تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

 

 با خودم گفتم شاید یه دوره مسابقه ای گذاشتن به مناسبت روز خلیج فارس. ولی هیچ جوری امکان نداشت. یه طرف استقلالی ها بودن و طرف دیگه راه آهن. و من مطمئن که امروز بازی این دوتا توی لیگ برتر قراره برگزار شه. یادم افتاد اسم لیگ برتر رو گذاشتن خلیج فارس. ولی باز هم امکان نداشت به چه بزرگی وسط زمین نوشته بود: Persian gulf cup. زبان خارجه ام ضعیف هست ولی این رو می دونم که Cup به مسابقاتی می گن که نیمه نهایی و فینال و از این چیزا داشته باشه ولی خوب این بازی قرار بود توی لیگ باشه!!!

یاد لوگویی افتادم که یکی دو سال پیش فدراسیون برای لیگ برتر درست کرده. لوگوی مسخره و بینهایت زشتی که زیرش نوشته بود High League*.

مشکلم کاملا حل شد.

 

*-منظور شاعر مربوطه لیگ برتر بوده گویا.

 

 +  IDN :: سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:30 ::   ::


مثل هميشه تلويزيون روشن بود و خانم مجري شبكه خبر داشت اخبار مهم ايران و جهان رو اعلام مي كرد. خبر دوم سومش بود كه گفت: ده ها گردشگر ايتاليايي عازم كشور عزيزمان شدند.
با خودم گفتم اين چند گفت كه من ده ها شنيدم؟ حواسم رو جمع كردم كه مشروح خبر رو درست بشنوم. مشروحي در كار نبود. گزارشگر شبكه خبر بود كه از فرودگاه داوينچي در ايتاليا عزيمت ده ها گردشگر ايتاليايي به كشور عزيزمون ايران رو گزارش مي كرد. با چند تا از اين گردشگرها هم مصاحبه كرد و چه با هيجان كارش رو انجام مي داد.
با خودم گفتم خدا رو شكر مشكل صنعت توريسم كشور هم حل شد.

 

 +  IDN :: پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:23 ::   ::


من
احسان
صالح

کس دیگه ای نمی خواد تو طبقه چهار باقی بمونه؟


 +  IDN :: نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:22 ::   ::

1- آداش جان خلاصت کردم.
2- بقیه دوستان:
الف: کسانی که می خوان این وبلاگ گروهی باقی بمونه پایه بودنشون رو بهم اعلام کنن.
ب: کسانی که تمایلی به ادامه همکاری (شروع فعالیت) ندارن هم لطف کنن اعلام کنن.




امیدوارم این آخرین پست از این دست باشه.



 +  IDN :: سیزدهم فروردین 1387 ساعت 3:45 ::   ::

 

۱- اینجا که هنوز هست ؟؟؟

۲- من کاملا تائید می کنم که عصبانی و شاکی هستم. از همه چیز و همه کس. بدون استثنا . فقط نمی دونم چرا حالم این همه عالی ه !!

۳- من تصمیم گرفتم در اینجا رو تخته کنم. تحت هر شرایطی ! قانعم کنید که نباید این کار رو بکنم !!

۴- به نظرم همه چیز شوخی بوده و هست. اینجا چیزی نیست که به خاطرش رگ گردنم بیرون بزنه. همون طور که نوشتم، یکی اینجا رو از من تحویل بگیره و تمام خزعبلاتی که من نوشتم رو حذف کنه و تمام.

۵- سه تای اول شوخی بود ها !؟!؟!

 

 +  IDN :: چهارم فروردین 1387 ساعت 17:9 ::   ::

 

دوستان خوبم، اجازه می خوام تمومش کنم. اینجا دیگه زیر تار عنکبوت دفن شده، همون طور که غزه زیر نسکافه دفن شده است.

اجازه بدید کرکره گروهی بودن اینجا رو پایین بکشم. فعلا بدون اجازه دوستان عزیزم تصمیم دارم در صورتیکه تا آخر سال اینجا رو بکوبم. با توجه به موقعیت عالی و منظره دریا و جنگل، در صورتیکه که دوستی تصمیم به تصاحب اینجا رو داشته باشه قبل از اینکه حذفش کنم ( 28 یا 29 اسفند) بهم اطلاع بده. وبلاگ شخصی جالبی می تونه باشه.

نکته : قالب رو نمی دم ها !!!!!!!!!!!


 

 +  IDN :: بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:56 ::   ::

 

امروز تقریبا 1 سال از وقتی اینجا رو درست کردیم می گذره. طبقه چهارم یکساله شده و هنوز اون چیزی که فکر می کردم نشده. فکر می کردم جای خوبی میشه و آرزو داشتم که بشه. خوب، این اولین آرزوم نیست که بهش نمیرسم.

یه خرده از اینکه این سوال رو می پرسم ناراحتم، ولی احتمال میدم به این زودی ها نبینینش. سوال مهمی که دارم اینه : (( هر چیزی که دلتون می خواد میتونین به ماهایی که اول اینجا رو درست کردیم، بگید. خودم شخصا همش رو قبول میکنم. ولی خیلی دلم می خواد بدونم اون اشتیاق اولیه شما برای عضو شدن تو طبقه چهارم چی بود ؟ ؟ ))

 

 +  IDN :: شانزدهم دی 1386 ساعت 22:59 ::   ::

 

1-      اجبار : میری مدرسه ، میری تو کوچه ، میری مهمونی ، میری دانشگاه ؛ همیشه یه سری آدم هستن که مجبوری باهاشون دوست بشی. چاره ای نداری . بدبختانه آدمیزاد موجودی اجتماعی هست و کاریش هم نمیشه کرد.

 

2-      انتخاب : بین تموم آدمایی که دور و برت هستن همیشه از یه تعدادی شون خوشت میاد. هم فاز محسوب میشین و ترجیح میدی با اونا بیشتر وقت بگذرونی . حال میده.

 

3-      اتمام : تنوع طلب هستیم و بدبختانه و بدبختانه تر ... ، پس تمومش می کنیم . وردش هم اینه : (( به جهنم )).

 

بعد از تحریر : همیشه از فیلم هایی که آخرشون بد تموم میشه خوشم میومده.

 

 +  IDN :: ششم آذر 1386 ساعت 21:56 ::   ::

 

دوستی سه مرحله دارد :

۱- اجبار

۲- انتخاب

۳- اتمام

 

 +  IDN :: چهارم آذر 1386 ساعت 19:58 ::   ::

 

در حال حرکت عکس گرفتم. به همین دلیل کادر خوب بسته نشده !!

 

 

 +  IDN :: هشتم آبان 1386 ساعت 19:46 ::   ::

 

دقت کردین وقت افطار سرعت اینترنت چقدر خوبه ؟؟؟

 

                          حیف که پیاز داغ داره !!  اه

 

 

 +  IDN :: سی و یکم شهریور 1386 ساعت 18:54 ::   ::

 

 Tokyo university, the door of the architecture room dean

 

               

 

 

 +  IDN :: سی ام شهریور 1386 ساعت 2:49 ::   ::

 

      hello little fish

 

 +  IDN :: بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 21:10 ::   ::

 

        

اینم رنگ خوبیه ها !!!

 

 +  IDN :: بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:39 ::   ::

 

خریدارم !!

به قیمت خوب خریدارم !!

آقا صالح عزیز ، ای دارنده دیدگانی برتر از آواکس* ، حق امتیاز نشر عکس های شما در سایت بالاترین را خریدارم . به بالاترین قیمت. نقد.

اصلا دوبرابر مبلغی که مدنظر دارید !

 

* همون پرنده های جاسوسی خوف آمریکایی !

 

 +  IDN :: دوازدهم شهریور 1386 ساعت 19:37 ::   ::

 

این چند روزی که با دوستان گیلان تشریف داشتیم ، خیلی خوش گذشت و حال داد . این میون دوستان متوجه ارادت عجیب ملت شهیدپرور خطه گیلان به شخص شخیص میرزا کوچک خان شدند. از هر شهری که رد می شدیم ، حداقل یه میدون ، خیابون یا مجسمه از آقای جنگلی دیده میشد. اما من موقع گذشتن از ولایت پسیخان یادم رفت توضیح بدم که این ده سابقا کوچک در راه رشت – فومن محلیه که این قهرمان عزیز تر از جان ، برای کسب قدرت بیشتر پس از اتحاد انقلابیون گیلان و جنگجویان جنگل ، نقشه ترور حیدر عمو اوغلی ، سرخوش و خالو قربان کیمسرهای انقلاب رو اجرا کرد که به مرگ سرخوش و در ادامه اعدام حیدرعمو اوغلی در زندان منتهی شد.

شرمنده .

 

* : دختر رعیت رمان نسبتا کوتاهی از مرحوم م.ا.به آذین است که در آن داستان خدمتکار رعیت زاده در گیلان دوران شورش جنگل روایت می شود .

 

بعد از تحریر : البته در سریال "کوچک جنگلی" و برخی منابع این ماجرا وارونه روایت شده است . فلک داند !

 

 +  IDN :: یازدهم شهریور 1386 ساعت 10:51 ::   ::

 

دیگه دنیا عوض شده - دیگه هیچی اورجینال نیست! کارتون هام...!

آقای سکسه عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه! الفی دیگه از هیچی نمی ترسه! آلیس شوهر کرده, دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده, مثل آن شرلی! ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله! بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه! پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه! بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!

 

بعد از تحریر : داشتم آهنگ کارتون رضا یزدانی رو گوش می دادم که نوشته بالا از بابا بهروز عریان رسید.

 

 

 

 +  IDN :: یکم شهریور 1386 ساعت 19:19 ::   ::

 

ای خدایی که میگن تو آسمان هایی و میگن نمیشه دیدت ، همون تلفنی رو که خودت میدونی ،

.

..

 وصلش کن !

 

 +  IDN :: بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 20:10 ::   ::

 

چرا نمی نویسیم ؟ هر کدوم برای خودمون دلیلی داریم . احتمالا دلیلی موجه و قاطع . از دل همه خبر ندارم. در حقیقت از دل هیچ کی خبر ندارم حتی بعضی ها رو اصلا نمیبینم – چند سالی میشه - ولی از دل خودم که خبر دارم. تقریبا فکر می کنم ، بگم حدس میزنم درست تر ه ، که دوستان به این دلیل کم فروغ ظاهر میشن .

 

آداش: اول از خودم شروع میکنم. من یه وبلاگ شخصی دارم و هرچی به ذهنم میرسه ، طبعا اولین جا وبلاگ خودمه. هر چند اونجا هم اون طور که دلم می خواد نمی نویسم. حقیقت رو بگم: (( معمولا مزخرف می نویسم! )). اعتراف می کنم که تنبلی و بی حالی رو با هم ترکیب کردم.

 

آیدین : مدتی سرش شلوغ بود و مدتیه که سرش شلوغ هست. 90% وقتش تو اینترنت رو هم مشغول بالاترین ه. البته کاملا مطمئنم که فعالترین عضو طبقه چهار خودشه. دوبرابر بیشتر از کل همه اعضا تو طبقه چهار ه ، ولی بهتره خودش رو نشون بده !

 

آیت : رک و پوست کنده بگم ، فکر میکنم آیت از اینجا خوشش نمیاد. با اینجا حال نمی کنه . بهش حق میدم. خودش می دونه چرا بهش حق میدم !

 

حسام : در مجموع آدم شفاهی محسوب میشه. از اول زندگیش همین طوری بوده و کاریش هم نمیشه کرد. همه می دونن رابطه خوبی با کتاب و کاغذ و نوشتن نداره . البته وقتی هم بحث نوشتن میشه ، فکر میکنه که نوشته باید حتما عالی ، مهم ، معرکه ، ادبی و درجه یک باشه و این توانایی رو تو خودش نمی بینه!!

 

صالح : صالح تصویری ه. بدون شک بیشتر می بینه تا گوش بده. از نوشتن در باره خودش هم می ترسه همون طور که از نوشتن درباره بقیه هم می ترسه. بیشتر دوست داره بفهمی تا بهت توضیح بده ! اون ماهان لعنتی هم طلایی ترین ثانیه هاش رو تباه می کنه.

 

میشون : نمی دونم !! حدس می زنم کلن با نت مشکل داره. ولی مطمئنم نت اصلا با پوشکین مشکلی نداره !

 

فریبا : حق داره . کاملا حق داره . با این همه کار و مشغله و دردسر که داره حق داره نمی نویسه !!

 

آزاده : نمی شناسمش پس حدسی هم نمی زنم. هرچند تو 360 خودش خوب و اغلب عالی می نویسه . اشتیاق ابتداش رو هم هنوز درک نکردم.

 

احسان : در حال حاضر بزرگترین ضدحال طبقه چهار احسان خان عزیز ه . یا نت گردی نمی کنه یا از جو اولیه اش بیرون اومده. عکس هاش رو دوست داشتم !

 

حامد : چرا باید بنویسه؟؟ همون چند خطی که گاهی می نویسه واسه یه قرن کافی ه. بی تعارف. وقتی فوق العاده عالی می نویسی ، چرا با روزمره نوشتن باید خودت رو تباه کنی ؟؟ هرچند استمرار باعث شکوفایی غریزه میشه!

 

از ته دل و از اعماق وجودم امیدوارم که نوشته بالا حقیقت نداشته باشه و بیشتر آرزو می کنم کسی رو برای یک ثانیه هم ناراحت نکرده باشم !

 

بعد از تحریر : اگه کسی خواست جوابم رو بده ، اگه ارزشش رو داشتم ، دلم می خواد بدون هیچ ملاحظه ی تو وبلاگ شخصیم به بهترین وجهی که فکر می کنه درست تر ه ، واسم کامنت بزاره . طبقه چهار بیشتر از اینا خوبه که توش بهم جواب بدیم یا کل کل کنیم !

 

 

 +  IDN :: شانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:30 ::   ::

 

من نیز امیدوارم تولد مشروطه را سال دیگر جشن بگیریم ! ؟؟ !

امید تنها چیزیست که داریم .

 

 +  IDN :: سیزدهم مرداد 1386 ساعت 20:42 ::   ::

 

گاهی اوقات از سر لج با زندگی درمی آیی . لج می کنی و زندگی لج می کند. لج می کنی و به زندگی و خودت اعلان جنگ می کنی . چنان به خراب کردن می پردازی که تا کنون کسی به ساختن نپرداخته است. روزها را شب میکنی و شب ها را روز ، در حالی که شب و روز برایت معنا ندارد.

اجاقی که خالیست ، نمی سوزد .

پایانی ندارد، آغازی هم نخواهد داشت. همگی اسیر دایره ایم. بودنم و بودنت برای فهماندن اندوه بی پایان نبودنمان نیست. برای چیست ؟ نمی دانم . شاید برای تکرار است، که میل دایره به تکرار است.

اجاقی که خالیست ، نمی سوزاند .

 

 +  IDN :: هفتم مرداد 1386 ساعت 0:31 ::   ::




یاد باد آن روزگاران یاد باد *




* : برو پایین !







 +  IDN :: بیست و یکم تیر 1386 ساعت 12:58 ::   ::












؟









 +  IDN :: نوزدهم تیر 1386 ساعت 21:35 ::   ::


باورش دشوار است . می دانم .

ولی اینجا ...

اینجا یک وبلاگ گروهی است که بر اساس فیلم " خانه روی آب " ساخته شده است !!

 +  IDN :: هفدهم تیر 1386 ساعت 15:13 ::   ::

 

- به ... چند نفر تو وبلاگتون می نویسن ؟ ده نفر !!!

- هشت نفر !

- پس چرا اسم ده نفر اینجاست ؟

- ها ؟؟ ... راستی حال خانمت چطوره ؟

 

 +  IDN :: نهم تیر 1386 ساعت 22:57 ::   ::

 

(( هوا را از من بگیر

   شراب را از من بگیر

   چشم هایت . . .  

   اما

   اینترنت را از او نگیر ! ))

 

برای آیت

 

 +  IDN :: هشتم تیر 1386 ساعت 19:28 ::   ::

 

- چیزی در مورد بیماری آلزایمر می دونی ؟؟

- نه ُ ولی یه شعر بلدم :

 

                   دلم میخواهد آلزایمر بگیرم
                  که لبریز از فراموشی بمیرم

                 دلم خواهد ندانم در چه حال ام
                 کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام

                 نخواهم حافظه چندان بپاید
                 که تاریخ و رقم یادم بیاید

                 به تاریخ هزار و سیصد و کی؟
                 بریدند از نیستان ناله زن نی؟

                به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
               ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟

بقیه اش رو اینجا بخونید .

 

 

  

 +  IDN :: بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 15:56 ::   ::

 

 

جای خالی یک شعر

 

 

بعد از تحریر : از دوستان تقاضا ارم یک شعر موزون - نه الزاما غنا - در وصف این لینک بنویسند. آلزایمرم شدیدا عود کرده است.

 

 +  IDN :: بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 16:3 ::   ::

 

راستی ...

دیوار تو کوتاه­تر ه ... یا پرچین من !

 

 +  IDN :: بیستم خرداد 1386 ساعت 23:35 ::   ::

 

 

-          تازگي­ها كم مي­نويسي . سوژه پيدا نمي كني ؟

-          نه بابا . سوژه كه خيلي زياد دارم. نمي­دونم كدوم رو بنويسم !؟

 

 

 +  IDN :: چهاردهم خرداد 1386 ساعت 0:37 ::   ::

 

 

   باغچه ای به بزرگی دنیا

 

 

 +  IDN :: هشتم خرداد 1386 ساعت 13:56 ::   ::

 

 برای سربلندی میهن همیشه عزیز و غیر ۳۰۰ی مان کلیک فرمایید.

هم میهنان عزیز توجهی هم به ضریب نفوذ اینترنت در قسمت رنکینگ مسابقات بفرمایند.

( توضیح : مسابقات جهانی کلیک ه دیگه ! )

 

بعد از تحریر : راه داره ...

 

 +  IDN :: چهارم خرداد 1386 ساعت 16:24 ::   ::

 

-          بهم گفت قدیما باهات بیشتر حال می­کردم.

-          فقط همین ؟ به همین خاطر زدیش ؟

-          آره.

 

 +  IDN :: یکم خرداد 1386 ساعت 22:46 ::   ::

 

-          راستی سمینارت چطور بود ؟

-          هی خوب بود. 20 شدم.

-          آفرین. خوبه. دیگه چه خبرا ؟ خوش می­گذره ؟

     ...

( چند دقیقه بعد )

-          البته دقیق­ش سمینار  76 / 19 شدم!

-          اووووف ف ف ف ... ایول. بابا کارت خیلی درسته. تو این دانشکده تا حالا کسی سمینار از 19 بالاتر نگرفته بود. ایول. بازم رفقای ما ! راستی کدوم *** بهت کم داد ، که بیست نشدی ؟

 

 

 +  IDN :: سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:53 ::   ::

 

قبل از تحریر : هو بی خود جو نگیرتتون که آره بابک کل کل رو شروع کرد و آخ جون و بقیه قضایا ! اصلا از این خبرها نیست.

 

حالا حرف امروزم و هر روزم و آخه که چقدر دوست دارم . اگه بیای .... !!

؟؟؟؟

 

ببخشید. خارش مغزی گرفتم . داشتم می­فرمودم که: (( شما ها عمرا وبلاگ نویس نمیشین. یه آینه قدی بخرین و جلوش واستین، ها چی می بینین. دیدین حق با من بود! جان بابک بی خیال شین و در اینجا رو تخته کنیم. بس دیگه . خسته شدم از این همه احساس ایجاد حس عذاب وجدان ! ))

 

بعد از تحریر : آخه   copy-paste   تو yahoo messenger   هم شد کار !

 

بعد از تحریر ، ساعت ۲۲:۴۵ : یه جنگولک بازی جدید راه افتاده، همه شما ها رو هم دعوت کردم. البته از همین الان ناامیدم!

 

 +  IDN :: بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:54 ::   ::

 

بیکار بودم تصمیم گرفتم یه چیزی اینجا بنویسم. اولش تصمیم گرفتم یه خورده در حق آیت خان دعا کنم و در مورد گوشیش و خط­ش یه چیزایی بنویسم که ترسیدم. از آیت نترسیدم ها ! از خودم ترسیدم . ترسیدم بد عادت شم و از هرکی خوشم نیومد دعاش کنم و خلاصه بیفتم رو خط "آزار خلق" .

حالا بی­خیال . به وقتش کل کل رو شروع می­کنم.

عجالتا یه دعا در حق نوشین خانم می­نمایم تا زودتر حالشون خوب بشه و به عادت سابق ننوشتنش در حالت سالم و بدون بهانه برگرده.

دعا : (( ای خدایی که گفته شده در آسمانهایی و میلیون میلیون فرشته خوشگل داری، یه کاری کن دفعه بعد حتما آپاندیسش باشه و از دستش راحت شه . راستی خدایی جونم این آپاندیس رو واسه چی آفریدی؟؟ یه ساندیس می­آفریدی بهتر نبود !؟! ))

 

بعد از تحریر : حسام خان الان برات یه اکانت جدید تعریف میکنم.

 

 +  IDN :: بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:39 ::   ::

 

فعلا در حالت وجد و هنگ به سر می برم. یه چیزی نوشته بودم که دیگه موضوعیت نداره. در هر حال خیلی !

راستی آیت دستنبو چند بود؟

 

بعد از تحریر : صالح هنوز هم به خاطر اون جریان خوشحالم و بازهم معذرت می خوام.

 

 +  IDN :: بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 0:51 ::   ::

 

اولش اینکه اون بارون کی اومد که من نفهمیدم ؟؟ عصر که من خواب بودم ؟؟

خوب راستیتش الان که دارم می­نویسم ، در واقع دارم با تو حرف می­زنم آیدین ! بقیه اگه تا یه ماه دیگه این چیزا رو بخونن یه کوکاکولا رژیمی واسه خودم و تو و فریبا میخرم !

من تو رو هزار و خورده سال ه که می­شناسم و تو هم همین طور . جفتمون می­دونیم که اگه قرار باشه یه کاری رو دوتایی انجام بدیم ، حتما انجام میدیم و جفتمون می­دونیم که حداقل واسه یه مدت کوتاه می­تونیم اطرافیان و دوستانمون رو راغب به انجام یک کار مشخص بکنیم. تو این موارد که شکی نداری ؟؟

ولی چرا این یکی نشد؟؟؟ جدا چرا نشد ؟؟ چرا نتونستیم آیت رو بیاریم تو کار ؟؟ آیتی که من همیشه معتقد بودم و هستم که قلم خیلی وحشتناکی داره ! * یا مثلا حسام که مثل چی فی­البداعه طنز می­ریزه بیرون ؟ یا اون صالح عزیز عصبی که با اون چشمهای قشنگ و اون گوشی معرکه­اش روزی 5 تا سوژه ناب می­تونه ثبت کنه ؟! و یا حتی چرا من و تو که خیلی اینجا رو دوست داریم ، زیاد نمی­نویسیم ؟

نمی­خوام با نوشتن دلایلی که پیدا کردم نوشته رو طولانی کنم . اصلا دلم نمی­خواد اگه احیانا یکی از دوستان اینجا رو باز کرد حوصله­اش نگیره این چیزا رو تا آخر بخونه. پس نمی­نویسم و صبر می­کنم تو چیزایی که به ذهنت می­رسه رو بنویسی ، تا منم در ادامه بنویسم تا هرچه بیشتر رسیدنمون به نقطه انفجار رو عقب بندازیم .

 

* : خودت که می­دونی وقتی از یه کار شدیدا خوشم بیاد و خودم قادر به انجامش نباشم، از صفت وحشتناک استفاده می­کنم.

 

 +  IDN :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 1:54 ::   ::

 

 

 برای تعطیل کردن این مکان به یاری سبز دوستان محتاجیم !!!

 

 

 +  IDN :: بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 14:10 ::   ::

 

دیشب فرصتی شد – از تمام عزیزانی که این فرصت رو به من دادن تشکر می­کنم - ، داشتم می­گفتم، فرصتی شد با یکی از بزرگان عالم یقه اسکی پوشی بشینم و بین چای و قندهای دوستان ابتدا درباره دلایل وجودی یقه اسکی و در ادامه تاریخچه یقه اسکی های مختلف صحبت کنم. به قول عرفا دریای حکمت بود و من غریقی بی­سرانجام . خلاصه می­گفتن و ما با این وجود حقیرمون سعی می­کردیم یک چیزایی بفهمیم. باور کنین کار خیلی سختی بود، بخصوص با این ذهن آفت گرفته من!

بین تمام در و گوهرهایی که مثل بارگاه هارون الرشید ، از گوشه و کنار وجود این عزیز می­ریخت یکیش هم نصب ما شد. حضرت در بین گفتار نغز و شیرینشون در باب تاریخ و قدمت یقه­جات به یکی از آداب و رسوم مردمان سرزمین یوروپ اشاره کردند که مشهور به جشن بالماسکه است. اگر درست خاطرم باشه، فرمودند : " الواجب و الدائم البالماسکه " .

از دیشب این گوهر حکمت شدیدا ذهنم رو مشغول کرده و هنوز موفق به هضم آن نشدم. تمام تلاش اندکم رو جمع می­کنم که چند روز آینده بنویسم و مفصل بنویسم در باب " الواجب و الدائم البالماسکه " .

 

   خنده تلخ من از گریه و این حرفا        

 

 

 +  IDN :: دوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:3 ::   ::

 

نون خشک ککککککککککککککککککک،

سماور قدیمی ی ی ی ی ی  ی ی ...  ،

نمک تصفیه شده ه ه ه ه ه ه ،

پنتیوم تری ی ی ی ی ی ی کهنه ،

دمپایی کهنه ه ه ه ه ه  ،

یقه اسکی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ...

میخریم ، میفروشیم ، آتییییییشششش میزنیم !!!!!!!!!

 

 +  IDN :: بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 11:20 ::   ::

 

اوضاع نه­جور ؟؟؟

حال و روز برترین استعدادهای تباه شده وبلاگ نویسی چطوره ؟

اصلا به اینجا سر می­زنین؟؟ ها ؟؟ بی­خیال! راستی تلفن هنوز قطع­ه ؟

بگذریم.

راستی من تو این بلبشو هنوز  تو کف اعتراض ناخدا ام ؟!؟

 

بعد از تحریر : ندارد.

 

 +  IDN :: بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 4:0 ::   ::

 

تازگی­ها یه فیلم ساختن به اسم " Grizzly man " . فارسیش میشه مرد گریزلی .

بازیگر نقش اول فیلم آیدین خان خودمون ه و من نقش بدلش رو بازی می­کنم. سکانس­های شنا و ماهی­گیری و از درخت بالا رفتن کار منه و اون صحنه هایی که گریزلی داره می­خوره ، می­خوابه یا خودش رو لیس میزنه ، آیدین بازی کرده!

 

میگن یه فیلم مستند ه . من چیزه زیادی یادم نمیاد. یعنی یادم میاد ها ، ولی بهمون گفته بودن فیلم داستانیه ! حالا مستند رو از کجاشون در آوردن من نمی­دونم. آلزایمر امونم رو بریده .

راستی اونجور که یادم میاد کارگردان و فیلمبرادر آمریکایی بودن.

 

 +  IDN :: چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:14 ::   ::

 

الان که خوب فکرش رو می­کنم ، می­بینم که از عید سال 81 شروع شد. منظورم این جریان هر سال قبل 13 بدر، با رفقا جمع شدن و رفتن به دامان طبیعت و خوش گذروندن ه.

راستی من دقیقا یادم نمیاد که چند دفعه شده ؟ یعنی مشکوکم که عید 82 این برنامه رو نداشتیم یا سال 83 ؟ یا اینکه هر سال این برنامه برقرار بوده و من آلزایمرم عود کرده؟ تا اونجایی که به این جسم معیوب مربوط میشه، من دقیقا دچار قاط شدم!

در هر حال از جمع اون چند نفر ثابت این برنامه، من از هم نا رفیق­تر و بدشانس­ترم. با این 12 بدر امسال این دومین باریه که این عیش مفصل رو از دست دادم. همچین یه خورده زیاد ناراحتم.

از اونجایی که دو سه روزه تو حال و هوای معذرت خواهی هستم، بنابراین از جمیع رفقای حاضر از 12بدر امسال پوزش می­طلبم. ببخشید که نیومدم. راستی بدون من چطوری تونستین برنامه بچینین ؟ سخت نبود ؟ حتما بازم برنامه با رای مثبت آیدین و رای ممتنع بقیه تصویب شده ؟ نه ؟

 

بعد از تحریر : به اطلاع تمامی مسافران نوروزی می­رسانم که نوشته بالا در فضایی آکنده از بوی سوختن یک جای ، نوشته شده است!!

 

 12 بدر دو سال پیش

 

 

 +  IDN :: سیزدهم فروردین 1386 ساعت 3:16 ::   ::

 

یه سر به وبلاگ شخصی من بزنید.

اعتراف کردم که چه آرزوهایی برای سال ۸۶ دارم.

 

 +  IDN :: بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 4:33 ::   ::

 

حس چندان جالبی نداره. نه اصلا جالب نیست. چه معنی داره یکی مسابقه برگزار کنه و من مثل ماست فقط نگاه کنم ؟!! ها ؟!!! در همین راستا ( در راستای بزرگراه چمران – میدان توحید ) تصمیم گرفتم من هم مسابقه از خودم در بکنم. از اونجا که من اصولا چپه هستم، در نتیجه مسابقه هم چپه خواهد بود!

نتایج مسابقه به قرار ذیل اعلام می­شود :

( به ترتیب حروف الفباء )

1-      آیت خان : جنتلمن­ترین، نکته سنج­ترین و اعصاب خرد کننده­ترین بلاگر.

          ( این انتخاب­ها بی پایه ترین ، انتخاب­هام بود. )

2-      آیدین خان­تر : فعال­ترین ، پایه­ترین ، امیدوار کننده­ترین بلاگر.

    ( کاملا واضح و مبرهن است ! )

3-      صالح خان : پرطرفدارترین و بحث­انگیزترین بلاگر.

   ( اگه 10% بحث­هاش رو بنویسم، برترین بلاگر دنیا میشم. )

4-      حسام خان : با اکثریت کامل ، کاهل­ترین و بی­خیال­ترین بلاگر.

( کسی که تو تاکسی مطلب بنویسه و بعدش حال نداشته باشه تایپ­ش کنه رو چی میشه لقب داد ؟ ها ؟!!! )

5-      بانو فریبا خانم : خسته­ترین و منتقدترین بلاگر.

6-      بانو میشون خانم : غیر منتظره­ترین بلاگر.

   ( اشتیاق ایشان برای عضویت در وبلاگ به هیچ عنوان با میزان فعالیت مشارالیه ، پس از عضویت ، قابل مقایسه نمی­باشد. )

7-      بابک ( خودم ) : بی­اعصاب­ترین ، چپه­ترین و ....   ( جای خالی رو دوستان پر کنن! )

   ( اینقدر گفتین چپه­ام که خودم هم باورم شده ! )

 

مشروح مسابقه متعاقبا اعلام خواهد شد .

 

بعد از تحریر : باور کنین دارم شوخی می­کنم ! خوب ؟!

 

 

 +  IDN :: بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 19:57 ::   ::

 

از دیشب تو فکر اینم که نظراتم رو در مورد وبلاگ نویسی و نحوه تولید مطلب بنویسم. همون طور که کاملا واضح و روشن ه ، با یک سری نظرات ، شخصی از دماغ فیل افتاده طرف هستید. برای جلوگیری از فوران انزجار ، دنباله دار می­نویسم .

(تو تقسیم بندی­ها کاملا از بداهه پردازی استفاده کردم. سخت نگیرین)

 

اصل اول : مهمترین کسی که نوشته­ات رو می­خونه ، خودتی ! داری برای خودت می­نویسی. تنها دلیل نوشتنت، خودتی. بس . ( واقعا مهمترین اصل ه )

اصل دوم : موقع نوشتن، به خودت فکر کن و  راحت باش.

اصل سوم : نوشتن سوژه و ایده نمی­خواد. سوژه و ایده چیزیه که تو تاکسی یا تو توالت و ... سراغ آدم میاد.

         تبصره : حموم جای خوبی برای پیدا کردن موضوع نیست. شاید اوایل خوب باشه ولی بعد از چند ماه عوارض مثل سوختگی و سرماخوردگی داره.

 

بعد از تحریر : آیدین دیدی چقدر راحت از حرفات موضوع این post  رو درآوردم!

 

 

 +  IDN :: دوازدهم اسفند 1385 ساعت 14:33 ::   ::

 

چند کلمه حرف زور دارم. مجبورین گوش کنین.

     :

1- حرف آخرم رو اول میزنم. تصمیم دارم تا آخر سال این وبلاگ رو حذف کنم مگر اینکه . . .

2-  حسام . . .

3- زور که نیست. نمی­خواین بنویسین ، خوب بگین نمی­نویسم. به همون یه ذره شرفم که تیر دو سال پیش ریختمش دور، حذفتون نمی­کنم.

4-   صالح! نتیجه مسابقه چی شد؟؟

5-  با توجه به نظر اعضاء گروه، یهuser  آزمایشی واسه خانم نوشین – به طور آزمایشی – ایجاد می­کنم.

6-    اگه از این حرفای زورم خوشتون نیومد، به روم نیارین. بعضی­هاتون اجازه دارین که هر کاری دلتون می­خواد تو وبلاگ انجام بدین، حتی حذف من.

7-      از این عدد خوشم نمیاد. با هرچی جمعش میزنم میشه 22 به بالا.

8-      این به نظرتون آشنا نیست : " بلند بالاتر از هر بلندبالایی " ؟؟؟؟             ؟؟؟؟؟

9-      جماعت! معلوم ه من حالم اصلن خوب نیست؟

 

 +  IDN :: بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 3:20 ::   ::

 

تازگی­ها چه میکنه این صالح خان !

اون K-750 اش رو دستش گرفته و زرت زرت عکس می­گیره و آپلود میکنه. استفاده بهینه از تکنولوژی در راستای خوش­آیند سازی زندگی شخصی، یعنی همین کاری که صالح خان میکنه. ایول !

 

پیشنهاد : این پسره، حسام رو میگم، رو از لیست نویسنده­های وبلاگ حذف کنیم تا راحت شه و بره راحت به زندگانیش برسه! آخه چرا به خاطر یه اشتباه این همه معذبش می­کنیم! آقا سرش شلوغه ، بفهمین!

 

 +  IDN :: بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 6:56 ::   ::

 

یک نامه اعتراض به غنی سازی و ماجراجویی های هسته ای حکومت کشورمان ، بر اساس مقاله ای از ابراهیم نبوی تنظیم شده و در حال امضاء شدن است.

بعد از تحریر : بلاگفا به طرز عجیبی اجازه نمیده لینک این اعتراض رو اینجا قرار بدم. خیلی عجیبه. اگه به سایت persianpetition برید، نامه اعتراض رو سریعا پیدا می کنید .

 

 

 +  IDN :: شانزدهم بهمن 1385 ساعت 11:47 ::   ::