تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

 

تعجب کردم خودش گوشی رو برداشت. معمولاً عمه ­م جواب می­داد.

 اولش به اصرار بچه ­هاش عمل قلب کرد يه هفته بعد از مرخصی نصف شب که بيدار شده بود بره آب بخوره يه لخته خون که از عمل جامونده بود رسيد به مغزش...

 اون  اوايل همه دلداری می­دادن " خيلياشون به حالت اول بر می­گردن. فقط بايد دوره فيزيوتراپی کامل طی بشه. سکته خفيف بوده..." ولی سمت چپ بدن مادربزرگ ديگه هيچ­وقت هيچ حرکتی نکرد.

 دنيای بی­رحميه. وقتی بدنت همون بدن نباشه وقتی نتونی کارای سابقو بکنی اخلاق و رفتاروشخصيتت هم عوض می­شه. کسی که هميشه کمک همه می­کرد حالا برای ساده­ ترين کارای روزانه­ش احتياج به کمک بقيه داره. فقط غصه بقيه رو خوردن ومهربونی شايد تنها صفتی باشه که با هيچ سکته­ ای از بين نمی­ره.

-          پس کی درست تموم مي­شه؟ کی ميای پس؟ تورو خدا مواظب خودت باش. تهران جای خطرناکيه. هر چی آدم ناجوره از همه جا جمع شدن تهران. شبا بيرون نری! خودتو قاطی آدمای ناجور نکنی!

-          (شيطنتم گل کرد) چه جور آدمايی؟

-          آدمای نا اهل ديگه

-          مثلاً آدمايی که چيکار می­کنن ؟

-          مثلاً آدمايی که آب تلخ می­خورن.

-          آب تلخ می­خورن بعدش چيکار می­کنن؟

-          بعدش می­رن تو خيابون عربده می­کشن.

-          چه کار خنده داری می­کنن.

-           خوب شد زنگ زدی همين الان نگرانت بودم. يه وقت بيرون نری! بگير بخواب ديگه.

-          آخه مادربزرگ الان ساعت نهه تازه. کلی کار دارم.

-          خوب زودکاراتو بکن بخواب ديگه.

-          چشم مادربزرگ زود می­خوابم.زود زود.

-          ديگه سفارش نکنم. خيلی مواظب خودت باش

-          چشم مادربزرگ . . .

 

 +  آیت :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 23:4 ::   ::

 

حامد آمد . . .

 

 +   :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 22:43 ::   ::

□رهگذر! ايست! بي پدر مادر
اسم شب چيست؟ بي پدر مادر!

اسم شب را بگو اگر داني
به چه مقصد در خياباني؟

■ اسم شب هر چه هست بي‌خبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم

خانه‌ام در همين خيابان است
به گمانم كه اسم شب، «نان» است

نه، گمان مي‌كنم «وطن» باشد
اسم ايران خوب من باشد

□ رهگذر، بيش از اين مشو پررو!
حرف خود را بسنج و بعد بگو

■ گفتم «ايران» مگر بجز اين است؟
نكند اسم شب «فلسطين» است

نيست امشب حواس من كامل
بچه‌ها گشنه‌اند در منزل

گر به ‌من اندكي امان بدهي
فرصت ابتياع نان بدهي

باز مي‌گردم و سر فرصت
در همين باره مي‌كنم صحبت

اسم شب را دوبار، بلكه سه بار
مي‌كنم از براي تو، تكرار!

□ رهگذر! اسم شب بود لازم
تا نگويي نمي‌شوي عازم!

■ پس اجازه بده مرور كنم
طول تاريخ را عبور كنم

بكنم از گذشته‌ها آغاز
به همين نقطه، باز گردم باز

تا مگر اسم شب، شود پيدا
جان فداي مقررات شما ...

اسم شب، سابقاً «تباهي» بود
«ظلمت» و ظلم «پادشاهي» بود

اسم شب «گرگ» اسم شب «روباه»
«كودتا»، بازگشت، «شاهنشاه»

اسم شب، «پول»، «پول آمريكا»
اسم شب، «زور»، «سازمان سيا»

اسم شب، «نفت»، نفت خالص و ناب
اسم شب هديه، رشوه، «حق حساب»

اسم شب، «باج»، اسم شب، «تلكه»
اسم شب، «شاه»، اسم شب، «ملكه»

اسم شب، «نطق‌هاي شاهانه»
اسم شب، «عطيه‌ي ملوكانه»

اسم شب، «زاهدي»، «حسين علا»
اسم شب، «شاهپور غلامرضا»

اسم شب، اسم «خاندان جليل»
ترس، تهديد، توسري، تحميل

اسم شب، «آزموده‌ي سفاك»
خرس، تيمور بختيار، ساواك

اسم شب، «استوار ساقي» بود
(كه دو قورتش هميشه باقي بود!)

اسم شب، ايست، پاسبان، باطوم
دستگيري، محاكمه، محكوم

اسم شب، حبس، اسم شب، سلول
شوك برقي، شكنجه‌گر، مقتول

اسم شب، «مرگ» بود و «عزرائيل»
اسم شب، «موشه» بود و «اسرائيل»

اسم شب، شعله ، گاز، آتش، دود
اسم شب، «ثابتي»، «نصيري» بود

اسم شب، نيك‌پي، علم، منصور
اختناق و كميته و سانسور

اسم شب، از اسامي مضحك
«مرد خودساخته، عقاب اوپك!»

اسم شب، بهترين اسامي بود
«آزمون» و «شريف امامي» بود

اسم شب، اسم‌هاي اجباري
خسروداد، اويسي، ازهاري

يا «اميني»، «فريده‌ي ديبا»
«دكتر اقبال» و باقي اين‌ها

اسم شب «مهدوي»، «اميرعباس»
چه بگويم؟ دگر نمانده حواس

باز هم هست و بنده بي‌خبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!

اسم شب، كرده تازگي تغيير
جورواجور مي‌شود تفسير

اسم شب «قتل روزنامه‌فروش»
نشريات چپي، كتك، خاموش!

اسم شب، «روزنامه‌ي زوري»
سرمقاله، مقاله، دستوري

اسم شب، «اجتماع»، «خط و نشان»
(دم آيندگان، دم كيهان)

اسم شب «حمله»، «روزنامه نويس»
(نه حمايت، نه دادرس، نه پليس)

اسم شب، باز «كوكتل مولوتف»
متعصب، «ژ-3»، كلاشنيكف

اسم شب، «بي‌نزاكتي»، «پرخاش»
«به تو مربوط نيست»، «ساكت باش»!

اسم شب، «انقلاب سربسته»
جلسه در اتاق دربسته

اسم شب، «كارهاي پنهاني»
«رهبران جديداً ايراني»!

اسم شب، «دادگاه صحرائي»!
(به گمانم ز كافه مي‌آئي!)

«ها بكن! مست؟» ظاهراً بالفرض
لخت ، شلاق، مفسد في الارض!

مثل سابق، «كميته، ساواكي»
(بزنيدش! چكاره بود؟ شاكي!)

اسم شب، «بازسازي ساواك»
انتخاب عوامل سفاك

اسم شب، «دستگيري» و «انكار»!
پنجه ‌بوكس و شكنجه و آزار

اسم شب، نااميد، شك، ترديد
اسم شب، ترس، اسم شب، تهديد

اسم شب، هرچه بود، اين‌ها بود
كه هميشه مزاحم ما بود

باز اگر هست، بنده بي‌خبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!

قصد من هيچ انتقاد نبود
روي من اين همه زياد نبود

نيستم بنده «مفسد في الارض»
هستم البته «مفلس في القرض»

گر زدم حرف‌هاي نامطلوب
كله‌ام گرم بود ، بي‌مشروب

باز افسار خويش ول كردم
فرصتي بود، درد دل كردم

«تو بزرگي و من خطاكارم
از تو اميد مغفرت دارم»

در سياست خلاصه بي‌نظرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!

اسم شب، آنچه عرض كردم من
هست اسباب شادي دشمن

من از اين اسم‌ها ندارم دوست
بهر ما، اسم ديگري نيكوست

كاشكي اسم شب «صداقت» بود
يا به قول امام: «وحدت» بود

اسم شب، «انقلاب» بود اي كاش
شب نبود، آفتاب بود اي كاش

اسم شب، نور، روشني، خورشيد
اسم شب، عشق، زندگي، اميد

اسم شب، روز، روزدل‌شادي
اسم شب، صبح، صبح آزادي!

□ رهگذر اين ترانه‌ها كافي‌ست
اسم شب، هيچ يك از اين‌ها نيست

اجل امشب گرت امان بدهد
«باش تا صبح دولتت بدمد»!


تهران- فروردين 58 -هادی خرسندی

 +   :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 9:31 ::   ::

تکثر
 +  احسان :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 4:15 ::   ::

Grief
 +  احسان :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 4:0 ::   ::


"هر که رود چرد و هر که خسبد خواب بيند"
_منسوب به انوشيروان دادگر

 +  آیت :: بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 8:6 ::   ::

 

- چیزی در مورد بیماری آلزایمر می دونی ؟؟

- نه ُ ولی یه شعر بلدم :

 

                   دلم میخواهد آلزایمر بگیرم
                  که لبریز از فراموشی بمیرم

                 دلم خواهد ندانم در چه حال ام
                 کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

                 نخواهم حافظه چندان بپاید
                 که تاریخ و رقم یادم بیاید

                 به تاریخ هزار و سیصد و کی؟
                 بریدند از نیستان ناله زن نی؟

                به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
               ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

بقیه اش رو اینجا بخونید .

 

 

  

 +  IDN :: بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 15:56 ::   ::



ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت
کی با ما راه میایی جوون مادرت


 +   :: بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 18:34 ::   ::

 

 

جای خالی یک شعر

 

 

بعد از تحریر : از دوستان تقاضا ارم یک شعر موزون - نه الزاما غنا - در وصف این لینک بنویسند. آلزایمرم شدیدا عود کرده است.

 

 +  IDN :: بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 16:3 ::   ::

۱-     دیوید لینچ (David Lynch)

۲-     مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese)

۳-     جوئل و اتان کوئن (Joel and Ethan Coen)

۴-     استیون سودربرگ (Steven Soderbergh)

۵-     ترنس مالیک (Terrence Malick)

۶-     عباس کیارستمی (Abbas Kiarostami) بهترین کارگردان غیر آمریکایی جهان.

.

.

.

۳۹-    دیوید فینچر(David Fincher)

۴۰-    گاس ون سانت (Gus Van Sant)

رده بندی ۴۰ کارگردان کاردرست دنیا از نظر گاردین بی­تربیت انگلیسی کثافت.

کلی اسم آدم حسابی بین کیارستمی و فینچر هست، مثل آقای تارانتینو که به جای اول اشتباهی ۱۷ام شده یا کیتانو، آنگ لی، پدرو آلمودووار، وونگ کار وای و خیلیای دیگه.

می­تونیم بریم یکم خوشحال باشیم. البته تا اولین مصاحبه یا سخنرانی­ه . . . *. فقط امیدوارم این یکی دیگه جاسوس از آب درنیاد.

 

* حرفشم نزن که عصب داره بیداد می­کنه.

 

 

 

 +   :: بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 17:57 ::   ::

 

به نظر من معمولن هر کسی توی زندگیش یک مشکلی داره که بزرگ­تر از همه است یا در واقع یه جورایی مولد بقیه مشکلاتشه.

من این مشکل اصل کاریه رو چندین وقته تو خودم کشف کردم ولی رفعش . . .

مشکل من اینرسی زیادم­ه. اینرسی تو خوابیدن و بیدار شدن. یعنی اینکه وقتی بیدارم نمی­تونم، نمی­خوام یا دوست ندارم بخوابم و برعکس وقتی خوابیدم نمی­تونم، نمی­خوام یا دوست ندارم بیدار شم. نتیجه یه همچین مشکلیم خوب معلومه، وقتایی که باید بیدار باشم خوابم و بازم برعکس وقتایی که باید بخوابم بیدار. البته خودم به تنهایی با این قضیه مشکلی ندارم که هیچ، خیلی هم دوست دارم. ولی خوب مشکل اینجاست که اغلب کارها رو منم مجبورم مثل بقیه آدما تو اوقات بیداری دیگران انجام بدم که خوب وقتی خوابم نمی­شه.

حالا با این اوصاف همه بدبختی­ها کم بودن، ساعت کاری آزمایشگاه دانشکده هم شده گوز بالا گوز کسی هم نیست به این اساتید گرانقدر  بگه بابا آخه 3:45 هم شد سقف کاری واسه آزمایشگاه. اون هایی که علی­الطلوع تشریف میارن دانشگاه به هیچ کاری نمی­رسن چه برسه به من با این همه اینرسی!

این همه صغری کبری  واسه این بود که رسمن با معذرت خواهی از جامعه علمی کشور اعلام کنم که علما دیگه خیلی منتظر نتایج درخشان تحقیقات بنده نباشن، چون بعید میدونم. خلاصه امیدوارم الباقی دانشمندان جهان هم بنده رو به خاطر تنها گذاشتنشون ببخشن (روحیه خودتون رو از دست ندین شما بدون من هم می تونین).

 

ت ن۱: دیگه بوی گند این بساطی که سر بچه های پلی تکنیک دارن درمیارن واقعن داره همه رو خفه میکنه. به چریک سر بزنید.

ت ن۲: چند دقیقه از وقت گرانقدرتون رو صرف خوندن این نامه بکنید فکر نمی کنم ضرر داشته باشه.

 

 +   :: بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 19:43 ::   ::

Flatter me, and I may not believe you.
Criticize me, and I may not like you.
Ignore me, and I may not forgive you.
Encourage me, and I will not forget you.

William Arthur Ward

 +   :: بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 11:17 ::   ::

توی ده ارادون
ممولی اومد تو میدون
ممولی نگو، بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

نه خاتمی، نه هاشمی، نه بچه های تحکیمی
هیچکس باهاش رفیق نبود
نشسته بود با چمران، با چند تا آبادگران

بابای اولی اش می گفت:
ممولی می آی بریم حموم؟
نه نمی آم، نه نمی آم
خودت رو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
ممولی می خوای بیمه کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
- بیمه مال سوسولهاست
- کی مرده فکر فرداست؟
ممولی می خوای بورس بخری؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
- بورس مال پولدارهاست
- پولدار خر آمریکاست

ملت خوب بینوا
یواش می رفت تو کوچه ها
- مردم چرا یواش می رین؟
- داریم می ریم کار داریم
- بچه داریم، بار داریم
ممولی می گفت: ملت خوب نازنین
سر در هوا، پا در زمین
به من چار سال سواری می دین؟
- نه که نمی دیم، نه که نمی دیم
چرا نمی دین؟
- واسه این که ما تمیزیم
- پیش همه عزیزیم
- اما تو چی؟
جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی می خوای چی کار کنی؟
ممولی می گفت: می رم سفر
به این طرف، به اون طرف
به کابل و به بغداد، به توگو و ترینیداد
به شهربندرعباس، یه کم اون ور کاراکاس
با این همه کیا بیا، می رم به شهرگامبیا
اون جا همه سیاهن
حموم نرفته ماهن
عکس می گیرن تلق تلق
راه می برن، ترق ترق
همه جا منو نشون می دن
برای ممولی جون می دن

دانشجو داشت راه می رفت
- دانشجویی یا استاد؟
- دانشجوی فرانسه، توی بخش زبانم
- می آی با من بازی کنی؟
- نه جانم
- چرا نمی آی؟
- واسه این که من صبح تا شب، درس می خونم
- چیزهای خوب یاد می گیرم
- آخر می شم لیسانسه، شاید برم فرانسه
- اما تو چی؟
حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی می گفت:
می خوام برم به تبریز
بدو بدو عرق ریز
اونجا سخنرانی کنم
به کدخدا یاری کنم
- اولدورم و بولدورم
- سیزه رئیس جمهورم
- پول ندارم، وام نمی دم
- نون ندارم، شام نمی دم
- نه رقص داریم نه شادی
- نه حق و نه آزادی
- نه تخم مرغ شونه ای
- گوجه فرنگی دونه ای
- به جاش خرمای بسته ای
- فقط انرژی هسته ای

در وا شد و بیست تا زن
تو خیابون راه رفتن
شعار دادن، داد زدن
یه چیزی رو فریاد زدن
ممولی اومد پیش زن ها
- خواهر می آی شعار بدی؟
- شعار با هوار بدی؟
- باید بگی به ما راست
- انرژی هسته ای جق مسلم ماست
خانومه گفت: نه نمی گم، نه نمی گم
- چرا نمی گی؟
خانومه گفت: تو رو به خدا
تو رو به علی، تو رو به امام اولی
برو خونه تون، بیت ولی
دختر ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه
اما تو چی؟
وعده باد، مفت و زیاد، حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی با آه و فس فس
اومد رسید به مجلس
- آهای آقای حداد
- خدا تو رو به من داد
- آهای رئیس و سرور
- تو ای مرد باهنر
- می آین با من بازی کنین؟
- نه که نمی آیم
- چرا نمی آین؟
- چون که می خوایم وکیل بشیم
- رئیس دسته بیل بشیم
- من و حداد و عماد و عموم
هفته ای دو بار می ریم حموم
اما توچی؟
افروغه گفت: نگاش کنین
موضع زور، هاله نور، وعده باد، مفت و زیاد، حرف های بد، کتکه رو زد، جوراب کثیف، کفش پاره، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه

ممولی اومد تو پاستور
محافظاش با موتور
الهام رسید بهش گفت
ممولی می خوای بریم حموم؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
می خوای خودتو اصلاح کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
- چون که می خوام با ایرباس
- زودی برم کاراکاس
- با داداشم چاوز جون!
- می خوایم بریم ارادون
- می خوایم بشیم قهرمان
گور بابای دیگران

بالا رفتیم، ماست بود قصه ما راست بود
ابراهيم نبوي

 +   :: بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 18:31 ::   ::

 

راستی ...

دیوار تو کوتاه­تر ه ... یا پرچین من !

 

 +  IDN :: بیستم خرداد 1386 ساعت 23:35 ::   ::

All the cats on me shed
Will soon be dead
Thanks to the rifle I got from me brother.

Not a stray dog was found
When these boys came to town
'But their so lovely' says me mother.

Five became ten
Then they doubled again
And one even got done for murder.

'I liked the first four
But there's too many more'
So me mother gave the order.

'We'll wait till the night
And blind them with light
Then well shoot them between the eyes.'

The first shot did ring
I cought the leader on the chin
While the next took eight to the skies.

The rest followed suit
Oh what a hoot
Then someone banged on me door.

It was the neighbour to complain
So she got the same
Then the rifle jammed forever more.

Now the cats are all gone
But the peace wasn't for long
As the dogs came back even stronger.

I gave me brother a ring
Sure don't worry about a thing
I've a new gun with bullets ten times longer.

All the dogs on me shed
Will soon be dead
Thanks to the rifle I got from me brother

Ian Curtis

 +   :: بیستم خرداد 1386 ساعت 14:12 ::   ::

 

 فکر میکنم اين روزا توی تهران گربه ها دارن زیاد میمیرن. اخيراً تو خيابونا، کنار گارد ريلا و بغل جوبا گربه مرده زياد میبینم. چرا؟

 +  آیت :: بیستم خرداد 1386 ساعت 3:23 ::   ::

I believe I hear again,sweet dream
her tender, resonant voice,
like a dove's song.
In the starlight,
I believe I see her again
parting her long veils,
in the warm breezes of the evening,
enchanting night,
divine rapture,
charming memory,
mad intoxication,

sweet dream...

 +  احسان :: هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:56 ::   ::

 

من دوست دارم جزو اون دسته آدما باشم که به تخصص و تجربه  ديگران احترام میذارن و جز در حيطه تخصصی خودشون با قطعيت اظهار نظر نمیکنن. رد کردن يه مسأله با اطمينان يا مهر تأييد زدن به اون در کمال اعتماد به نفس (تازه اگه مقدور باشه) بايد حاصل مطالعه و تجربه آدم باشه وگرنه به نظر من محلی از اعراب نداره.

 ولی اين باعث نمیشه که آدم در برابر تمام اتفاقات جامعه و دنيا صمٌ بکم بشينه و بگه من سر از اين چيزا در نميارم چون جامعه شناسی بلد نيستم يا اقتصاد نخوندم يا تجربه سياسی ندارم. ميخوام بگم وقتی از چيزی کاملاً سر در نمیاریم، آدم میتونه به متخصص مراجعه کنه يا اگه در دسترس نبود خودش به عنوان يه انسان و يه عضو جامعه از دانش و تجربه ای که از رهگذر چند سال زندگی کردن به دست آورده استفاده کنه، در مقابل پديده های مختلف واکنش نشون بده، موضع بگيره يا حتی تصميم گيری کنه. ولی صدور حکم کلی و مطلق بينی و تعيين تکليف برای ديگران رو کار آدمای نابخرد میدونم.

 به نظر من هميشه وقتی يه تز جديد مطرح ميشه و پا میگيره بايد به دنبال آنتی تزش بود تا يه سنتز منطقی به وجود بياد. اين جستجو يا توليد آنتی تز هم باز به نظر من فرق داره با بد بینی و منفی بافی...

 +  آیت :: هفدهم خرداد 1386 ساعت 21:16 ::   ::

چند وقته موقعی که از اون آموزشگاه کوفتی برمیگردم سمت خوابگاه یه تیکه کوچیک از خیابون ولیعصرو پیاده میام تا به میدون ولیعصر برسم٬ هر روز صحنه های تکراری ای میبینم که دیگه برام عادی شدن و از قبل میتونم حدس بزنم که قراره چه چیزایی ببینم. مطمئنن شما بهتر از من خیابون ولیعصرو میشناسید و صحنه هایی رو که میخام تعریف کنم رو از من بهتر بلدید اما من چون بچه شهرستانم و تازگیا به پایتخت نقل مکان کردم واسم جالبه که ازش حرف بزنم شاید واسه شما هم یه تجدید خاطره بشه.

سر کوچه یه آقاهه که از این لباسای گنده پوشیده و رو شکمش نوشته پیتزا واستاده و داره داخل کوچه رو نشون میده٬ چشاش از دهن عروسکه داره تو رو نگاه میکنه و یه خستگی همراه با کمی شیطنت تو چشاش داره٬ همیشه هوس پیتزا میکنم و برمیگردم رستوران رو یه نگاهی میکنم٬ همین موقع آقاهه منو میبینه و جلوتر میاد و انگار میخاد یه چیزی بگه اما من سریع راهمو کج میکنم و میرم. پایینتر که میام جلوی سینما استقلال که چن وقته پارک وی رو اکران کرده -با اون پوستر خانومی که داره جیغ میزنه و کنار صورتش یه تبر خونی هست و زیرش هم عکسای فیلم هست که از قضا همون صحنه خانومس که کنار صورتش یه تبره که اصلن خونی نیست- یه خانوم خوشگل و خوش لباس رو میبینم که یه آقاهه با موهای سیخ سیخی دستش رو گرفته و داره میبره سینما٬ یه کم که حسودیم میشه میرسم جلوی بستنی فروشی که بستنی قیفی با رنگهای مختلف داره و یه خانواده با تعداد زیاد با چنتا مامان و دختر چاق واستادن تا بستنی بگیرن٬ پدر خانواده هم به دستگاه تکیه داده و داره تعداد رو میشمره٬ دلم میخاد با خانواده باشم و کنار اونا یه بستنی بخورم اما حیف که نیستم٬ مغازه دارای پایینتر نمیذارن بیشتر فکر کنم چون انقد بلند داد میزنن که غیرممکنه توجهت جلب نشه٬ یکیشون خیلی خوش تیپه٬ وسط پیاده رو واستاده٬ موهاش رو دمب اسبی بسته که تا وسطای پشتش هم میرسه و تو دستاش چنتا کیف و روسری هست٬ تا زمانی که برسم میدون وضعیت همینه٬ یکی نقره فروشیه٬ یکی روسری و...٬ آرزو میکنم کاش الان زید کنارم بود٬ بازومو گرفته بود و هی جلوی مغازه ها نگهم میداشت٬ حالا دیگه رسیدم میدون٬ میرم تا فلسطین تا سوار اتوبوس گیشا بشم که همیشه وقتی میرسم راننده آریاشهر میگه گیشا همین الان رفت.

به هر حال همه اینا هستن اما چیزای دیگه ای هم هست که به خاطر اونا شروع به نوشتن کردم. یکیشون یه آقای نابیناس که یه بلنگوی دستی داره و آواز میخونه٬ صداش هم بد نیست اما خیلی سوزناک میخونه٬ همیشه هم آهنگای عاشقانه ی قدیمی رو میخونه که به درد آدمای دپ میخوره٬ همه بچه های آموزشگاه میگن که صداش خیلی خوبه٬ یکی دیگه اون دو تا بچه ای هستن که یکیشون آکاردئون میزنه و اون یکی سلطان قلبها میخونه٬ معمولن پایینتر از سینما وایمیستن٬ یکیشون یه پسره که مادرش رو ویلچر میارتش و خودش داره تنبور میزنه٬ یکیشون هم یه زن با یه دختر کوچیکه که همیشه جلوی بانک ملی روبروی هایدا وایسادن و از یکی از عابرا میخان که کنارشون وایسه و ساعت اونارو بفروشه٬ بخاطر همینه که میبینی یه خانوم یا آقای خوش تیپ واستاده داره ساعت اونا رو میفروشه٬ خیلی وقته کسی ساعتشونو نخریده٬ چند نفر دیگه هم هستن که پایه ثابتن چنتای دیگه هم هستن که بعضی وقتا میان٬ یکیشونو پارسال دیدم و امسال نیستش٬ اونم کور بود و آواز میخوند٬ یه تیکه از روزنامه همشهری رو از خودش آویزون کرده بود که توش یه مصاحبه ازش چاپ شده بود٬ به هر حال اینا صحنه هایی هستن که اطرافمون زیاد میبینیم٬ سر چارراها٬ پشت چراغا٬ بعد از سینما٬ گوشه های خیابون و...٬ همیشه بعد از دیدنشون چن دیقه فک میکنم٬ به اینکه این آدم کیه؟ چیه؟ از کجا اومده؟ کجا میره؟ به من چه جوری نگا میکنه؟ نکنه مث بعضیاشون خیلی پولداره؟٬ و خیلی چیزای دیگه که خیلی اذیتم میکنن٬ همیشه آرزوهامو با آرزوهای احتمالی اونا مقایسه میکنم٬ اما فک میکنم مهمتر اینه که اینا چرا به وجود میان؟ تقصیر کیه؟ تقصیر جامعس؟ آدماس؟ خودشونه؟ منم؟ چه جوری میشه دیگه هیشکی اینجوری نباشه؟ وظیفه کیه که وضع اینارو درس کنه؟ جامعه؟ آدما؟ خودشون؟ من؟

نمیدونم چی بگم اما دلم نمیخاد مث بچه های آموزشگاه که بعضیاشون دلشون میسوزه و بعضیا هم بی تفاوتن باشم٬ میخام واسشون یه کاری بکنم٬ دلم نمیخاد بهشون یه پولی بدم که تو اون لحظه خوشحال بشن٬ دلم میخاد کمکشون کنم تا یاد بگیرن هیچوقت اینجوری نباشن. اما هیچوقت هیچ کاری نمیکنم. فقط نگا میکنم. مث بقیه. من چقد بدم. بیشتر دلم میخاد بدونم وظیفه من در قبال اینا چیه؟ مگه اینا آدم نیستن؟ حق زندگی ندارن؟

بسه دیگه.

 +  صالح :: شانزدهم خرداد 1386 ساعت 22:52 ::   ::

"خیانت"

تو نبودی
و من
به یک تکه ابر
عشق ورزیدم.

 +  احسان :: شانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:28 ::   ::

 

احمدی نژاد در مصاحبه با یک خبرنگار خارجی جمله ای گفت که لوماتن چنین نقل کرد: « احمدی نژاد گفت که غرب دست از لجاجت و تجاوز به کودکان بردارد و با شیرها بازی نکند.» نشریه اسپانیایی ال پائیس نیز نوشت: « رئیس جمهور ایران غرب را متهم به کودک آزادی کرد و گفت که شورای امنیت نباید با شیرها بازی کند.» نشریه لا کرودونیای ایتالیا نیز نوشت: « احمدی نژاد به غربی ها هشدار داد که نباید با لجبازی به کودکان تجاوز کنند و شیرها را بکشند.» ظاهرا جمله ترجمه شده احمدی نژاد به فارسی چنین بود: « غرب دست از بچه بازی بردارد و با دم شیر بازی نکند.»*

 

* دزدانیده شده از مطلب ابراهیم نبوی در روز

 

 +   :: شانزدهم خرداد 1386 ساعت 17:40 ::   ::

 

نمی فهمم اگه ارث بابای این همه آدم رو من هاپولی کردم، پس چرا همیشه هشتم گرو نهم ه!

 +   :: پانزدهم خرداد 1386 ساعت 18:40 ::   ::

 +  احسان :: چهاردهم خرداد 1386 ساعت 4:21 ::   ::

 

 

-          تازگي­ها كم مي­نويسي . سوژه پيدا نمي كني ؟

-          نه بابا . سوژه كه خيلي زياد دارم. نمي­دونم كدوم رو بنويسم !؟

 

 

 +  IDN :: چهاردهم خرداد 1386 ساعت 0:37 ::   ::

 

دیوانه شو

  ۲۴ ساعت (چیزی در همین حدود)قبل از رئیس جمهور شدن احمدی نژاد.

 

 +   :: سیزدهم خرداد 1386 ساعت 1:0 ::   ::

 

می آیی

عنق تر از عنق

میگزی، پوست گوزن دستکشت را

می گویی،

راستی دارم شوهر می کنم!

بکن!

چه باک

خیال می کنی از پا در می آیم؟

ببین

آرامم،

آرام تر از نبض یک مرده

یادت می آیدکه می گفتی

پول، عشق، ماجراجویی،

من اما می دیدم،

تو ژکوند بودی

تو را باید می ربودند 

تو

را

ربودند... 

 

 +  احسان :: دهم خرداد 1386 ساعت 4:43 ::   ::

 

من تازگی یه کشف کردم که در ادامه یه کشف دیگه اتفاق افتاده!!!.تا چند وقت پیش خیلی علاقه ای به پیراشکی نداشتم راستشو بخواین هیچ وقت پیراشکی خوبی نخورده بودم.ولی چند باری میشه که از یه نون فروشی دور میدون فاطمی پیراشکی گرفتم و شدیدلی طالب شدم و تقریبا هر روز مشتری اونجام .امتحان کنین به نظر من حتی از پیراشکیه خسروی (توی جمهوری) بهتره.این کشف اولم بود

.کشف بعدی در ادامه کنجکاوی در مورد اسم پیراشکی بود.شاید برای شما هم جالب باشه: احتمالا میدونین پیراشکی غذایی روسیه! در زبان روسی به جشن میگن پیر و چون منوی اصلی جشناشون انواع مختلفی از  چیزی که ما الان بهش میگیم پیراشکی بوده کم کم به این غذا گفتن پیراشکی یعنی غذای پیر. الانم جز لاینفک سفرها شونه و اگه بخوان بگن یکی آشپزیش خوبه میگن پیراشکیاش خوبه

. و این بود کشف من. نمی دونم شایدم کشف سوخته باشه ولی به هر حال برای خودم جالب و تازه بود.

 +   :: نهم خرداد 1386 ساعت 13:14 ::   ::


راننده تاکسی یکی از خطی های همیشگی آرياشهر انقلاب بود. همینقدر یادمه که مجری رادیو میگفت این ماه فاطمی آلوده ترین نقطه تهران بوده. چرا فاطمی؟ شب رو تاصبح نشسته بودم و آخرین ارائه آخرین جلسه آخرین ترممو آماده میکردم. یه راست رفتم از نوشته هام پرینت گرفتم و زیراکس.با اون بیخوابی اونقدر استرس داشتم که نمودارای نوشته هام موقع پرینت به هم نریزه که اصلاً یادم نبود آخرین روزیه که به عنوان دانشجو توی این مقطع میرم سر کلاس و شاید آخرین روزی باشه که تو عمرم واقعاً دانشجو ام. ارائه خوب بود به جز گیر بیخودی که استاد به تلفظ یه کلمه ایتالیایی داد و باعث شد چند دقیقه لکنت بگیرم. وقتی یکی از استدلالای مورد بحثو رد کردم استاد ذوق زده شد و کلی از شهر خودش زنجان و همشهریاش تعریف کرد. بعد از کلاس برای آخرین بار کارت تغذیه مو کشیدم به اون یارو و آخرین غذای سلفمو گرفتم.
استادم گفت پروپوزال پایان نامه م تو جلسه دیروز گروه تصویب شده. یکی از یه جایی مثل بنیاد پژوهش های آموزش پرورش زنگ زد گفت دارن رو نظام آموزشی ژاپن کار میکنن و قراره تابستون با هم همکاری کنیم! سعیدرضا زنگ زد گفت قراره یکشنبه یه خبر خوب بهم بده و هیچ توضیح دیگه ای نداد.
تو دانشگاه کنار مسجد خط مقدم جبهه رو بازسازی کرده بودن و میدون مین و سیم خاردار و گونی شن و اسلحه و مهمات. یه جنازه هم درست کرده بودن و توضیح داده بودن که این آقا عراقیه که یه وقت اشتباه نشه.
بعدشم رفتم سر آخرین کلاس آخرین روز آخرین ترمم. فقط نیم ساعت اول کلاسو بیدار بودم.صدای مهربون استاد با نوحه آهنگران که از مسجد دانشگاه پخش میشد و صدای یه نواخت کولری که از زمان مصدق داره کار میکنه یه جور لالایی سحرآمیز ساخته بودن. ولی احتمالاً خر و پف نکرده بودم چون اگه میکردم ناصر با سقلمه بیدارم میکرد. با صدای خسته نباشید بچه ها بیدار شدم و برای آخرین بار از کلاس 204 دانشکده ادبیات اومدم بیرون. امشب شاید یه دوست خوب بیاد پیشم واسه همین از صبح بین خواب و بیداری ذوق زده ام.
راننده تاکسی یکی از خطی های همیشگی انقلاب پونک بود. همینقدر یادمه که مجری رادیو میگفت کفش پاشنه بلند خیلی برای خانوما ضرر داره و باعث ابتلا به انواع بیماری ها میشه!!! و از مزایای چارق و گیوه کرمانشاهی تعریف میکرد...
 +  آیت :: هشتم خرداد 1386 ساعت 19:21 ::   ::

 

 

   باغچه ای به بزرگی دنیا

 

 

 +  IDN :: هشتم خرداد 1386 ساعت 13:56 ::   ::

 

اگر بخواهی

حتی از نرم

نرمترمی شوم،

مرد نه

 ابری شلوار پوش می شوم.

حیف شد که این آدم اینقدرزود مرد یا بهتر بگم کشتنش، خودش می گفت:

از زندگیم ریسمانی خواهم ساخت،

 و بدان دنیا را  بدار خواهم آویخت.

ای کاش بعضی آدما یاد می گرفتن که یکم نرمتر برخورد کنن!!!!

ایکاش....

بر زندگیم حصاری ساخته ام

 جنسش از خیال ......

                  "مایا کوفسکی"

 +   :: هشتم خرداد 1386 ساعت 5:27 ::   ::

سللللللللللللام بچه ها...

خیلی از این که پیش شمام خوشحالم.  

 +  احسان :: هفتم خرداد 1386 ساعت 19:10 ::   ::

 

 

 هیچوقت از شنیدن صوت قرآن لذت نبردم،صدای قرآن همیشه مرگ را برام تداعی کرده و می کنه.

اما چند هفته است هر صبح در مسیر رسیدن به محل کارم پیرمردی که گویا سرایدار ساختمانی مسکونیست،قرآن را چنان ساده و با سوز دل می خواند که وجودم پر از آرامش می شه.

 

گاهی چیزهای به ظاهر کوچک و کم اهمیت حس های عمیق در آدم به وجود میاره.

 

شاید زندگی واقعا همینه!

 

 

 +   :: هفتم خرداد 1386 ساعت 11:52 ::   ::

 

یکی از معدود باقی مونده های* اصیل طبقه چهار، احسان به همون اضافه شد. دیگه یواش یواش داریم یه تیم حسابی می شیم.

 کلیک کنین دیگه این چه وضعیه خیلی عقبیم که.

 

*طبقه چهاری های اصیل عملن یه جورایی منقرض شدن رفتن پی کارشون.

 +   :: ششم خرداد 1386 ساعت 12:13 ::   ::

سلام

آقا ما عقب موندیم که

خیلی نامردیه، اصلا به کارام نمیرسم. صبح پا میشم تا شب یا سر کلاسم یا سر کار. از ۸ صب تا ۹ شب، وقت یه چک میل رو هم ندارم. مگر اینکه استاد خواب بمونه تا من مثل الان یه سر به دنیای وب بزنم. دلم میخاد شمارو ببینم. خیلی خسته ام.

دلم گرفته

 +  صالح :: ششم خرداد 1386 ساعت 10:2 ::   ::

تو آب نهرِ یخ‌زده
چنگ می‌زنم پیرهنتو .
خنده‌ی تُردِ غش‌غشت
غنچه‌ی گرم تن تو .

بازی خیلی خوبی را شروع کردید! هرچندبه نظر آخرین شرکت کننده شدم ولی سعی میکنم خودمو برسونم!!!

برای من همیشه اولین کتابی که از یک سبک خاص و توی سن خاص که موجش ایجاد می شده خوندم همیشه به یاد ماندنی ترین شده!

اولین کتاب: پابرهنه ها نوشته زاهاریا استانکو و ترجمه احمد شاملو, سال اول دبیرستان بود که شروع کرده بوم راجع به جنگ و تاریخ خوندن! دیگر کتابهای هم دوره و هم ژانر!! بازی با مرگ, عروس فرانسوی, زنبق دره, ماری آنتوانت و کتاب محشر مرگ کسب و کار من است, نوشته روبر مرل و ترجمه احمد شاملو که دو سه سال پیش خوندم و متاسفانه با کتاب پرنده های خارزار تعویض کردم!!!!!.

دومین کتاب: صدسال تنهایی نوشته گابو و ترجمه بهمن فرزانه, این کتاب را اواخر دبیرستان خوندم و موج جدیدی از کتابخونی برام شروع شد که ختم شد به کتاب محشر جاودانگی میلان کوندرا.

سومین کتاب:نمایشنامه موش ها و آدم ها نوشته جان اشتاین بک به زبان اصلی .

چهارمین کتاب: نمایشنامه های سه گانه فدریکو گارسیا لورکا (یرما, عروسی خونین و خانه برناردا آلبا) ترجمه احمد شاملو.

پنجمین کتاب: شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری و باز هم احمد شاملو.

شازده کوچولو 

برای سه کتاب اخیر مشابهی ندارم و سایر کتابهایی که میشه ازشون گفت, کتابهای فوق العاده عمو شلبی بخصوص در جستجوی قطعه گمشده, کتابهای خوب کریستین بوبن , اشعار اکتاویو پاز و.....

بعد از تحریر:

1.       برای ترتیبی که نوشتم هیچ دلیل منطقی مثل سیر زمانی یا اولویت بهترینها وجود ندارد فقط به ترتیبی که به ذهنم رسید نوشتم.

2.       از اینکه بیشتر کتابهای محشری که خوندم یه ارتباطی با احمد شاملو دارد همیشه خوشحال بودم.

 +   :: چهارم خرداد 1386 ساعت 20:13 ::   ::

 

 برای سربلندی میهن همیشه عزیز و غیر ۳۰۰ی مان کلیک فرمایید.

هم میهنان عزیز توجهی هم به ضریب نفوذ اینترنت در قسمت رنکینگ مسابقات بفرمایند.

( توضیح : مسابقات جهانی کلیک ه دیگه ! )

 

بعد از تحریر : راه داره ...

 

 +  IDN :: چهارم خرداد 1386 ساعت 16:24 ::   ::

 

-          بهم گفت قدیما باهات بیشتر حال می­کردم.

-          فقط همین ؟ به همین خاطر زدیش ؟

-          آره.

 

 +  IDN :: یکم خرداد 1386 ساعت 22:46 ::   ::

 

قبل از اينکه بازي رو شروع کنم بايد اعتراف کنم که تو اين بازي دستم خيلي بده. حتي به پر 7 هم مي بازم! جرات بلوف زدن هم ندارم ... ماشالا دوستان هم که مثل شير گرزه نشستن و از چشمات مي فهمن که مثل چي داري خالي مي بندي. پس اگه اجازه بدين مي خوام با عزت دراپ کنم و برم چايي بريزم.

 

حالا براي خالي نبودن عريضه اجازه بدين موقع چايي ريختن مثل اين پيرزنها يه غري هم بزنم:

هي هي هي .... والا عرضم به خدمت شما که من از همون اوان طفولت هيچ علاقه اي به کتاب و کتابخواني نداشتم. بعدا هم علاقه اي پيدا نکردم، راستشو بخواين الآن هم علاقه اي ندارم.

 

نمي دونم علتش چيه؟ شايد به قول آيدين از تنبليم باشه. شايدم از کم حافظه گي و ... ولي از وقتي که يادم مياد هيچ موقع نتونستم با کتاب رابطه خوبي برقرار کنم. به جز چند مورد استثنا، هيچ کتابي رو تا آخر نخوندم.

 

اولا که هيچ رغبتي واسه شروع کردن يه کتاب نداشتم. (هميشه فوتبال بازي کردن تو کوچه و ترقه درست کردنو ترجيح مي دادم). بعدم اگه بنا به دلايلی يه کتابيو شروع مي کردم، بيشتر از چهار پنج صفحه نميتونستم بخونمش. تو همين چهار پنج صفحه هم هزار بار برمي گشتم عقب! بعضي از جملاتو بارها و بارها مي خوندم طوري که کتاب خوندن واقعا برام عذاب آور مي شد. باز نمي دونم علتش چيه؟ شايد ازخنگي خودم بوده. . . شايد هم به خاطر اين بوده که من فارسيم خوب نبوده (يه چيز بگم نخندينا: من فارسي رو اول ابتدايي ياد گرفتم). يه علت ديگه هم به نظر خودم مياد: من تو کارام يه جورايي وسواس دارم. خيلي وقتا تو يه کارايي اونقدر مته به خشخاش گذاشتم که آخرش بي خيال شدم و اصلا انجامش ندادم. شايد کتاب خوندنم هم مثل اون کارا بوده. اونقدر به جمله جمله کتاب گير مي دادم که همه چيو بفهمم که ديگه از اصل ماجرا غافل مي شدم و کتابو ولش مي کردم به امون خدا!

 

خلاصه همينه که هست. مي خواي بخواه، نمي خواي ساعت 4 برو سينما.... .

 

اما اين اواخر به توصيه يک دوست، کتاب "مرشد و مارگاريتا" ي ميخائيل بولگاکف رو خوندم و خيلي باهاش حال کردم. خيلي خوشحال شدم به خاطر اينکه تونسته بودم برخلاف هميشه از خوندن يه کتاب لذت ببرم. خيلي اميدوار شدم که بتونم بعد از اين هم کتاباي خوبي بخونم و ازشون لذت ببرم. و خيلي به خودم افتخار کردم که همچين دوستاي خوبي دارم. چاييتون يخ کرد! شرمنده خيلي زر زدم. . .

 +   :: یکم خرداد 1386 ساعت 18:5 ::   ::

 

شنیدم قراره کار فرهنگی کنیم،تو کارای فرهنگی و کتاب بازی منم بازی درسته کوچولوام ولی خوندنو بلدم آخه مامانم معلمه خودش بهم خوندن یاد داده........

 

مایا کفسکی میگه:هزیانم، شکنجه ی جان، سارق قلبم ، عزیزم، عشقم  بپذیر شاید دیگر هیچگاه هیچ چیز نسرودم. " ابر شلوار پوش".پس تا میشه کتاب بخون.

 

 تو کتابایی که بچگی خوندم هیچ وقت" تام سایر"  رو با اون همه شیطنت و درد سر یادم نمی ره.از تام اینو یاد گرفتم که:اگه یه چیزی از دستتون افتاد و گم شد یه چیز دیگه که شبیه اون رو بر دارین بگین ای خواهر ای خواهر بیا پیش این برادر بعد بندازینش زمین من بارها امتحان کردم جواب میده اگه مسیر افتادنشو دنبال کنین  اون چیزی که اول گم کردینو پیدا میکنین.

نمیدونم دلا و جیم رو با اون موها و ساعت طلایش یادتو ست؟ من که هیچ وقت"  داستان کوتاهای ا.هنری رو"  یادم نمیره.

ولی توی کتابایی که اخیرن خوندم یکی از دوستام یه کتاب خوب بهم داد که خیلی خوب بود، " سلاخ خانه ی شماره پنج"  که کورت ونه گات جونیر نوشته رو دوست داشتم که خاطرات و حواشی حمله به درسدن یکی از شهرهای آلمان:و البته لوط به زنش گفته بود پشت سرش را نگاه نکند تا چشمش به جایی که زمانی خانه و کشانه آنهمه مردم بوده نیفتد.اما زن لوط بر عکس پشت سر خود را نگاه کرد و من به خاطر همین کار، دوستش دارم. زیرا عمل او کاری انسانی بود.و به ستونی از نمک تبدیل شد.بله،رسم روزگار است.قرار نیست انسان به پشت سر خود نگاه کند.

" شناسایی"  و"  بار هستی"  میلان کندرا جز کتاباین که بازم اگه فرصت کنم می خونمشون. شناسایی درگیری های یه خانم با خودشه که سعی می کنه اطرافش رو کشف کنه.......

بار هستی هم.....:اما کافیه کسی دیوانه وار عاشق شود و سر وصدای روده هایش را بشنود تا  وحدت تن و روان_پندار الهام بخش عصر علم_از ذهنش محو گردد.

" اندوهی ژرف" نوشته ی یاسمینا رضا و ترجمه ی نازنین شهدی دومین کتابی  بود که از خانم رضا می خوندم اولیش " هنر"  بود.هردوتای این کتابا جالب و نو بودن:مادر با صدایی حیرت زده گفت"لئو پلد فنچ مرد."مرگی کم اهمیت، لحن گستاخانه ی مادر این طور القا می کرد. مادرت القا کرد، اگر نخواهیم بگوییم حکم کرد، که زمین بدون لئو به آرامی دور خودش می چرخد، افرادی اینگونه می توانند زندگی کنند و بمیرند، مثل سگها، که همراهان مهربانی هستند ولی کم اهمیت.

دو تا کتاب کوچیک ولی واقعا بزرگ رو توصیه میکنم، داستان خرسهای پاندا و سه شب با مادوکس. هردو رو ماتئی ویسنی یک نوشته.

به کسایی هم که آثار ادبیات روس رو دوست  دارن" یوگنی آنگین"پوشکین رو توصیه میکنم البته ترجمه یمنوچهر وثوقی نیا رو اگه پیدا کردین.

 "کلیدر" دولت آبادی، "سالهای ابری" درویشیان،" طعم شلغم" درویشیان،" راز فال ورق" ،" عقاید یک دلق" هاینریش بل، " کوری"، "  گارد سفید" بولگاکف،" دکتر ژیواگو" بوریس باسترناک، "سلوک" دولت آبادی،"موشها و آدمها"بک،  " صید ماهی قززآلا در آمریکا" ،"  دعوت به گردن زنی" ،"  سور بز" ماریو بارگاس یوسا، " برف سفید "بولگاکف،"  از عشق و دیگر شیاطین"مارکز، " الوداع گل ساری" ایتماتوف، اینا همه کتابای مورد علاقه ی منن اگه بخوام همشونو بگم نمیشه آخه مگه کتابم بد میشه؟

از اینایی که گفتم تقریبا همشو دارم اگه هرکی بخواد با کمال میل_در صورت امانت داری خوب_تقدیم میکنم.

به هر حال منم شدیدا دوستان رو به کتاب بازی دعوت میکنم هرچی نباشه از کل کل بهتره که.

 

 +   :: یکم خرداد 1386 ساعت 16:32 ::   ::

بابک من! خودت می­دونی که طاقت ندارم ببینم یا حتی توه بزنم ازم دلخوری پس ببخشید اگه سوء­استفاده­ کردم یا هرچی. به نظر من و بقیه علما لازم بوده. نه؟

 

من کلمن آدم­ه تنبلیم، تنبل و کم حوصله مخصوصن چند سال اخیر که دیگه شورشو در آوردم. اینو داشته باشین تا یه جورایی کتاب بازی کنیم.

یه زمانی کتاب زیاد می­خوندم شاید هرروز و ساعت­ها ولی این مال­ه خیلی وقت پیشه یا به طور دقیق­تر زمان راهنمایی و دو سه سال بعدش. اون موقع­ها همه چی می­خوندم همه چیه همه چی. البته اوایلش مثل آیت بیش­تر کتابای علمی-تخیلی، ژول ورن و آیزاک آسیموف  عشق اون روزای من بودن. بعدتر باز مثل آیت کتابای پلیسی جنایی تقریبا هرچی اون موقع از آگاتا کریستی چاپ شده بود خوندم.

بعدش نوبت به کتابای کتابخونه بابام رسید که انصافن هر چی فکرشو کنی توش پیدا می­شه. به یاد موندنی­ترین های اون دوران هم زنبق دره اونوره دوبالزاک و آناکارنینای تولستوی بود. و البته چندتا کتاب از صادق هدایت و کافکا و کلی مجموعه داستان که بعضیاش یادمه و بعضیاش نه هم مال همون موقع­هان.

از اواخر سوم دبیرستان تاحالا دیگه کتاب زیاد نخوندم. هرچی هم که خوندم بیش­تر مجموعه داستان بود. چون دیگه فرصت و شرایط اونطوری نبود که مثل قبل بتونم بشینم پای یه کتاب و تمومش کنم و بعد بلند شم. چون کم حوصله بودنم اجازه نمی­داد که چندین و چند روز یه کتاب رو دنبال کنم. مخصوصن با این حافظه توپی که دارم همیشه همون چند صفحه اول رو دوره می­کنم.

البته استثناهایی هم این وسط بودن شاید بهترین کتاب­هایی که خوندم هم همین استثناهان. صد سال تنهایی محشر آقای مارکز، کوری ساراماگو و شاهکار بولگاکف "مرشد و مارگاریتا" بهترین­ها و به یاد موندنی­ترین­ هاشونن.

اگه قوانین بازی رو رعایت نکردم هم اشکال نداره.

خدا مرگ عطا کنه روزی که دعوت بابک رو اجابت نکنم.

من خواهش و التماس می­کنم که فریبا و نوشین و حسام و صالح  هم بیان کتاب بازی کنن. چون راه داره!

 

 +   :: یکم خرداد 1386 ساعت 1:19 ::   ::