تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

نهصد و دوازده – چهارصد و هفتاد و هشت

دارم شماره ام را برای پسری که از ماشینش پیاده شده و تا ته خیابون یه طرفه دنبالم اومده میخونم

 – شیش –

با کمی من ومن وقت بیشتری برای فکر کردن می گیرم

چهار صد و نود و یک

عدد آخری که به زبون میارم

بهم می فهمونه که هنوز عاشقت هستم

همونی که همیشه اشتباه میدمش

 

 

 +  احسان :: بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 5:44 ::   ::

اون یه بچه است که چندتا بچه هم سن و سالش دور و برشو گرفتن! یه روز یه کاری کرد و یه حرفی زد که چند تا بزرگتر را به چالش و درگیری کشید. باعث شد همه یه چیزایی یادشون بیاد که تا حالا بهش فکر نکرده بودن؛ اگر هم فکر کرده بودن بزرگیشون بهشون اجازه نداده بود حرفی بزنن و احیاناً چیزی را خراب کنن ولی اون باعث شد که بزرگترها و بچه ها باهم درگیر شن و روشون تو روی هم باز شه!


طاقتشون طاق شه و بزنن همه چیزو خراب کنن! خراب کنن؟! البته این دیگه اسمش خراب کردن نیست, ساختنه و چیزایی که درست ساخته نشدند و از اول اشتباه بودند هرچه زودتر خراب شن بهتره! آدم بزرگها خیلی سعی میکنن همه چی رو تحمل کنن و به روی خودشون نیارن. ولی یه اخلاق خوب و قابل تقدیری که بچه ها دارن اینه که تو دعوا دلشون باز می شه و همه چی رو میگن. راست یا دروغ!  تو روی آدم یا پشت سر! و باعث می شن اتفاقایی بیفته که هرچه سریعتر! بهتر!

چیزای غلط خراب میشه و اتفاقهای بهتری می افته و بناهای استوارتری ساخته می شه و همه لذت میبرن و تازه میفهمن که چرا تا حالا ادامه دادن وقتی میشده با چندتا داد و بیداد و فحش تمومش کرد؟!

به هرحال باید از این کودکان تشکر کرد! فقط حیف که بچه ها فقط بچه ان و بعضی وقتها خیلی شلوغ می کنن!

بی خیال بذار شلوغ کنن؛ بچه ان دیگه!

 +   :: بیست و سوم آبان 1386 ساعت 21:43 ::   ::

از یه مسافرت نسبتا طولانی دارم بر می گردم خونه.

الان دم در واستادم چراغ بالا خواموشه.

بچه ها باید خونه باشن. ولی چرا نیستن؟ چرا چراغ خاموشه؟ شاید دارن فیلم میبینن، ولی احتمالش خیلی کمه چون همیشه فقط با اصرارهای طولانی من راضی می شدن فیلم ببینن از طرفی من هم تازگی ها فیلمی نبردم خونه.

توی اسانسور دارم بند کفش هام رو باز میکنم... نکنه... نکنه برگشته باشه و برای غافل گیری من با بچه ها هماهنگ کرده باشه؟

آره این کار ازش بر میاد... همیشه غیر قابل پیش بینی بوده.

حتما برگشته، برگشته که بمونه، برگشته تا من دوباره زنده شم، برگشته تا من دوباره...... میدونستم برمی گرده میدونستم ما حق همدیگه هستیم...

حالا دیگه دل تو دلم نیست فقط می خوام برسم توی خونه.

در رو باز میکنم هیچ کس نیست. تو جاکفشی هم هیچ کفشی نیست، چقدر تمییز عمل کردن...! حواسشون به همه چی حتی کفش ها هم بوده...

یعنی تو کدوم اتاق هستن؟

حتما تو اتاق من منتظرمه... خیلی خوب میشناسمش بهتر از هر کسی... در اتاق بسته اس. یواشکی میرم پشت در تا منم اون رو غافل گیر کنم و این هماهنگی بین احساساتمون رو نشون بدم...

در رو باز میکنم اتاق خیلی تاریکه ولی هیچ کس نیست... کمی عصبی میشم... چرا حدسم درست نبود؟ من که ادعای شناختنش رو دارم؟

خوب اشکالی نداره... صد و هفتاد و چهار روز ازتنهایی من می گذره و تو این مدت شاید یه سری از عادت هاش رو فراموش کرده باشه. البته من مطمئنم که خیلی زود همون ادم قدیمی میشه... ولی ممکنه اصلا نیومده باشه و من از اول بیخودی دلم رو خوش کرده باشم به سرعت از اتاق میزنم بیرون  و با شدت در اونیکی اتاق رو باز میکنم. دیوانه وار وارد اتاق میشم و تا وسط اتاق میرسم. تو تاریکی میتونم تشخیص بدم که تو اتاق تنهام...پاهام دارن شل میشن... برمیگردم و یه بار دیگه و کمی آرومتر -ولی هنوز امید وارانه- همه جا رو میگردم

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

 

دارم دیوونه میشم...

 

تلفنم داره زنگ میزنه...به زور جواب میدم... بچه ها رفتن سینما

 +  احسان :: بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:18 ::   ::

فردا
یه موقع
تو و من...

    چقدر ضعیف شدم...

Endless Love

 

ps:عنوان این پست اسم نقاشی ایه که واسش گذاشتم.

 +  احسان :: بیست و یکم آبان 1386 ساعت 0:36 ::   ::

ديروز روز تولد من بود.

چند سال گذشته روزهاي تولد خيلي خوبي داشتم.

ولي تو هيچ روز تولدي "معجزه" نداشتم.

ديروز يکي داشتم...


من احسان رياحي هستم با يک معجزه در روز تولد

                               

 +  احسان :: چهاردهم آبان 1386 ساعت 2:51 ::   ::

حرف‌هاي ما هنوز ناتمامLoneliness

تا نگاه مي‌كني

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از اين كه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

چقدر زود دير مي‌شود.

 +  احسان :: چهاردهم آبان 1386 ساعت 2:41

 

چند وقتی هست که می شناسیش. دوستش داری و همین تبدیل به بزرگ ترین مشکلت شده. یه گوشه خلوت پیدا کردی، نشستی درست رو به روش، دستش تو دستت و داری تو چشاش نگاه میکنی. چند ساعت پیش داشتی تو چشای یکی دیگه همین طور نگاه می کردی.

 از اون دسته آدم هایی نیستی که بدون این که مسئله ای برات پیش بیاره هم زمان با دو نفر باشی و خوش باشی. واسه همینم هست که تمام فکر و ذهنت مشغوله داری سعی می کنی یه راه در رو پیدا کنی. یه راه ؟ حتی نمی دونی کدومو بیش تر از اون یکی دوست داری. حتی تصوری از اینکه با کدوم خوش تری یا چه می دونم ... نمی تونی انتخاب کنی. داری سعی میکنی کج دار و مریز یه جوری سر کنی تا شاید یه جوری یه راهی پیدا بشه. اصلن خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی یکیشون خودش گذاشت رفت. کس دیگه ای رو پیدا کرد و رفت یا هر چی خلاصه رفت و تو رو از انتخاب راحت کرد.

سنگینی نگاهشو احساس می کنی سرتو که بر می گردونی بالا سرتون وایستاده. نگاهت از چشاش به دستایی که دو دستت بر می گرده. دوستش داری ولی این دست ها مال اون نیست. دستهارم دوست داری ولی...

حرفهایی می زنه و می ره. نمی شنوی. ولی لیز خوردن دستها از دستهات همه چی رو بهت می فهمونه. فقط چند لحظه زمان داری خیلی کم. یک آن. باید انتخاب کنی باید تصمیم بگیری. یا بری دنبالش یا بمونی. فقط چند لحظه کم تر از ثانیه. فقط باید انتخاب کنی. مجبوری می فهمی؟

 

 +   :: دوازدهم آبان 1386 ساعت 23:43 ::   ::

 

در حال حرکت عکس گرفتم. به همین دلیل کادر خوب بسته نشده !!

 

 

 +  IDN :: هشتم آبان 1386 ساعت 19:46 ::   ::

I am a dreamer but when I wakeDream
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you...

 

 

James Blunt

 

 +  احسان :: هفتم آبان 1386 ساعت 22:53 ::   ::