وارسی شاماماها نشان دادم بعد از مرد پرسيدم: " آقا اينا شبيه خربزه­ست ها! يهو خربزه نباشه؟!" مرد با تعجب سرش را بلند کرد و شاکیانه گفت: " نه آقا جان اين کجاش شبيه خربزه­ست؟ داد می­زنه دستنبوئه."

در اينجا آزمايش به پايان رسيد و نتیجه لازم گرفته شد و بنده  "دستنبو" را در واژگان ذهنی­ام [1] ذيل مدخل شاماما ثبت کردم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]  lexicon

 +  آیت :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 21:2 ::   ::

راستش خیلی حرفا دلم میخاد بزنم اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. بعضیاشو روم نمیشه بگم بعضیاشم بهتر میبینم نگم. اما اگه اینجوری باشه که نباید اصلا چیزی بگم. خب حالا اینارو ولش کن. راستش من از بچگی زیاد حرف زدن بلد نبودم و همیشه تو جمع سوتی میدادم و حرفایی میزدم که همه از دستم ناراحت میشدن هنوز هم همینطوره و حالا که مثلا بزرگتر هم که شدم انتظارات بقیه در مورد حرف زدن من بیشتر شده اما من همچنان بلد نیستم به خاطر همینه که خیلیا از دست من ناراحت میشن و از حرفای من یه تعبیرایی میکنن که من اصلا نمیفهممشون و تعجب میکنم (اگه اینقد "و" میذارم به خاطر اینه که نمیدونم ویرگول کجاست کلی گشتم اما پیدا نکردم. از این کیبرد جدیداست) خلاصه سرتونو درد نیارم تازگیا سعی میکنم چیزایی رو که بلد نیستم بگمشون نگم که البته یه مشکلایی رو هم ایجاد میکنه که بیشترش هم برای خودمه چون خیلی از حرفایی رو که میخام بزنم نمیتونم اما چیکارش میشه کرد دیگه. راستش الان هم نمیدونم چرا این حرفارو میزنم اما اون چیزی که تو ذهنمه یه جور اعتراف با یه کم معذرت خواهیه تا شاید بتونم یه کم مشکلمو حل کنم. شما با دید درد دل کردن نگا کنین.

اما در نهایت میگم که اینا دلیل نمیشه که آدم................................

و نخاد که ...................................................

راستش من از اینکه یه وبلاگ داشتیم خیلی خوشحال بودم و هستم و دلم نمیخاد که جمعش کنیم به همین خاطر دیگه به اتفاقایی که افتاده فکر نمیکنم (چون میدونم بیشترش تقصیر خودم بوده) و سعی میکنم نذارم که این وبلاگ از بین بره.

بودن کنار بهترین دوستام لذتی داره که تا به حال هیچ چیزی واسم انقد قشنگ نبوده. پس وقتی آیدین بهم میگه که بنویس منم مینویسم دیگه.

آقا هرکی میبینه که هر جای متن مشکل داره و خوب نیست حذفش کنه. من پیشاپیش تشکر میکنم. گفتم که حرف زدن بلد نیستم.

 +  صالح :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 13:51 ::   ::

 

اولش اینکه اون بارون کی اومد که من نفهمیدم ؟؟ عصر که من خواب بودم ؟؟

خوب راستیتش الان که دارم می­نویسم ، در واقع دارم با تو حرف می­زنم آیدین ! بقیه اگه تا یه ماه دیگه این چیزا رو بخونن یه کوکاکولا رژیمی واسه خودم و تو و فریبا میخرم !

من تو رو هزار و خورده سال ه که می­شناسم و تو هم همین طور . جفتمون می­دونیم که اگه قرار باشه یه کاری رو دوتایی انجام بدیم ، حتما انجام میدیم و جفتمون می­دونیم که حداقل واسه یه مدت کوتاه می­تونیم اطرافیان و دوستانمون رو راغب به انجام یک کار مشخص بکنیم. تو این موارد که شکی نداری ؟؟

ولی چرا این یکی نشد؟؟؟ جدا چرا نشد ؟؟ چرا نتونستیم آیت رو بیاریم تو کار ؟؟ آیتی که من همیشه معتقد بودم و هستم که قلم خیلی وحشتناکی داره ! * یا مثلا حسام که مثل چی فی­البداعه طنز می­ریزه بیرون ؟ یا اون صالح عزیز عصبی که با اون چشمهای قشنگ و اون گوشی معرکه­اش روزی 5 تا سوژه ناب می­تونه ثبت کنه ؟! و یا حتی چرا من و تو که خیلی اینجا رو دوست داریم ، زیاد نمی­نویسیم ؟

نمی­خوام با نوشتن دلایلی که پیدا کردم نوشته رو طولانی کنم . اصلا دلم نمی­خواد اگه احیانا یکی از دوستان اینجا رو باز کرد حوصله­اش نگیره این چیزا رو تا آخر بخونه. پس نمی­نویسم و صبر می­کنم تو چیزایی که به ذهنت می­رسه رو بنویسی ، تا منم در ادامه بنویسم تا هرچه بیشتر رسیدنمون به نقطه انفجار رو عقب بندازیم .

 

* : خودت که می­دونی وقتی از یه کار شدیدا خوشم بیاد و خودم قادر به انجامش نباشم، از صفت وحشتناک استفاده می­کنم.

 

 +  IDN :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 1:54 ::   ::

 

از ترس بارون وحشتناکی که داره میباره فرار کردم اومدم سایت مکانیک. گفتم یه چرخی تو این دنیای مجازی شاید چند دقیقه ای سرگرم کننده باشه.

ولی پست باب رو که دیدم دلم تولوپی* افتاد پایین.

خودم پایه این کار بودم. با باب در موردش حرفم زده بودیم. به نظر چاره دیگه ای هم نیست. مثل اکثر مسائل زندگی مون اینجام انگار بهترین راه پاک کردن صورت مسئله لعنتی ه.

ولی یه مشکلی هست:

من اینجا رو دوست دارم

آره اعصابم خورد میشه وقتی بازش میکنم.

وقتی به هر دلیل مطمئنم که باب چیزی ننوشته و میدونم با بالا اومدن صفحه همون مطلب ۱۰۰ سال پیش ه که کوبیده میشه تو صورتم و باز بازش میکنم روانی میشم.

ولی خوب هنوز یه جورایی ته دلم راضی نمیشه!

ای کاش . . .

 

 

*اوخیش گوگولی مگولی.

ته نوشت:تایپ با کی برد بدون لیبل از تماشای مصاحبه رئیس جمهور محبوب و مردمی و بروس لی هم زجرآور تره.

 

 +   :: بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 20:11 ::   ::

 

 

 برای تعطیل کردن این مکان به یاری سبز دوستان محتاجیم !!!

 

 

 +  IDN :: بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 14:10 ::   ::

 

موسیقی یعنی این، هیجان در عین آرامش حس خیلی خیلی قشنگ راحتی.

 چیزی که وقتی داره پخش می­شه بنشونتت و نزاره تکون بخوری. هیچ صدایی و هیچ حرفی نتونه لذت شنیدنش رو حتی لحظه­ای قطع کنه.

مخصوصن اگه همراهش تصاویری* داشته باشه که با هنرمندی و متناسب با آهنگ و خیلی زیبا ساخته و مونتاژ شدن، دیگه محشره. می­تونی هرروز و هر ساعت ببینیش و بشنویش و لذت ببری.

جمعه که رفتم خونه علی یه همچین چیزی داشت یه کلیپ خوشگل و چندتا موزیک بدون کلیپ.

با امروز سه روزه که بدو بدو از دانشگاه برمی­گردم خونه تا بهش گوش بدم.

اسمش زلف بر باده و خوانندش محسن نامجو. همون چند ثانیه اول تسخیرت می­کنه  و با اون شروع محشر و غیرقابل پیش­بینیش میخکوبت می­کنه.

بعدش چقدر عقاید نوکانتی همین آقا محسن می­چسبه.  "... کوکوی دوشب مانده ازآن ما کپی پدرخوانده ازآن ما ..."  

آدم** رو وادار به تحسین می­کنه.

کارش واقعن درسته.

 

 

محسن نامجو مطلق! 

 

سوال بنیادی: هفته جهانی ایمنی راه مبارک باد، یعنی چی؟

 

*منظورش همون ویدیو کلیپ بود.

** هووووووو گیر ندین کلمن گفتم.

 

 +   :: سوم اردیبهشت 1386 ساعت 19:22 ::   ::

 

دیشب فرصتی شد – از تمام عزیزانی که این فرصت رو به من دادن تشکر می­کنم - ، داشتم می­گفتم، فرصتی شد با یکی از بزرگان عالم یقه اسکی پوشی بشینم و بین چای و قندهای دوستان ابتدا درباره دلایل وجودی یقه اسکی و در ادامه تاریخچه یقه اسکی های مختلف صحبت کنم. به قول عرفا دریای حکمت بود و من غریقی بی­سرانجام . خلاصه می­گفتن و ما با این وجود حقیرمون سعی می­کردیم یک چیزایی بفهمیم. باور کنین کار خیلی سختی بود، بخصوص با این ذهن آفت گرفته من!

بین تمام در و گوهرهایی که مثل بارگاه هارون الرشید ، از گوشه و کنار وجود این عزیز می­ریخت یکیش هم نصب ما شد. حضرت در بین گفتار نغز و شیرینشون در باب تاریخ و قدمت یقه­جات به یکی از آداب و رسوم مردمان سرزمین یوروپ اشاره کردند که مشهور به جشن بالماسکه است. اگر درست خاطرم باشه، فرمودند : " الواجب و الدائم البالماسکه " .

از دیشب این گوهر حکمت شدیدا ذهنم رو مشغول کرده و هنوز موفق به هضم آن نشدم. تمام تلاش اندکم رو جمع می­کنم که چند روز آینده بنویسم و مفصل بنویسم در باب " الواجب و الدائم البالماسکه " .

 

   خنده تلخ من از گریه و این حرفا        

 

 

 +  IDN :: دوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:3 ::   ::