تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

من توی تاکسی نشسته بودم. صندلی جلو. کنار راننده.درست پیش چشمان من اتفاق افتاد.همه چیز را کاملن واضح دیدم.تصادف باعث شد دو مرذ از ماشین هایشان پیاده شوند و با هم دست بدهند.

 +  حامد :: بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:26 ::   ::

 

اين شعر رو شل سيلوراستاين گفته و جانی کش خواننده معروف کانتری سال ۱۹۶۹ وقتی تو اوج محبوبيت بوده اجرا کرده. پسری به اسم سو ماجرای يه پسر با يه اسم دخترونه‌ست. اصل شعر رو مثلاً اينجا می‌تونيد بخونيد.

 

 

وختی سه سالم بود، بابام ولمون کرد

چيزيم واسه من و مامانم نذاشت

غير از همين گيتار کهنه و يه شيشه خالی عرق

حالا کار ندارم ما رو پيچوند زد به چاک

ولی ضايع‌ترين کاری که تو عمرش کرد،

اين بود که قبل جيم شدنش، رفت اسم منو گذاشت "سو"

 

خب لابد خيال کرده بود خيلی با مزه‌ست

حتماً سر اين، کلی با رفقاش کرکر خنديده‌ن

حالا من بايد يه عمر می‌زدم تو سر خودم

در و داف متلک می‌گفتن، منم می‌شدم عين لبو

پسرا می‌خنديدن، منم می‌زدم سرشونو می‌شکستم

خلاصه، زندگی واسه يه پسر با اسم "سو" اصلاً آسون نيس

 

خب منم زودی بزرگ شدم و زبروزرنگ بار اومدم

دستم حسابی سنگين شد، دس به متلکمم خوب شد

اما از اين شهر می‌رفتم اون شهر، تا اين ننگو قايمش کنم

ولی يه شب، به ماه و هرچی ستاره‌ست قسم خوردم

که هرچی بار و عرق فروشی تو مملکته بگردم،

اون مرتيکه رو که اين اسم مزخرفو روم گذاشت بکشم

 

يه روز وسط تابستون بود، تو شهر گاتلين‌برگ

تازه رسيده بودم شهر، گلوم خشک خشک بود

گفتم واستم، برم با يه ليوان آبجو يه حالی به خودم بدم

تو يه بار کهنه، تو يه خيابون گِلی،

پشت ميز، قاطی مال‌خرا

ديدم اون پفيوز پدرسگی نشسته، که اسم منو گذاشت "سو"

 

زود شستم خبردار شد اين افعی بابا جون خودمه

چون مامانم يه عکس پاره پوره ازش داشت

تازه زخم رو صورتش، يا اون چشای مثل گرگشم تابلو بود

گنده و پير و کثيف و کج و کوله

چشمم که بهش افتاد، خون جلو چشامو گرفت

رفتم جلو گفتم: " بنده سو هستم. احوال شما؟

می‌خوام دهنتونو سرويس کنم"

 

آره! اولی رو صاف گذاشتم وسط چشاش

با کله رفت پايين، ولی تا اومدم بجنبم،

تيزی رو کشيد، زد يه تيکه از گوشمو بريد

منم با صندلی اومدم وسط دندوناش

ديواره شکست، جفتمون پرت شديم وسط خيابون

با مشت و لگد افتاديم به جون هم، وسط گل و خون و آبجو

 

چه جوری بگم؟ من با خيلی گنده لاتا در افتاده بودم

ولی اصلاً يادم نمياد هيچ کدومشون

مث قاطر لگد بزنه، مث تمساح گاز بگيره

شنيدم خنديد، بعدشم چن تا فحش بارم کرد

خواست دس به اسلحه بشه که من فرزتر شيش‌لول رو کشيدم

همونجوری وايستاد نگام کرد، بعدشم خنديد

 

گفت: " ببين پسرم، زندگی سخته

هرکی بخواد از پسش بر بياد، بايد خيلی چقر باشه

من که می‌دونستم نمی‌تونم همه عمر پشتت واستم

واسه همين، اون اسمو روت گذاشتم و فلنگو بستم

با خودم گفتم يا طاقت مياری، يا نفله می‌شی

واسه همين اسم بوده، که حالا اينقد زور داری"

 

بعدش گفت: " الانم مث مرد باهام دعوا کردی

می‌دونم حالت ازم به هم می‌خوره، خب حقّم داری

می‌تونی بزنی منو بکشی، منم حرفی ندارم

ولی قبل اينکه بميرم، بايد بهم بگی بابا دمت گرم

واسه اون زوری که تو بازوهاته، واسه اون جيگر گنده‌ت

چون من اون مادر‌خرابیم که اسم تو رو گذاشت «سو» "

 

همونجا خشکم زد، هفت‌تيرو انداختم زمين

بش گفتم "بابا جون!"، اونم گفت "پسرم"

يهو نظرم زمين تا آسمون عوض شد

حالا هم هر بار يادش میفتم، می‌گم دس‌مريزاد

هر دفه که با يکی درميفتم و زورم بهش می‌رسه

حالا اگه منم يه روزی پسردار بشم، می‌خوام اسمشو بذارم . . .

 

بيل، جرج، هر کوفت و زهرمار ديگه‌ای غير از «سو»

 

هنوز حالم از اين اسم به هم می‌خوره

 

 +  آیت :: بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:50 ::   ::

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقته رفتنه

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه....

 +  حامد :: بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 4:35 ::   ::

 

شركت واحد

 

 +  صالح :: بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:44 ::   ::

 

- یه کم وضعیت منو درک کن. من پول ندارم اما تمام تلاشمو میکنم

- پس تو این دو ساله چه غلطی میکردی؟

- خوب دانشجوام دارم درس میخونم.

- میرفتی دنبال یه کاری

- خوب از درسم میموندم. یه مدت هم رفتم اما خیلی وقتمو میگرفت.

- یه خورده از بقیه یاد بگیر. اونا چیکار میکنن؟

- همه همکلاسیام٬ هم اتاقیام و دوستای اطرافم تو وضعیت منن

- همه همشون؟

- آره

- پس ازدواج با تحصیلکرده ها حماقته

-...........................

 

 +  صالح :: هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:59 ::   ::

 

 با خودم گفتم شاید یه دوره مسابقه ای گذاشتن به مناسبت روز خلیج فارس. ولی هیچ جوری امکان نداشت. یه طرف استقلالی ها بودن و طرف دیگه راه آهن. و من مطمئن که امروز بازی این دوتا توی لیگ برتر قراره برگزار شه. یادم افتاد اسم لیگ برتر رو گذاشتن خلیج فارس. ولی باز هم امکان نداشت به چه بزرگی وسط زمین نوشته بود: Persian gulf cup. زبان خارجه ام ضعیف هست ولی این رو می دونم که Cup به مسابقاتی می گن که نیمه نهایی و فینال و از این چیزا داشته باشه ولی خوب این بازی قرار بود توی لیگ باشه!!!

یاد لوگویی افتادم که یکی دو سال پیش فدراسیون برای لیگ برتر درست کرده. لوگوی مسخره و بینهایت زشتی که زیرش نوشته بود High League*.

مشکلم کاملا حل شد.

 

*-منظور شاعر مربوطه لیگ برتر بوده گویا.

 

 +  IDN :: سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:30 ::   ::

 

مدام ناراحتم که چرا توی سالن جا نيست و مجبور شده سرپا بایستد. گفته بود اگر مراسمی بود خبرش کنم. وقتی زنگ زدم و گفتم افتتاحیه يک نمايشگاه هست کلی ذوق کرد. اس ام اس می‌دهد که سر پا مانده ولی جایش خوب است و از مراسم لذت می‌برد. موضوع نمايشگاه به پايان‌نامه ارشدش ارتباط داشت. مدام سر می‌گردانم تا بين جماعت ایستاده پيدايش کنم اما اثری نيست. سالن از خیل علاقه‌مندان انباشته شده. تقريباً نصف قيافه‌ها آشنا هستند. اين وسط چشمم می‌خورد به يکی از همکلاسی‌هايم که با ديدن من دست تکان می‌دهد. بغل دستی‌ام می‌پرسد "اين خانم کيه؟" ومن  توضيح می‌دهم که همکلاسی من است  اما نمی‌فهمم اينجا چه می‌کند.

بعد از مراسم با عجله بيرون می‌روم تا مهمانم را پيدا کنم و بابت نبودن جا عذرخواهی کنم. به اين طرف و آن طرف می‌روم اما خبری نيست. قيافه خندان همکلاسی‌ام جلوی چشمم سبز می‌شود و احوالپرسی و تعارفات جاری می‌شود. اصلاً حواسم به همکلاسی نيست. از پايان‌نامه‌ام می‌پرسد که به کجا رسيده و من بدون اينکه نگاهش ‌کنم سرسری جوابی می‌دهم و چشم‌هايم لابه‌لای جمعيت دنبال مهمانم می‌گردد. همکلاسی با علاقه از قبول شدن مقاله‌اش در کنفرانسی در فرانسه می‌گويد و از برنامه‌ام برای نمايشگاه کتاب می‌پرسد و من به اين فکر می‌کنم که مهمانم را پيدا کنم و به مسئول‌های نمايشگاه معرفی کنم. همکلاسی‌ام از آزمون دکتری‌ ديروزش می‌گويد و اينکه آسان بوده و چه و چه. به سرم می‌زند  بگويم دنبال کسی هستم و خداحافظی کنم.

يک دفعه کنجکاو می‌شود بدانم همکلاسی‌ام اينجا چه کار می‌کند. وقتی می‌پرسم چه کسی دعوتتان کرده بلند و شيطنت آميز می‌خندد و می‌گويد دوست پرنفوذی دارد که دعوتش کرده. کنجکاوتر می‌شوم و جدی‌تر می‌پرسم. با حيرت نگاهم می‌کند: "يعنی چی؟ آلزايمر که نگرفتين؟ مگه ديشب خودتون زنگ نزدين گفتين بيام؟" بی‌اختيار موبايلم را بيرون می‌آورم و اسم‌ها را نگاه می‌کنم. مگر می‌شود اسم و فاميل دو نفر اينقدر مشابه باشد. مگر می‌شود يک آدم اينقدر بی‌دقت و خنگ و ابله باشد؟ دلم می‌خواهد وانمود کنم شوخی کرده‌ام و بگويم البته که دعوتش کرده‌ام و دلم می‌خواسته ببينمش ولی نمی‌توانم. می‌گويم اميدوارم من را نکشيد و توضيح می‌دهم که خانم گرافيستی را می‌خواستم دعوت کنم که اسم و فاميلش مشابه شما بوده ... خون به صورت همکلاسی‌ام می‌دود و مثل لبو سرخش می‌کند. چشم‌هايم را می‌بندم و منتظر برخورد لنگه کفش با سر وصورتم می‌شوم. با نااميدی می‌گويد :"وقتی ديشب زنگ زدين به خواهرم گفتم چقدر شما نسبت به من لطف دارين". آرزو می‌کنم کاش خالق هستی کليدی در اختيار بشر قرار می‌داد که با فشار دادن آن می‌شد برای هميشه به اعماق زمين رفت. هرچه عبارت عذرخواهی بلدم به زبان می‌آورم. با لطفی که انتظارش را نداشتم می‌گويد اشکالی ندارد و او از مراسم خوشش آمده و بايد از دوست گرافيستم عذرخواهی کنم.

دعوتش می‌کنم به ديدن نمايشگاه برويم. با لبخند تلخی کارها را می‌بينيم و من در مورد آثار توضيح می‌دهم و از تاريخ و ادبيات و هنر می‌گويم. در پايان تشکر می‌کنم که آمده و او هم تشکر می‌کند که دعوتش کرده‌ام و با عجله می‌رود.

 

 +  آیت :: سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:48 ::   ::

 

سلام

اولا - این شماره ۰۹۱۲ یا همون همراه اول ما وصله. از دوستانی که گوشی اضافه (در پیت) دارن تقاضا میشه برای یه مدت به ما قرضش بدن. ضمنن اگه خاموش بود يعني ايرانسل روشنه.

دوما - میخاستم یه پست بدون عکس بذارم اما حیفم اومد اینو نگه دارم. این چرخه نانو که میگفتن بعد از چرخه هسته ای قراره تکمیل شه٬ فکر کنم داره به جاهای خوبش میرسه. من از طرف طبقه چهار تبریک میگم. میخاستم بگم از کجا سوغاتی آوردم اما ترسیدم دعوا شه.

 

 

فناوري نانو 

 

سوما - دلم واسه روزهاي خوب تنگ شده.

و ديگر هيچ!

  

 +  صالح :: دهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:34 ::   ::


مثل هميشه تلويزيون روشن بود و خانم مجري شبكه خبر داشت اخبار مهم ايران و جهان رو اعلام مي كرد. خبر دوم سومش بود كه گفت: ده ها گردشگر ايتاليايي عازم كشور عزيزمان شدند.
با خودم گفتم اين چند گفت كه من ده ها شنيدم؟ حواسم رو جمع كردم كه مشروح خبر رو درست بشنوم. مشروحي در كار نبود. گزارشگر شبكه خبر بود كه از فرودگاه داوينچي در ايتاليا عزيمت ده ها گردشگر ايتاليايي به كشور عزيزمون ايران رو گزارش مي كرد. با چند تا از اين گردشگرها هم مصاحبه كرد و چه با هيجان كارش رو انجام مي داد.
با خودم گفتم خدا رو شكر مشكل صنعت توريسم كشور هم حل شد.

 

 +  IDN :: پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:23 ::   ::

بعد از یکسال
 تنهایی من
هنوز اونقدر بزرگ نشده
که شبها دیگه گریه نکنه و بهونه تو رو نگیره ...

 +  احسان :: یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:15 ::   ::