تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

 

من بهترين فرمانده تاريخ جنگ هاي بشرم

 

            من حالم خوب نيست . به خدا قسم من حالم خوب نيست . فردا جمعه است و من راس ساعت هشت و نيم امتحان عملي دارم ولي بد بودن حالم هيچ ربطي به اين قضيه ندارد . من دچار نفهمي شده ام . کم کم دارم مرد مي شوم ولي هيچ زني در کنارم نيست که مرد شدنم را در گوشش فرياد بزنم . بعد مدتها راضي شده ام روي کاغذ اعتراف کنم که من مردي هستم با نيازهاي مردانه که همه زنهاي زندگي ام نيازهايم را همچون ذهنم انکار کرده اند. احساس نا ديده گرفته شدن احساساتم همه تپه هايي را که فکر مي کردم با تاکتيک دوست داشتن براي هميشه متعلق به من شده اند  بمباران مي کند . من چه کار مي کنم ؟ فقط سنگر مي گيرم که زنده بمانم . من بهترين فرمانده تاريخ جنگ هاي بشرم و هيچ سربازي ندارم . هيچ وقت هيچ سربازي نداشته ام . من حتي تکه اي از گوشت گوسفندي را که روي مين تکه تکه شده بود کباب کرده ام و خورده ام ولي هيچ وقت هيچ سربازي نداشته ام . بهترين فرمانده همه جنگها  به اسارت گرفته شده است . من تفنگم را از پشت سر به ستون فقرات خودم فشار دادم  وگفتم :"دست ها بالا " . من اسير شده ام در جنگي که هيچ سربازي ندارد . من مضحک شده ام . او آمد . نشست . نگاه کرد . رفت . زنم بود . حتي به من نخنديد تا ايمان بياورم که مضحک شده ام . من هيچ وقت با ايمان کامل هيچ چيز نشده ام . مرزهاي سرزمين من هر روز مورد تجاوز قرار مي گيرند ولي زنم به جرم تجاوز از من شکايت مي کند . من سال هاست که ديگر باکره نيستم و از همه زن هاي باکره وحشت دارم . من پاره پاره شده ام در جنگي که فقط يک کشته داشته است و هنوز همه زن هاي باکره از من وحشت دارند . من ديگر مرد نيستم . مردانگي ام را در اردوگاه اسرا از من جدا کرده اند ولي هنوز هيچ زن باکره اي اين را باور ندارد . شاشم گرفته ولي نمي دانم چه کار بايد بکنم ؟ کدام فرمانده ديوثي به من چاي تعارف کرد ؟ راحت بخوابيد همه زن هاي باکره . باران مي بارد و من شاشم گرفته . کاش دنيا براي مردهايي طرح ريزي شده بود که مردانگي شان را در اردوگاه هاي اسرا جا گذاشته اند و گاه به گاه وقتي که باران هم مي بارد ، شاششان مي گيرد . کسي دنياي گم شده اي با اين مشخصات نديده ؟   

 

 +  حامد :: سی ام تیر 1386 ساعت 4:32 ::   ::

 

پیش نیاز: من گردنبندی دارم که نزدیک هفت سال ه همیشه گردنمه.

 

 

-         آیدین، شب که می خوای بخوابی اون گردنبندتو باز کن اذیتت می کنه ها!

.

.

.

.

 

 +   :: بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 16:27 ::   ::

صدای زنگ در را که شنید دلش ریخت . انگار می دانست که بالاخره نامه ای که چندین سال در انتظارش بود به دستش خواهد رسید . آخرین باری که نامه ای از شوهرش دریافت کرده بود ،وی در حالیکه در کنار هواپیمای کوچک جنگی خود ایستاده بود برایش نوشته بود که دلش تنگ است برای همسرش و طعم غذاهای خانگی . پستچی دوباره زنگ زد . زن همانطور که سراسیمه به دنبال لباس مناسب می گشت ، مدام زیر لب اعلام می کرد که " اومدم ، اومدم " . صدای یکنواخت و بی احساس مکانیکی زنگ در مدام خودش را تکرار می کرد ، انگار که پستچی سنگینی زمان را توی نامه ی درون دستش حس می کرد . باز دستش را روی زنگ فشار داد ولی صدایی بلند نشد .  برای چند لحظه انگار همه ی خانه خود را به خواب زده بود تا زن که حالا پر عجله تر به دنبال پیراهنی می گشت ، انتخاب کند . در کشو را باز کرد . دستش به سمت پیراهن سفید با گلهای ریز آبی اش رفت که همسرش بعد از یک جروبحث بی ارزش برایش خریده بود . به یاد آن روز افتاد . هیچ وقت واقعا نفهمید تقصیر مردش بود یا خودش . هر دو بیش از حد لج باز بودند . خودش را در لباس سفید آبی اش دید که در را به روی پستچی باز می کند و نامه بازگشت شوهرش را به سینه اش می فشارد . اشک در چشمانش حلقه زد . داشت مزه شیرین اشک شوق را تجربه می کرد که خانه از خواب پرید . صدای زنگ در انگار که برای آخرین بار به صدا در می آمد پیوسته و بی رحم خودش را به سکوت خانه تحمیل کرد . دستش را دراز کرد . پیراهن سیاه توری اش را برداشت و در حالی که دیگر اشک نمی ریخت به سمت در دوید .
 +  حامد :: بیست و سوم تیر 1386 ساعت 22:46 ::   ::




یاد باد آن روزگاران یاد باد *




* : برو پایین !







 +  IDN :: بیست و یکم تیر 1386 ساعت 12:58 ::   ::












؟









 +  IDN :: نوزدهم تیر 1386 ساعت 21:35 ::   ::


باورش دشوار است . می دانم .

ولی اینجا ...

اینجا یک وبلاگ گروهی است که بر اساس فیلم " خانه روی آب " ساخته شده است !!

 +  IDN :: هفدهم تیر 1386 ساعت 15:13 ::   ::

 

امیر آرام

چند سال پیش وبلاگی انگلیسی دیدم که آهنگ های مشهوری را که اغلب انگلیسی زبان ها معمولاً اشتباه می شنوند گردآوری کرده بود. ترانه هایی که به خاطر ریتم تند آهنگ یا لهجه خاص خواننده و یا سبک موسیقی تشخیص دادن کلمات در آنها دشوار است. مثلاً چند آهنگ از کارهای جان بُنجوی در این لیست بود که نویسنده اول اشتباهات رایج مردم را آورده بود بعد متن اصلی ترانه را نوشته بود. کار جالبی به نظرم آمد.

شاید به خاطر ریتم و سبک موسیقی، ما کمتر این مشکل را تجربه کرده باشیم. اما اگر دنبال نمونه ای از این دست در زبان فارسی باشیم ترانه "شتربان" با صدای امیر آرام شاید مثال خوبی باشد. دست کم در فضای مجازی جایی ندیدم که متن این ترانه را درست نوشته باشند. در مورد ترانه شتربان مشکل به نظر من از دوجا ناشی می شود. اول اینکه ترانه بر اساس شعری نسبتاً قدیمی ساخته شده و کلمات و عبارات نا مأنوس در آن زياد به کار رفته است. دوم اینکه کیفیت صدای ضبط شده مطلوب نیست.

اما در اینجا اصلاً قصد ندارم در باره اشتباهات شنونده های شتربان صحبت کنم چون با جستجوی سریعی می توانید آن ها را پیدا کنید.

ترانه در تمجید از شکوه و عظمت گذشته و تأسف از افول آن عظمت است. موضوعی که شاید در هر دوره و زمانی در کشور ما مصداق داشته باشد. شاید بسیاری از ما با شنیدن این ترانه به یاد فر و شکوه  تمدن ایران باستان بیفتیم که زیر سم اسبان عرب لگدمال شد یا مثل کسانی که برای این آهنگ کلیپ درست کرده اند و در آن از تصاویر حمله به کوی دانشگاه استفاده کرده اند، با شنیدن آهنگ "شتربان" به یاد اوضاع فعلی سیاسی کشور بیفتیم.

 با اینکه راز جاودانگی اثر هنری ممتاز فراغت از زمان و مکان است اما انتخاب دقیقی که از ابیات شعر برای این آهنگ صورت گرفته بدون شک در تصور ما از معنای ترانه اثر بسیاری گذاشته است.

واقعیت این است که این ترانه برگرفته از قصیده مسمطی است که بیش از 120 سال پیش میرزا محمد صادق ادیب الممالک فراهانی به مناسبت تولد حضرت محمّد و در نعت پیامبر سروده و به مظفرالدین شاه قاجار تقدیم کرده است. تمدنی که شاعر افسوس از دست رفتنش را می خورد نه شاهنشاهی ایران باستان بلکه امپراطوری یکپارچه اسلامی است که به زعم شاعر با توطئه های روس و انگلیس تکه تکه شد و هر تکه در حال از دست دادن هویت خویش بود. شاعر، پس از مدح پیامبر و لعن دشمنانش ایرانیان را به عنوان گسترانندگان دین اسلام می ستاید و  با اندوه از سرزمین هایی یاد میکند که زمانی تحت سیطره مسلمانان بودند . شاعر از وطن فروشانی که افسار به دست ارباب استعمار داده اند و موجب سرافکندگی مسلمین شده اند ابراز انزجار می کند و خواهان بیداری دوباره مسلمین با ید بیضای ظل الله مظفرالدین شاه قاجار است!

استفاده از یک مدیحه در مدح پیغمبر اسلام برای ساختن یک ترانه حماسی با تم ملی گرایانه شاید هنری باشد که فقط نزد ما ایرانیان است و بس. ماییم که بعد از اسلام نام آتشکده هامان را تخت سلیمان و چه و چه گذاشتیم. ماییم که برای توجیه هر چیزی از ناممکن ترین منابع استفاده می کنیم وخلاصه ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم.

متن کامل مسمط ادیب الممالک را در ادامه مطلب بخوانید. این شعر را از "دیوان کامل ادیب الممالک فراهانی" به اهتمام وحید دستگردی انتشارات فروغی چاپ شده در سال 2535 نقل می کنم. رسم الخط شعر را کمی تغییر داده ام و امروزی کرده ام.

البته این را هم بگویم که  علی رغم همه این حرف ها من فکر میکنم هنوز هم می شود بدون در نظر گرفتن کل شعر، از ترانه "شتربان" با صدای گرم و گیرای امیر آرام لذت برد... 

 

 +  آیت :: یازدهم تیر 1386 ساعت 2:5 ::   ::

تا حالا فکر کردی رنگی که دوست داری,
رنگ چیه؟

*نه این که چه رنگیه ها...
**فکر کنم جوابش خیلی مهم باشه
...

 +  احسان :: دهم تیر 1386 ساعت 4:27 ::   ::

 

- به ... چند نفر تو وبلاگتون می نویسن ؟ ده نفر !!!

- هشت نفر !

- پس چرا اسم ده نفر اینجاست ؟

- ها ؟؟ ... راستی حال خانمت چطوره ؟

 

 +  IDN :: نهم تیر 1386 ساعت 22:57 ::   ::

 

 

 ظهر که دايه ام ناهار را آورد ، من زدم زير کاسه آش ، فرياد کشيدم ، با تمام قوايم فرياد کشيدم ، همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند . آن لکاته هم آمد و زود رد شد . بشکمش نگاه کردم ، بالا آمده بود . نه ، هنوز نزائيده بود . رفتند حکيم باشی را خبر کردند – من پيش خودم کيف ميکردم که اقلا اين احمقها را بزحمت انداخته ام . حکيم باشی به سه قبضه ريش آمد دستور داد که من ترياک بکشم . چه داروی گرانبهائی برای زندگی دردناک من بود ! وقتيکه ترياک ميکشيدم ؛ افکارم بزرگ ، لطيف ، افسون آميز و پران ميشد – در محيط ديگری ورای دنيای معمولی سير وسياحت می کردم .

خيالات و افکارم از قيد ثقيل و سنگينی چيزهايی زمينی و آزاد می شد و بسوی سپهر آرام و خاموشی پرواز می کرد – مثل اينکه مرا روی بالهای شبهره طلائی گذاشته بودند و در يک دنيای تهی و درخشان که بهيچ مانعی برنميخورد گردش می کردم .

بقدری اين تاثير عميق و پر کيف بود که از مرگ هم کيفش بيشتر بود.

بوف کور- صادق هدایت

 پ.ن.: کاش من هم یه دایه داشتم که برام آش میآورد و منم میزدم زیر کاسه آش!

 

 +   :: نهم تیر 1386 ساعت 22:9 ::   ::

 

تابستون ۶۸ یا ۶۹ بود. مثل اکثر سال های قبل و بعدش چند روزی اومده بودیم تهران خونه خاله جان مهمونی. یکی از این روزها خاله جان و مادر گرانقدر ما تصمیم گرفتن برن دیدن دختر عموشون خلاصه تماس های مربوطه گرفته شد و قرار شد برای نهار بریم اونجا. ما هم که اونموقع اطفالی بیش نبودیم و حق رای هم علی الحساب نداشتیم، سرمون رو انداختیم پایین و راه افتادیم دنبالشون.

وارد که شدیم توی اتاقی که کنار در ورودی بود خانم خیلی خیلی پیری (زن عموی مامان) روی تخت خواب بود. انقدر پیر بود که من هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم. بازحمت خیلی زیادی تونست در حد دو سه کلمه جواب سلام و احوال پرسی ها رو بده.

بعد از دیدن اون خانم حس خیلی وحشتناکی داشتم. داشت حالم بد می شد. نهار خوردن که پیش کش نمی تونستم نفس بکشم. هوای خونه به قدری سنگین بود که انگار می خواست لهم کنه. از همه جا بوی مرگ می اومد.

چند وقتیه حسی مشابه اون روز دارم.

 

 

ندارد

 ت.ن.: عکس فوق یک اثر شدیدن هنری ه و فقط به منظور افزایش بار هنری وبلاگ اضافه شده و هیچ کارکرد دیگری ندارد.

 

 +   :: نهم تیر 1386 ساعت 14:8 ::   ::

 

(( هوا را از من بگیر

   شراب را از من بگیر

   چشم هایت . . .  

   اما

   اینترنت را از او نگیر ! ))

 

برای آیت

 

 +  IDN :: هشتم تیر 1386 ساعت 19:28 ::   ::

سلام

من حامدم.ببخشید که اومدنم انقد طول کشید.

امتحان دارم.

بیشتر میام.امیدوارم البته.

 +  حامد :: هشتم تیر 1386 ساعت 7:4 ::   ::

 

دیروز آخرین امتحان این مقطع و به احتمال زیاد زندگی مو دادم. بعد از امتحان هم جلسه دفاع یکی از بهترین دوستام و نهایتا گیر افتادن تو باروون وحشتناکی که نمی دونم این وقت سال از کجا پیداش شده بود. خلاصه با بی خوابی شب قبل از امتحان که از همین حالا دلم براش تنگ شده، خسته و کوفته رسیدم خونه و نفهمیدم کی خوابم برد.

 صبح وقتی یکی از چشامو نصفه باز کردم و طبق عادت موبایلمو پیدا کردم، دیدم ای دل غافل چه همه SMS نخونده. اولیش رو که باز کردم چشمتون روز بد نبینه  انگار اون رعد و برقی که دیروز علی نگران بر خوردش به کلمون بود (به دلیل بی احتیاطی و امان گرفتن زیر یک درخت اونم موقع باروون و رعد وبرق) خورد و بد جوریم خورد. SMS از مهدی بود :

 to hakimie pompe benzino atish zadan. Sedaye ragbar miad ساعت دریافت ۰۰:۳۲

الباقی شونو که مربوط می شد به همین آتیش زدن ها و فروشگاه شهروند چه میدونم کجا که غارت شده بود و ... رو بی خیال شدم و واسه کشف علت ماجرا نشستم پشت کامپیوتر.

وارد فضای مجازی شدم دیدم خیلیم ممنون این بنده خدا کروبی هم انگاری بی ربط نمی گفت که ۱ ساعت خوابیدم ریاست جمهوری پرید. حالا ما یه کم بیشتر خوابیدیم کل تهران و توابعش* آتیش گرفته. حالا اگه بیدار می نشستیم تا صبح باید هی خبر مرگ مهستی می دیدیم تو این دنیای مجازی و عکس تمام منتشر نشده و تمام منتشر شده و نیمه منتشر شده و... ازش.  

تو این چند ساعت که از اطلاع بنده از اعلام سهمیه بندی شدن بنزین می گذره کلی حرفای بامزه و بی مزه و خبر بد و خوب و عجیب قریب خوندم و دیدم که واقعن روحم شاد شد. البته بازم این دولت محترم  یه کاری کرده که بقیه علما و طنز پردازا هرچی به خودشون فشار میارن نمی تونن کسی و بخندونن یا حتی یه لحظه توجه کسی رو جلب کنن. سطح توقعات آدم میره بالا خوب وقتی اول خبر اعلام سهمیه بندی بنزین از ساعت ۱۲ شب رو اونم ساعت ۹ شب می خونه بعد میاد سراغ بقیه مطالب. حتی حرفای رئیس مجلس توپمون هم  تو این وضعیت افاقه نمی کنه.

حالا من چندتا مشکل ذهنی هم این وسط پیدا کردم که موندم توشون:

از حالا دلم برا خونوادم  تنگ شده و از این که ممکن دیگه هیچ وقت نبینمشون کم مونده دق مرگ شم سر جوونی، از یه طرف می گم کاش برا آخرین بار هم که شده با بابام که اومده بود تهران بر می گشتم و می رفتم خونه. از طرف دیگه می گم خوب شد که نرفتم که اگه رفته بودم داستان تحصیلات عالیه و اینا همش یه جایی که نباید تموم می شد. من که پیاده ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتر راهو نمی کوبیدم بیام تهران پس لابد باید همونجا در جوار خانواده می رفتم دفترچه آماده به خدمت واسه خودم می گرفتم.

مشکل بعدی اینه که فردا پس فردا که خیر سرم خواستم برم دانشگاه احیانن تحقیق و اینا کنم. سر کوچه که سوار ماشین شدم (اگه گیرم بیاد البته) آریاشهر راننده چقدر کرایه می خواد ازم؟ ۴۰۰ تومن؟ ۵۰۰ تومن؟ ۶۰۰تومن؟ چقدر؟ (خاطره ۲۵۰ تومن و که دیگه اصلن فراموش کن). مهمتر از اون اگه خدای نکرده خدای نکرده با راننده کار به دعوا و کتک کاری کشید و زد نصفم کرد آمبولانس بنزین دار گیر میاد من فلک زده رو ببره بیمارستانی جایی بدوزنم؟

حالا گشنگی و بی لباسی و بی خونگی و بدختی های دیگه هیچی.

 

 

*ایران

 

 

 +   :: ششم تیر 1386 ساعت 20:11 ::   ::

I'm standing in the airport,
I am waiting for a plane,
To take me to the border,
And my loved one far away, 
And I know I'll have to say good bye again...
"Borderline" by Chris de Burgh with a little alternation    
 
 +   :: ششم تیر 1386 ساعت 13:34 ::   ::

پدر جانی, جانی رو برده ماهیگیری, جانی کوچولو فقط هشت سالشه,
دختر کوچولویی بهشون نزدیک شد و تو دستش یه قلاب ماهیگیری بود.
پدر جانی نگاهی به جانی انداخت و با لبخندی به جانی گفت:
من می دونم تو دوست نداری اون رو اینجا تنها بذاریم ولی یه روز نظرت
عوض میشه...
 جانی کوچولو به پدرش گفت: بهترین دوست من "بو" رو از من بگیر ولی
پدر خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

همون پسر قدیمی
همون دختر شیرین
ده سال بعد
جانی و دختره همدیگه رو خیلی محکم بغل کردن... غریبه ای نزدیک می شه و با تهدید
اسلحه ای که دستش بود,  بازوی دختره رو می گیره و رو به جانی میگه:
اگه به هر چیزی که من میگم عمل کنی هیچ اتفاقی نمی افته,
جانی می گه: آقا همه پولهای من, کارت اعتباریم, ساعتم و سوییچ ماشینم
رو بگیر ولی خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

همون پسر قدیمی
همون دختر شیرین
پونزده سال بعد
اونها دارن صاحب فرزندی میشن
پزشک بهشون میگه: حال بچه خوبه ولی مادرش بیش از حد ضعیف شده و براش خطرناکه
جانی همون جا زانو میزنه و شروع میکنه به دعا کردن:
هر نفسی که به من دادی رو از من بگیر...
قلب من رو از سینم بیرون بیار...
من از صمیم قلب خوشحال میشم اگه جای من و اون رو عوض کنی...
آخرین تقاضای من رو قبول کن و جای اون من رو ببر...
ولی خدا
خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

پدر جانی, جانی رو برده ماهیگیری, جانی کوچولو فقط هشت سالشه...

"Don't take the girl"
Tim McGraw

ps 
      Don't take the girl یه موسیقی کانتریه,  و یکی از قویترین کانتریها از نظر
          موسیقیایی ;-)
     


 +  احسان :: چهارم تیر 1386 ساعت 4:34 ::   ::

 +  صالح :: سوم تیر 1386 ساعت 14:34 ::   ::

 

ديگه نمیتونم باهات بمونم
همين امشب میذارم میرم
حسابمون باشه واسه قيامت
دستامو میشورم و میرم

خودتو تو زحمت ننداز
خيلی داد و بيداد نمیکنم
مثل آب از انگشتات
میريزم پایین و میرم

بيشتر بهت خوش میگذره
ديگه نه خودم موندم نه زحمتام
اين دفه گلايه نمیکنم
دندون رو جيگر میذارم و ميرم

فکر کردی تلخيا تمومی دارن؟
میپرم وسط گرداب و میرم
مثل فشنگ مثل تفنگ مثل کوه
تو خودم میترکم و میرم

حتی اگه همه چيمو ببازم
اين عشقو تيکه تيکه میکنم میرم
رفتنم بیصدا نمیتونه باشه
درو پشتم میکوبم و میرم

اون ترانه هایی که واست گفتم
میکَنم از سازم دور میندازم و میرم
نمیتونم گريه کنم. میدونی که؟
آبرومو میبرم با خودم میرم

زير قولم با سگم با قناريم
با عزيزام میزنم و میرم
هرچی که ازت گرفتم
میذارم سر جاش میرم

خودمو برات لوس نمیکنم
تنمو آتيش میزنم و میرم
نفرینت نمیکنم. نترس!
يه فشنگ تو سرم... و میرم

تلاشی برای ترجمه ترانه معروف Giderim از احمد کايا خواننده ترک.

 

 +  آیت :: دوم تیر 1386 ساعت 2:3 ::   ::



نه استثنائی وجود داره!
نه حتی کمی عوض میشه!

 +   :: یکم تیر 1386 ساعت 23:48 ::   ::