چند وقتیه که هم اتاقیم با یه آخوندی رفیق شده و این حاج آقا هر از گاهی به ما سر میزنه. حرفایی که میزنه و کارایی که میکنه واسه من خیلی جالب و بعضی وقتا باور نکردنیه. اون تو خوابگاه ما از همه لحاظ راحته و هر حرفی که فکر کنید میزنه٬ از حرفای سیاسی علیه نظام گرفته تا مسایل جوانان و مسکن و قیمت زنای صیغه ای تو قم و ...
جالبه بدونید که این آدم متولد سال ۶۲ دارای ۱۰۰ کیلو وزن و ۱۸۷ سانتیمتر قده. فوق العاده شکمو و البته تنبله. عیاش و خوش گذرانه و تا جایی که بتونه تفریح میکنه. دایم تو مسافرته چون متولی ۱۰-۲۰ تا مسجد و مدرسه تو چابهار و مشهد و شیراز و چند تا جای دیگس. جدا از اینکه از همه اینا ماهیانه درآمد داره٬ صاحب ۵۱ درصد از سهام یک بیمارستان فوق تخصصی تو ولنجکه که به قول خودش همه اینها رو هم نصف درآمدش هم نیست. خودش میگه زنش تا حالا از خونه بیرون نیومده و هیشکی اسم زنشو نمیدونه. به قول بچه ها زنش رو مث یه کمد میدونه که تو خونشه.
هفته پیش شیخ اومده بود پیش ما و گفت که امشب همه مهمون منید. بچه های ندید بدید هم از اتاق اینوری و اونوری و بالایی و خلاصه هر کی که یه سلام علیکی با ما داشت ریختن اومدن. تقریبن ۱۵ نفری شدیم. رفتیم بیرون و سرتون رو درد نیارم یه دلی از عزا درآوردیم. حالا بماند که شیخ وسط خیابون چه اداهایی درمی آورد و مردم رو سر کار میذاشت چون اون واسه خودش یه داستان طولانیه. شب که برگشتیم شیخ دلیل مهمون کردنش رو گفت که انگیزه ای شد برای من که این مطلب رو بنویسم. گفت که "امروز که تو هواپیما می اومدم یه آقای مسنی اومد پیشم و مبلغ قابل توجهی پول بهم داد و گفت که شب خواب بد دیده و براش دعا کنم". این آدم که طبق حرفای شیخ آدم مایه داری هم بوده چیزی در حدود ۲۰۰ هزار تومن به شیخ داده بود. بعد از اینکه شیخ رفت من داشتم به اون آدم فکر میکردم که چه فکری باعث شده تا همچین کاری بکنه. الان شاید احساس میکنه تمام گناهاش پاک شده یا یه تیکه از بهشت رو خریده یا اینکه خیلی آدم خوبیه. با خودم فکر کردم چه آدمای فقیری محتاج شاید قسمتی از این پول میتونن باشن و شاید این پول بتونه مشکل چند نفر رو حل کنه یا لااقل یه کمکی به کسی باشه اما خرج خوش گذرانی یه آخوند میشه. چرا مردم ما یه کم فکر نمیکنن و انقدر اینارو آدم حساب میکنن. واقعن فکر میکنن که اینا ارتباطی با خدا دارن؟ یا اینکه درک و شعورشون بیشتر از مردم عادیه؟
هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر عصبانی میشدم