تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز



 +  آیت :: ششم دی 1387 ساعت 20:47 ::   ::

                               محمد صالح علا                                             

 

من گاهی برنامه "دو قدم مانده به صبح"محمد صالح علا رو می‌بينم.هم خود صالح علا آدم بامزه‌ای‌يه، هم تو برنامه گاهی حرفای جالب و جسورانه‌ای زده می‌شه. الان دو سه هفته‌ای يه که توی يکی از اون "مرغزارهای گفتگو" رشید کاکاوند کارشناس ادبی برنامه پا کرده توی کفش ترانه فارسی. جلسه اول، مهمان برنامه خود صالح علا بود که کمتر از خودش گفت و بیشتر در مورد تفاوت شعر با ترانه یا شاعر با ترانه‌سرا حرف زدن که با هنجارگریزی‌های زبانی بامزه صالح علا برنامه خوبی شد. دیشب کاکاوند اکبر آزاد ترانه سرا رو دعوت کرده بود و تعریف از استاد که حافظه جمعی همه ما حاوی ترانه‌های به ياد ماندنی استاده و اين حرف‌ها. بعد قسمت‌هایی از ترانه‌های استاد رو خوند و اینکه چقدر همه ما با اين ترانه‌ها رابطه برقرار کردیم و چقدر خاطره داریم. بعد هم صحبت از چند ترانه سرا شد که تصادفا همه‌شون بيشتر کاراشون بعد از انقلاب در اومده بود و باز تعریف از اینکه چقدر مردم کوچه بازار اين کارها رو از حفظن و با خودشون "مترنم" می‌شن. هی به ترانه‌های خونده شده با دقت گوش می‌دادم ولی نه من، نه اونایی که با هم پای تلویزیون بودیم، خاطره که سهله حتی هیچکدوم از اين ترانه‌ها برامون آشنا هم نبود.  بعد اين وعده رو دادن که بخش‌هایی از اين ترانه‌ها پخش می‌شن و همه قراره خاطراتشون زنده بشه. ما هم گوشامونو صابون زدیم و منتظر شدیم. ولی فقط يه ترانه یه خورده به نظر آشنا اومد. (اونم احتمالا به خاطر شباهت با کارای دیگه). به نظر من اين ترانه‌ها خاطره انگیز و ماندگار هستن ولی فقط برای کارمندای صدا و سیما یا آشناهای اين هنرمندا يا نهایتاً برای کسایی که رادیو پیامشون صبح تا شب روشن بوده. من فکر می‌کنم اینا واسه معرفی کردن ترانه به عنوان یه ژانر، حسن نیت دارن ولی وقتی نمی‌شه درباره موضوعی حرف زد بهتر نیست آدم ساکت باشه تا اين که اون موضوع رو چپه و کج دار و مریز معرفی کنه؟ آخه مگه می‌شه از پدیده‌ای به اسم ترانه فارسی حرف زد وحتی اسمی از مثلاً ایرج جنتی عطایی، اردلان سرافراز، شهیار قنبری، و دیگرون به میون نیاورد؟ بیايید توی کوچه و خیابون، برید توی ماشینای مردم، سرک بکشید توی هارد کامپیوترا ببینید مردم اين ترانه‌های باسمه‌ای و سفارشی خنک رو گوش می‌دن یا چیزای دیگه رو. بين همين ترانه‌های ظاهرالصلاح هم کارای خوب پيدا می‌شه ولی معرفی کردن اونا از رسانه به اصطلاح ملی به عنوان کارای بزرگ و ماندگار مثل اين مي‌مونه که به خاطر روشنايی روز به جای خورشيد از کرمای شب‌تاب تشکر کنيم. حضرات طوری در مورد ترانه فارسی حرف می‌زنن که انگار محدود می‌شه به همين چيزای مجوز گرفته و جز اينا اصلاً چيزی وجود نداره. به قول رفیقمون: جای آن است که خون موج زند در دل دُر/ زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش. اگه به من بگن زود چن تا ترانه رو که از حفظی بخون احتمالاً بخونم:

تو چشمتون چه قصه‌هاست/ نگاهتون چه آشناست/ اگه بپرسین از دلم/ می‌گم گرفتار شماست/ نگاهتون پیش منه/ حواستون جای دیگه‌ست/ خیالتون اینجا که نیست/ پیش یه رسوای دیگه‌ست... (اردلان سرافراز)

يا مثلاً: کوچه‌ها باریکن دکونا بسته‌س/خونه‌ها تاریکن طاقا شکسته‌س/از صدا افتاده تار و کمونچه/ مرده می‌برن کوچه به کوچه... (شاملو)

یا مثلاً: وقتی میای صدای پات/ از همه جاده‌ها میاد/ انگار نه از یه شهر دور/ که از همه دنیا میاد... (هدیه)

يا مثلاً: من همون جزیره بودم/ خاکی و صمیمی و گرم/ واسه عشق بازی موجها/ قامتم یه بستر نرم... (امير فرخ تجلی)

يا ده‌ها ترانه ديگه ولی به ندرت بندهایی از ترانه‌هایی يادم بياد که از راديو و تلويزيون پخش شده يا اينجا مجوز انتشار گرفته. شايدم ما يه طوريمون می‌شه و خبر نداريم والله اعلم...

 

 +  آیت :: بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 18:24 ::   ::

 

اين شعر رو شل سيلوراستاين گفته و جانی کش خواننده معروف کانتری سال ۱۹۶۹ وقتی تو اوج محبوبيت بوده اجرا کرده. پسری به اسم سو ماجرای يه پسر با يه اسم دخترونه‌ست. اصل شعر رو مثلاً اينجا می‌تونيد بخونيد.

 

 

وختی سه سالم بود، بابام ولمون کرد

چيزيم واسه من و مامانم نذاشت

غير از همين گيتار کهنه و يه شيشه خالی عرق

حالا کار ندارم ما رو پيچوند زد به چاک

ولی ضايع‌ترين کاری که تو عمرش کرد،

اين بود که قبل جيم شدنش، رفت اسم منو گذاشت "سو"

 

خب لابد خيال کرده بود خيلی با مزه‌ست

حتماً سر اين، کلی با رفقاش کرکر خنديده‌ن

حالا من بايد يه عمر می‌زدم تو سر خودم

در و داف متلک می‌گفتن، منم می‌شدم عين لبو

پسرا می‌خنديدن، منم می‌زدم سرشونو می‌شکستم

خلاصه، زندگی واسه يه پسر با اسم "سو" اصلاً آسون نيس

 

خب منم زودی بزرگ شدم و زبروزرنگ بار اومدم

دستم حسابی سنگين شد، دس به متلکمم خوب شد

اما از اين شهر می‌رفتم اون شهر، تا اين ننگو قايمش کنم

ولی يه شب، به ماه و هرچی ستاره‌ست قسم خوردم

که هرچی بار و عرق فروشی تو مملکته بگردم،

اون مرتيکه رو که اين اسم مزخرفو روم گذاشت بکشم

 

يه روز وسط تابستون بود، تو شهر گاتلين‌برگ

تازه رسيده بودم شهر، گلوم خشک خشک بود

گفتم واستم، برم با يه ليوان آبجو يه حالی به خودم بدم

تو يه بار کهنه، تو يه خيابون گِلی،

پشت ميز، قاطی مال‌خرا

ديدم اون پفيوز پدرسگی نشسته، که اسم منو گذاشت "سو"

 

زود شستم خبردار شد اين افعی بابا جون خودمه

چون مامانم يه عکس پاره پوره ازش داشت

تازه زخم رو صورتش، يا اون چشای مثل گرگشم تابلو بود

گنده و پير و کثيف و کج و کوله

چشمم که بهش افتاد، خون جلو چشامو گرفت

رفتم جلو گفتم: " بنده سو هستم. احوال شما؟

می‌خوام دهنتونو سرويس کنم"

 

آره! اولی رو صاف گذاشتم وسط چشاش

با کله رفت پايين، ولی تا اومدم بجنبم،

تيزی رو کشيد، زد يه تيکه از گوشمو بريد

منم با صندلی اومدم وسط دندوناش

ديواره شکست، جفتمون پرت شديم وسط خيابون

با مشت و لگد افتاديم به جون هم، وسط گل و خون و آبجو

 

چه جوری بگم؟ من با خيلی گنده لاتا در افتاده بودم

ولی اصلاً يادم نمياد هيچ کدومشون

مث قاطر لگد بزنه، مث تمساح گاز بگيره

شنيدم خنديد، بعدشم چن تا فحش بارم کرد

خواست دس به اسلحه بشه که من فرزتر شيش‌لول رو کشيدم

همونجوری وايستاد نگام کرد، بعدشم خنديد

 

گفت: " ببين پسرم، زندگی سخته

هرکی بخواد از پسش بر بياد، بايد خيلی چقر باشه

من که می‌دونستم نمی‌تونم همه عمر پشتت واستم

واسه همين، اون اسمو روت گذاشتم و فلنگو بستم

با خودم گفتم يا طاقت مياری، يا نفله می‌شی

واسه همين اسم بوده، که حالا اينقد زور داری"

 

بعدش گفت: " الانم مث مرد باهام دعوا کردی

می‌دونم حالت ازم به هم می‌خوره، خب حقّم داری

می‌تونی بزنی منو بکشی، منم حرفی ندارم

ولی قبل اينکه بميرم، بايد بهم بگی بابا دمت گرم

واسه اون زوری که تو بازوهاته، واسه اون جيگر گنده‌ت

چون من اون مادر‌خرابیم که اسم تو رو گذاشت «سو» "

 

همونجا خشکم زد، هفت‌تيرو انداختم زمين

بش گفتم "بابا جون!"، اونم گفت "پسرم"

يهو نظرم زمين تا آسمون عوض شد

حالا هم هر بار يادش میفتم، می‌گم دس‌مريزاد

هر دفه که با يکی درميفتم و زورم بهش می‌رسه

حالا اگه منم يه روزی پسردار بشم، می‌خوام اسمشو بذارم . . .

 

بيل، جرج، هر کوفت و زهرمار ديگه‌ای غير از «سو»

 

هنوز حالم از اين اسم به هم می‌خوره

 

 +  آیت :: بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:50 ::   ::

 

مدام ناراحتم که چرا توی سالن جا نيست و مجبور شده سرپا بایستد. گفته بود اگر مراسمی بود خبرش کنم. وقتی زنگ زدم و گفتم افتتاحیه يک نمايشگاه هست کلی ذوق کرد. اس ام اس می‌دهد که سر پا مانده ولی جایش خوب است و از مراسم لذت می‌برد. موضوع نمايشگاه به پايان‌نامه ارشدش ارتباط داشت. مدام سر می‌گردانم تا بين جماعت ایستاده پيدايش کنم اما اثری نيست. سالن از خیل علاقه‌مندان انباشته شده. تقريباً نصف قيافه‌ها آشنا هستند. اين وسط چشمم می‌خورد به يکی از همکلاسی‌هايم که با ديدن من دست تکان می‌دهد. بغل دستی‌ام می‌پرسد "اين خانم کيه؟" ومن  توضيح می‌دهم که همکلاسی من است  اما نمی‌فهمم اينجا چه می‌کند.

بعد از مراسم با عجله بيرون می‌روم تا مهمانم را پيدا کنم و بابت نبودن جا عذرخواهی کنم. به اين طرف و آن طرف می‌روم اما خبری نيست. قيافه خندان همکلاسی‌ام جلوی چشمم سبز می‌شود و احوالپرسی و تعارفات جاری می‌شود. اصلاً حواسم به همکلاسی نيست. از پايان‌نامه‌ام می‌پرسد که به کجا رسيده و من بدون اينکه نگاهش ‌کنم سرسری جوابی می‌دهم و چشم‌هايم لابه‌لای جمعيت دنبال مهمانم می‌گردد. همکلاسی با علاقه از قبول شدن مقاله‌اش در کنفرانسی در فرانسه می‌گويد و از برنامه‌ام برای نمايشگاه کتاب می‌پرسد و من به اين فکر می‌کنم که مهمانم را پيدا کنم و به مسئول‌های نمايشگاه معرفی کنم. همکلاسی‌ام از آزمون دکتری‌ ديروزش می‌گويد و اينکه آسان بوده و چه و چه. به سرم می‌زند  بگويم دنبال کسی هستم و خداحافظی کنم.

يک دفعه کنجکاو می‌شود بدانم همکلاسی‌ام اينجا چه کار می‌کند. وقتی می‌پرسم چه کسی دعوتتان کرده بلند و شيطنت آميز می‌خندد و می‌گويد دوست پرنفوذی دارد که دعوتش کرده. کنجکاوتر می‌شوم و جدی‌تر می‌پرسم. با حيرت نگاهم می‌کند: "يعنی چی؟ آلزايمر که نگرفتين؟ مگه ديشب خودتون زنگ نزدين گفتين بيام؟" بی‌اختيار موبايلم را بيرون می‌آورم و اسم‌ها را نگاه می‌کنم. مگر می‌شود اسم و فاميل دو نفر اينقدر مشابه باشد. مگر می‌شود يک آدم اينقدر بی‌دقت و خنگ و ابله باشد؟ دلم می‌خواهد وانمود کنم شوخی کرده‌ام و بگويم البته که دعوتش کرده‌ام و دلم می‌خواسته ببينمش ولی نمی‌توانم. می‌گويم اميدوارم من را نکشيد و توضيح می‌دهم که خانم گرافيستی را می‌خواستم دعوت کنم که اسم و فاميلش مشابه شما بوده ... خون به صورت همکلاسی‌ام می‌دود و مثل لبو سرخش می‌کند. چشم‌هايم را می‌بندم و منتظر برخورد لنگه کفش با سر وصورتم می‌شوم. با نااميدی می‌گويد :"وقتی ديشب زنگ زدين به خواهرم گفتم چقدر شما نسبت به من لطف دارين". آرزو می‌کنم کاش خالق هستی کليدی در اختيار بشر قرار می‌داد که با فشار دادن آن می‌شد برای هميشه به اعماق زمين رفت. هرچه عبارت عذرخواهی بلدم به زبان می‌آورم. با لطفی که انتظارش را نداشتم می‌گويد اشکالی ندارد و او از مراسم خوشش آمده و بايد از دوست گرافيستم عذرخواهی کنم.

دعوتش می‌کنم به ديدن نمايشگاه برويم. با لبخند تلخی کارها را می‌بينيم و من در مورد آثار توضيح می‌دهم و از تاريخ و ادبيات و هنر می‌گويم. در پايان تشکر می‌کنم که آمده و او هم تشکر می‌کند که دعوتش کرده‌ام و با عجله می‌رود.

 

 +  آیت :: سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:48 ::   ::

 

 - نه آقا. نداریم. با این مشخصات که شما می گید خونه پیدا نمی شه. اونم واسه پسر مجرد.

- یعنی حتی یه مورد هم نیست؟

- نه. ولی چرا! یه لحظه صبر کنید. حسن آقا! آقای ک... سوئیتش اجاره رفت؟

- خب شانس آوردید. یه مورد هست اکازیون. یعنی هر ۲-۳ سال یه بار از اینا پیش میاد.

- خب شرایطش چیه؟

- یه خونه سه طبقه ست. مالک رو پشت بومش دو تا اتاق خواب در آورده. یکی این ور خرپشته یکی هم اون ور خرپشته. یکیش هم سرویس بهداشتی داره که هردو میتونن ازش استفاده کنن.

- عجب! خب اونوقت چند؟

- هر کدوم دو تومن دویست تومن. فقط یه عیبی داره.

- چه عیبی؟ (به خودم: خب هر جای پر از حسنی حتماْ یه عیبی هم داره!)

- راستش طبقه سوم دست مالکه. یه آقاییه که اونجا خونه مجردیشونه. گاهی با دوستاش میان تریاک می کشن و این کارا.

- آهان

- خب باید صاف و پوس کنده گفت دیگه. ما وظیفه مونه بگیم.

- بعله خب.

- آخه وقتی می کشن تو یکی از اون اتاقا بد جور بو میاد. اگه می خواین همین الان زنگ بزنم هماهنگ کنم با هم بریم ببینیم.

- حالا امروز نه. مرسی. بازم مزاحم می شیم.

 

پ.ن:

داستان فوق عین عین حقیقت بود. آدم وقتی تو این شهر دنبال خونه می گرده هر روزش می تونه یه کتاب شگفت بنویسه.

 +  آیت :: بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 15:3 ::   ::

 

   می‌رسم خونه تلويزيون روشنه. آقا نشته‌ن دور و برشون هزار تا نخبه از انواع ريش‌دار بی‌چادر و چادردار بی‌ريش. هر کس به فراخور حال بخشی از مسائل علمی کشور و مسائل و مشکلات نخبه‌ها رو به عرض می‌رسونه. تا اينکه می‌گن از يه نخبه که پژوهش‌گر برتر هم هست دعوت می‌کنيم پشت تريبون تشريف بيارن. نخبه با سلام و صلوات در جايگاه حاضر می‌شه و با بسم الله عرايضش رو شروع می‌کنه. ولی يه چيزی اين وسط اشکال داره و اونم قيافه نخبه فوق‌الذکره. يه کم زيادی آشناست. تا اينکه اسمش زير تصوير حک می‌شه و مطمئن می‌شم.

نخبه شروع می‌کنه:

... شما فرموده بوديد و محققين بعدها با تحقيق به اين نتيجه رسيدند...

... همه به فرمايش ۱۰سال پيش حضرتعالی رسيدند...

تلفن حاجی رو می‌گيرم که کانال يک رو نگاه کنه و فکم می‌خواد از جاش کنده بشه و بيفته رو فرش.

عزيز نخبه من! مگه تو نبودی که اسلام و مسلمين و روحانيت و اعراب رو تا همين چند هفته پيش به غير‌قابل‌گفتن‌ترين کلمات و عبارات مهمان می‌کردی؟ مگه تو نبودی با اون همه سر و صدا با تمام مذهبی‌های دانشگاه درمی‌افتادی؟ مگه تو نبودی تلاش می‌کردی چیزی بنويسی که کلمه‌ای عربی توش نباشه؟ چت شده برادر؟ مزه کرده سکه‌های بانکی آستان حضرت دوست؟

مگه نه اين‌که شخصيت و طرز فکر آدم تو يه سنی به يه ثبات نسبی می‌رسه؟ چرا اين سن واسه بعضی‌ها ۸۰ سالگيه؟ چرا وقتی يه امکان کوچيک واسه مطرح شدن ايجاد می‌شه بعضی‌ها هر چيزی رو که توی زندگی‌شون رشته‌ن پنبه می‌کنن و به هرچی گفتن و اعتقاد داشتن پشت می‌کنن؟ مگه می‌شه فاصله دو سر طيف رو تو يه هفته طی کرد؟ چی کار کردين که اينقدر راحت شده؟

والله اعلم بما یسترون...

لينک نيمه مرتبط

 +  آیت :: نوزدهم مهر 1386 ساعت 16:17 ::   ::

 

-رفتنه ديگه.

-کاريش نمی‌شه کرد.

-ما مال اينجا نبوديم از اول.

-گم شديم رفت پی کارش.

 

عباس هم داره می‌ره شمال.

فعلاً برای هميشه...

 +  آیت :: بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 21:33 ::   ::

 

بزرگی گفته:

"دوستی مثل جيش کردن توی شلوار می‌مونه. همه متوجه‌ش می‌شن، ولی فقط خودت گرماشو احساس می‌کنی."

بياييد بيشتر دوست باشيم

 +  آیت :: یکم شهریور 1386 ساعت 21:41 ::   ::

 

سودان گلن سورمه­لی قیز

سودان گلن سورمه­لی قیز

ترجمه:

ای دختر سرمه کشیده که از [لب] آب می­آيی

ای دختر سرمه کشیده که از [لب] آب می­آيی

تفسیر:

ترانه­سرا (که در اين نوشتار به تسامح از وی با نام شاعر ياد خواهيم کرد) طرف مقابل خود را به ما می­شناساند. دخترک سرمه به چشم کشیده­ای که از لب رود، چشمه یا قنات در حال بازگشت به خانه است. سرمه کشیدن دختر نشان از اين دارد که به سن قانونی رسیده و بفهمی نفهمی بدش نمی آید. بستر زمانی داستان ترانه، چنان که بر می آید پيش از اجرای مرحله اول طرح امنیت اجتماعی است. دختر بالطبع نامزد یا همسر قانونی شاعر نیست. چون مردان اين مملکت معمولاً بعد از ازدواج حرفی از زن­هايشان نمی زنند و حتی اگر لازم باشد خطابش کنند از اصطلاحات خاصی استفاده می­کنند.

 

 

چوخ اینجیدیر کوزه سنی

چوخ اینجیدیر کوزه سنی

ترجمه:

کوزه خیلی اذیتت می­کند

کوزه خیلی اذیتت می­کند

تفسیر:

شاعر بلافاصله سر حرف را باز می کند و با چرب زبانی به وزن زیاد کوزه پر از آب و شکل قناس و بد­قلق آن اشاره می کند تا به دخترک بفهماند که از شرایط ناخوشايند او آگاه است و پشت اين ژست فمینیستی چهره واقعی خود را پنهان می­کند وسعی می کند خوش­قلب و رئوف و بااحساس به نظر بیاید. ترانه در همان ابتدای خود به شکل شگفت انگیزی تابلویی از متدهای مخ­زنی ایرانی را به تصویر می کشد. شاعر احتمالاً اگر امکان گفتگو با دختر را بيابد با او درباره کمپين يک ميليون امضا صحبت خواهد کرد.

 

 

ائله نازایله گلیرسن

آپاریرلار بیزه سنی

آخ* آپاریرلار بیزه سنی

ترجمه:

چنان با ناز می­آیی (یعنی با ناز زیاد می­آيی)

تو را به خانه ما می­برند

آخ تو را به خانه ما می­برند

تفسیر:

در ادامه تلاش­های خود شاعر با پيروی از يک روال منطقی به تمجید و تعریف از نوع راه رفتن دخترک می­پردازد تا برگ برنده خود را رو کرده باشد. در قسمت دوم اين بند اما ناگهان وارد درونيات شاعر می­شويم و با آمال او آشنا می­گردیم. شاعر در خیالات توهم گونه خود دخترک را پیچیده در رخت عروسی سوار بر چهارپا در میان مشایعت ایل و طایفه در راه خانه خود می­بیند و قند وصال در دل آب می­کند. لازم به توضیح است که در برخی نسخ «آخ» وجود ندارد اما با توجه به شرايط روحی شاعر  در اين لحظات وجود آن را بعید نمی­دانیم. به لحاظ تاریخی-سیاسی آشکار است که مملکت در آن زمان از نداشتن يک وزیر کشور باحال رنج می­برده است.

 

 

کوزه­نی الین­نن آلام

قولومو بوینونا سالام

قولومو بوینونا سالام

ترجمه:

کوزه را از دستت بگیرم

دستم را [دور] گردنت بیاندازم

دستم را [دور] گردنت بیاندازم

تفسیر:

شاعر عنان تخیل از دست داده و تصور می کند که به بهانه سنگینی کوزه به سراغ دخترک می­رود ودست در گردن او می­اندازد. بدیهی است که چنین رویدادی جز در خیال و رویا برای شاعر میسر نبوده است. چرا که دخترک حتماً پدر سبیل­کلفت و برادران قلچماقی دارد که به طرفة­العینی دست شاعر را وبال گردن خودش کنند و يادش بدهند به ناموس مردم نگاه ناجور هم نکند. با اين حال شاعر خواسته های درونی خود را با شهامت مطرح می کند.

 

 

گلسن سنی اؤزوم آلام

گلسن سنی اؤزوم آلام

ترجمه:

[اگر] بیایی تو را خودم می­گیرم

[اگر] بیایی تو را خودم می­گیرم

تفسیر:

«گرفتن» در پایان اين بند را بسیاری مفسرین به همان معنا گرفته اند که مثلاً در افواه می­گویند "فلانی را سگ همسایه گرفته" و کل بند را گفته اند یعنی "اگر نزدیک بیایی حمله می کنم". اما با توجه به ژانر ترانه و روحیات شاعر، اين تفسیر نمی­تواند صحت داشته باشد و «گرفتن» قطعاً در معنای ديگر خود یعنی «ازدواج کردن مرد با زن» به کار رفته است. شاعر پس از لحظاتی خیال و توهم به ناگاه به خود می­آید و در جستجوی راه حل منطقی و شرعی برای مشکل خود بر می­آید. پاره­ای دانشمندان معتقدند که شاعر پس از مشاهده اعدام­های دست جمعی اراذل و اوباش حسابی ترسیده و از تصمیمات قبلی خود برگشته است.

 

 

به خاطر اطاله کلام از طرح ادامه تحلیل در این مقال خودداری می­کنيم و آن را به مجال ديگری موکول می­نماييم.

 +  آیت :: بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 7:34 ::   ::

 

امیر آرام

چند سال پیش وبلاگی انگلیسی دیدم که آهنگ های مشهوری را که اغلب انگلیسی زبان ها معمولاً اشتباه می شنوند گردآوری کرده بود. ترانه هایی که به خاطر ریتم تند آهنگ یا لهجه خاص خواننده و یا سبک موسیقی تشخیص دادن کلمات در آنها دشوار است. مثلاً چند آهنگ از کارهای جان بُنجوی در این لیست بود که نویسنده اول اشتباهات رایج مردم را آورده بود بعد متن اصلی ترانه را نوشته بود. کار جالبی به نظرم آمد.

شاید به خاطر ریتم و سبک موسیقی، ما کمتر این مشکل را تجربه کرده باشیم. اما اگر دنبال نمونه ای از این دست در زبان فارسی باشیم ترانه "شتربان" با صدای امیر آرام شاید مثال خوبی باشد. دست کم در فضای مجازی جایی ندیدم که متن این ترانه را درست نوشته باشند. در مورد ترانه شتربان مشکل به نظر من از دوجا ناشی می شود. اول اینکه ترانه بر اساس شعری نسبتاً قدیمی ساخته شده و کلمات و عبارات نا مأنوس در آن زياد به کار رفته است. دوم اینکه کیفیت صدای ضبط شده مطلوب نیست.

اما در اینجا اصلاً قصد ندارم در باره اشتباهات شنونده های شتربان صحبت کنم چون با جستجوی سریعی می توانید آن ها را پیدا کنید.

ترانه در تمجید از شکوه و عظمت گذشته و تأسف از افول آن عظمت است. موضوعی که شاید در هر دوره و زمانی در کشور ما مصداق داشته باشد. شاید بسیاری از ما با شنیدن این ترانه به یاد فر و شکوه  تمدن ایران باستان بیفتیم که زیر سم اسبان عرب لگدمال شد یا مثل کسانی که برای این آهنگ کلیپ درست کرده اند و در آن از تصاویر حمله به کوی دانشگاه استفاده کرده اند، با شنیدن آهنگ "شتربان" به یاد اوضاع فعلی سیاسی کشور بیفتیم.

 با اینکه راز جاودانگی اثر هنری ممتاز فراغت از زمان و مکان است اما انتخاب دقیقی که از ابیات شعر برای این آهنگ صورت گرفته بدون شک در تصور ما از معنای ترانه اثر بسیاری گذاشته است.

واقعیت این است که این ترانه برگرفته از قصیده مسمطی است که بیش از 120 سال پیش میرزا محمد صادق ادیب الممالک فراهانی به مناسبت تولد حضرت محمّد و در نعت پیامبر سروده و به مظفرالدین شاه قاجار تقدیم کرده است. تمدنی که شاعر افسوس از دست رفتنش را می خورد نه شاهنشاهی ایران باستان بلکه امپراطوری یکپارچه اسلامی است که به زعم شاعر با توطئه های روس و انگلیس تکه تکه شد و هر تکه در حال از دست دادن هویت خویش بود. شاعر، پس از مدح پیامبر و لعن دشمنانش ایرانیان را به عنوان گسترانندگان دین اسلام می ستاید و  با اندوه از سرزمین هایی یاد میکند که زمانی تحت سیطره مسلمانان بودند . شاعر از وطن فروشانی که افسار به دست ارباب استعمار داده اند و موجب سرافکندگی مسلمین شده اند ابراز انزجار می کند و خواهان بیداری دوباره مسلمین با ید بیضای ظل الله مظفرالدین شاه قاجار است!

استفاده از یک مدیحه در مدح پیغمبر اسلام برای ساختن یک ترانه حماسی با تم ملی گرایانه شاید هنری باشد که فقط نزد ما ایرانیان است و بس. ماییم که بعد از اسلام نام آتشکده هامان را تخت سلیمان و چه و چه گذاشتیم. ماییم که برای توجیه هر چیزی از ناممکن ترین منابع استفاده می کنیم وخلاصه ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم.

متن کامل مسمط ادیب الممالک را در ادامه مطلب بخوانید. این شعر را از "دیوان کامل ادیب الممالک فراهانی" به اهتمام وحید دستگردی انتشارات فروغی چاپ شده در سال 2535 نقل می کنم. رسم الخط شعر را کمی تغییر داده ام و امروزی کرده ام.

البته این را هم بگویم که  علی رغم همه این حرف ها من فکر میکنم هنوز هم می شود بدون در نظر گرفتن کل شعر، از ترانه "شتربان" با صدای گرم و گیرای امیر آرام لذت برد... 

 

 +  آیت :: یازدهم تیر 1386 ساعت 2:5 ::   ::

 

ديگه نمیتونم باهات بمونم
همين امشب میذارم میرم
حسابمون باشه واسه قيامت
دستامو میشورم و میرم

خودتو تو زحمت ننداز
خيلی داد و بيداد نمیکنم
مثل آب از انگشتات
میريزم پایین و میرم

بيشتر بهت خوش میگذره
ديگه نه خودم موندم نه زحمتام
اين دفه گلايه نمیکنم
دندون رو جيگر میذارم و ميرم

فکر کردی تلخيا تمومی دارن؟
میپرم وسط گرداب و میرم
مثل فشنگ مثل تفنگ مثل کوه
تو خودم میترکم و میرم

حتی اگه همه چيمو ببازم
اين عشقو تيکه تيکه میکنم میرم
رفتنم بیصدا نمیتونه باشه
درو پشتم میکوبم و میرم

اون ترانه هایی که واست گفتم
میکَنم از سازم دور میندازم و میرم
نمیتونم گريه کنم. میدونی که؟
آبرومو میبرم با خودم میرم

زير قولم با سگم با قناريم
با عزيزام میزنم و میرم
هرچی که ازت گرفتم
میذارم سر جاش میرم

خودمو برات لوس نمیکنم
تنمو آتيش میزنم و میرم
نفرینت نمیکنم. نترس!
يه فشنگ تو سرم... و میرم

تلاشی برای ترجمه ترانه معروف Giderim از احمد کايا خواننده ترک.

 

 +  آیت :: دوم تیر 1386 ساعت 2:3 ::   ::

 

تعجب کردم خودش گوشی رو برداشت. معمولاً عمه ­م جواب می­داد.

 اولش به اصرار بچه ­هاش عمل قلب کرد يه هفته بعد از مرخصی نصف شب که بيدار شده بود بره آب بخوره يه لخته خون که از عمل جامونده بود رسيد به مغزش...

 اون  اوايل همه دلداری می­دادن " خيلياشون به حالت اول بر می­گردن. فقط بايد دوره فيزيوتراپی کامل طی بشه. سکته خفيف بوده..." ولی سمت چپ بدن مادربزرگ ديگه هيچ­وقت هيچ حرکتی نکرد.

 دنيای بی­رحميه. وقتی بدنت همون بدن نباشه وقتی نتونی کارای سابقو بکنی اخلاق و رفتاروشخصيتت هم عوض می­شه. کسی که هميشه کمک همه می­کرد حالا برای ساده­ ترين کارای روزانه­ش احتياج به کمک بقيه داره. فقط غصه بقيه رو خوردن ومهربونی شايد تنها صفتی باشه که با هيچ سکته­ ای از بين نمی­ره.

-          پس کی درست تموم مي­شه؟ کی ميای پس؟ تورو خدا مواظب خودت باش. تهران جای خطرناکيه. هر چی آدم ناجوره از همه جا جمع شدن تهران. شبا بيرون نری! خودتو قاطی آدمای ناجور نکنی!

-          (شيطنتم گل کرد) چه جور آدمايی؟

-          آدمای نا اهل ديگه

-          مثلاً آدمايی که چيکار می­کنن ؟

-          مثلاً آدمايی که آب تلخ می­خورن.

-          آب تلخ می­خورن بعدش چيکار می­کنن؟

-          بعدش می­رن تو خيابون عربده می­کشن.

-          چه کار خنده داری می­کنن.

-           خوب شد زنگ زدی همين الان نگرانت بودم. يه وقت بيرون نری! بگير بخواب ديگه.

-          آخه مادربزرگ الان ساعت نهه تازه. کلی کار دارم.

-          خوب زودکاراتو بکن بخواب ديگه.

-          چشم مادربزرگ زود می­خوابم.زود زود.

-          ديگه سفارش نکنم. خيلی مواظب خودت باش

-          چشم مادربزرگ . . .

 

 +  آیت :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 23:4 ::   ::


"هر که رود چرد و هر که خسبد خواب بيند"
_منسوب به انوشيروان دادگر

 +  آیت :: بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 8:6 ::   ::

 

 فکر میکنم اين روزا توی تهران گربه ها دارن زیاد میمیرن. اخيراً تو خيابونا، کنار گارد ريلا و بغل جوبا گربه مرده زياد میبینم. چرا؟

 +  آیت :: بیستم خرداد 1386 ساعت 3:23 ::   ::

 

من دوست دارم جزو اون دسته آدما باشم که به تخصص و تجربه  ديگران احترام میذارن و جز در حيطه تخصصی خودشون با قطعيت اظهار نظر نمیکنن. رد کردن يه مسأله با اطمينان يا مهر تأييد زدن به اون در کمال اعتماد به نفس (تازه اگه مقدور باشه) بايد حاصل مطالعه و تجربه آدم باشه وگرنه به نظر من محلی از اعراب نداره.

 ولی اين باعث نمیشه که آدم در برابر تمام اتفاقات جامعه و دنيا صمٌ بکم بشينه و بگه من سر از اين چيزا در نميارم چون جامعه شناسی بلد نيستم يا اقتصاد نخوندم يا تجربه سياسی ندارم. ميخوام بگم وقتی از چيزی کاملاً سر در نمیاریم، آدم میتونه به متخصص مراجعه کنه يا اگه در دسترس نبود خودش به عنوان يه انسان و يه عضو جامعه از دانش و تجربه ای که از رهگذر چند سال زندگی کردن به دست آورده استفاده کنه، در مقابل پديده های مختلف واکنش نشون بده، موضع بگيره يا حتی تصميم گيری کنه. ولی صدور حکم کلی و مطلق بينی و تعيين تکليف برای ديگران رو کار آدمای نابخرد میدونم.

 به نظر من هميشه وقتی يه تز جديد مطرح ميشه و پا میگيره بايد به دنبال آنتی تزش بود تا يه سنتز منطقی به وجود بياد. اين جستجو يا توليد آنتی تز هم باز به نظر من فرق داره با بد بینی و منفی بافی...

 +  آیت :: هفدهم خرداد 1386 ساعت 21:16 ::   ::


راننده تاکسی یکی از خطی های همیشگی آرياشهر انقلاب بود. همینقدر یادمه که مجری رادیو میگفت این ماه فاطمی آلوده ترین نقطه تهران بوده. چرا فاطمی؟ شب رو تاصبح نشسته بودم و آخرین ارائه آخرین جلسه آخرین ترممو آماده میکردم. یه راست رفتم از نوشته هام پرینت گرفتم و زیراکس.با اون بیخوابی اونقدر استرس داشتم که نمودارای نوشته هام موقع پرینت به هم نریزه که اصلاً یادم نبود آخرین روزیه که به عنوان دانشجو توی این مقطع میرم سر کلاس و شاید آخرین روزی باشه که تو عمرم واقعاً دانشجو ام. ارائه خوب بود به جز گیر بیخودی که استاد به تلفظ یه کلمه ایتالیایی داد و باعث شد چند دقیقه لکنت بگیرم. وقتی یکی از استدلالای مورد بحثو رد کردم استاد ذوق زده شد و کلی از شهر خودش زنجان و همشهریاش تعریف کرد. بعد از کلاس برای آخرین بار کارت تغذیه مو کشیدم به اون یارو و آخرین غذای سلفمو گرفتم.
استادم گفت پروپوزال پایان نامه م تو جلسه دیروز گروه تصویب شده. یکی از یه جایی مثل بنیاد پژوهش های آموزش پرورش زنگ زد گفت دارن رو نظام آموزشی ژاپن کار میکنن و قراره تابستون با هم همکاری کنیم! سعیدرضا زنگ زد گفت قراره یکشنبه یه خبر خوب بهم بده و هیچ توضیح دیگه ای نداد.
تو دانشگاه کنار مسجد خط مقدم جبهه رو بازسازی کرده بودن و میدون مین و سیم خاردار و گونی شن و اسلحه و مهمات. یه جنازه هم درست کرده بودن و توضیح داده بودن که این آقا عراقیه که یه وقت اشتباه نشه.
بعدشم رفتم سر آخرین کلاس آخرین روز آخرین ترمم. فقط نیم ساعت اول کلاسو بیدار بودم.صدای مهربون استاد با نوحه آهنگران که از مسجد دانشگاه پخش میشد و صدای یه نواخت کولری که از زمان مصدق داره کار میکنه یه جور لالایی سحرآمیز ساخته بودن. ولی احتمالاً خر و پف نکرده بودم چون اگه میکردم ناصر با سقلمه بیدارم میکرد. با صدای خسته نباشید بچه ها بیدار شدم و برای آخرین بار از کلاس 204 دانشکده ادبیات اومدم بیرون. امشب شاید یه دوست خوب بیاد پیشم واسه همین از صبح بین خواب و بیداری ذوق زده ام.
راننده تاکسی یکی از خطی های همیشگی انقلاب پونک بود. همینقدر یادمه که مجری رادیو میگفت کفش پاشنه بلند خیلی برای خانوما ضرر داره و باعث ابتلا به انواع بیماری ها میشه!!! و از مزایای چارق و گیوه کرمانشاهی تعریف میکرد...
 +  آیت :: هشتم خرداد 1386 ساعت 19:21 ::   ::

 بابک یا به قول خودش "مدیر"  ما رو به بازی جدید دعوت کرده که قراره توش کتابایی رو که دوست داریم معرفی کنیم. من کتاب خیلی زیاد خوندم تو زندگیم ولی چند ساله که ندرتاْ کتاب میخونم. به دلایلی که شاید اینجا بازگو کردم بعدها. من میخوام با اجازه به جای بهترین کتابا اثرگذارترین کتابامو بنویسم. یعنی کتابایی که خوندن اونا رو طرز فکر و نگاه من اثر گذاشت و به نوعی اتفاق مهمی توی زندگیم محسوب میشه. کتابا رو با ترتیب زمانی مینویسم با یه کم توضیح واسه هرکدوم.

۱- "یار هم در کنار هم". نویسنده ش یادم نیست. این اولین کتابی بود که تو عمرم خوندم. در سن ۷سالگی ثلث دوم کلاس اول. هنوز الفبا رو کامل نخونده بودیم. تا قبل از اون مادرم ده ها کتاب برام خونده بود ولی این اولین تجربه من از خوندن یه متن داستانی به تنهایی بود. موضوعش هم ماجرای دو حرف الفبا یعنی "آ" و "ب" بود که هر کدوم یه گوشه بیابون تنها و غمگین زندگی میکردن. تا اینکه راه می افتن همدیگه رو میبینن و با هم "آب" میشن و نه تنها خودشون از تنهایی در میان بلکه بیابون تشنه رو هم سیراب و شاد و سبز میکنن. هنوزم ایده این قصه رو دوست دارم.

۲- "بوگ ژارگال" نویسنده: ویکتور هوگو. بین سال اول تا سال سوم کتابای زیادی خوندم اما همه شون کتابایی بودن که با زبان کودکانه و برای بچه ها نوشته شده بودن. این کتابو که سال سوم ابتدایی خوندم اولین کتابی بود که با زبان معیار و برای خواننده بزرگسال نوشته شده بود.  Bug Jargal اولین رمانیه که من خوندم و اتفاقاْ اولین رمان ویکتور هوگو هم هست. مادرم این کتابو برام خریده بود و موضوع داستان شورش سیاها علیه سفید پوستا در انقلاب هاییتی و دوستی یه شاهزاده سیاه با یه افسر ارتش فرانسه است. شخصیت افسر فرانسوی و جادوگر سیاه داستان اونقدر الان برام زنده ست که انگار کتابو همین دیروز خوندم. به قدری تحت تاثیر این کتاب بودم که اون سال عید که مراغه بودیم یه دفتر خریدم و شروع کردم به نوشتن داستان در مورد یه جنگ. جالب اینکه آدمای داستانم همه شون اسمای فرانسوی داشتن

 بعد از این کتاب چند سال فقط کتابای علمی تخیلی و پلیسی خوندم.

۳- Hatter's Castle یا قلعه کلاهدوز. نویسنده: آرچیبالد کرونین. احتمالاْ به فارسی ترجمه نشده. تا قبل از این چندین کتاب ساده شده انگلیسی خونده بودم با علم به اینکه نثر کتاب رو برای من خارجی به شکل ساده ای بازنویسی کردن. به یاد موندنی تریناشون جزیره گنج استیونسن و رابینسون کروزوئه دوفو بودن. اما این کتاب  برام اولین تجربه خوندن یه متن جدی و طولانی به انگلیسی بود. قلعه کلاهدوز رو اوایل دبیرستان از بین کتابای پدرم پیدا کردم. گویا فیلمی هم از روی این کتاب ساخته شده. موضوعش داستان یه خانواده اسکاتلندیه که پدر شغلش کلاهدوزیه و آدم عصبی مزاج، خشن و دیکتاتوریه که زندگی رو برای تمام خانواده ش سخت کرده. مری دختر خونواده عاشق یه پسر جوون ایرلندی میشه و مخالفت شدید پدر و نقشه فرار و باقی قضایا. حس خوندن کتاب به یه زبون بیگانه و احساس پرتاب شدن وسط یه فرهنگ متفاوت و کشف اینکه چقدر فرهنگای مختلف شبیه همن از تجربه های خوندن این کتاب بود و همینطور اولین توصیف های نسبتاْ مفصل از صحنه های بوسیدن... یادمه چند فصل اول این کتابو به فارسی برگردوندم از بس دوستش داشتم.

۴-"Kitchen" (آشپزخانه). نویسنده: یوشی موتو بانانا. این کتاب هم به فارسی ترجمه نشده هنوز با این که از پرفروشترین و شناخته شده ترین کتابای ادبیات معاصر ژاپنه.با این کتاب توی ژاپن آشنا شدم. تا قبل از اون داستان های بلند و کوتاه به زبان ژاپنی خونده بودم که دوست داشتنی ترینش ترجمه ژاپنی "بابا لنگ دراز" جین وبستر بود که بعدها فهمیدم از شاهکارای ترجمه ژاپنیه و من این کتابو سال سوم دانشگاه و به زور فرهنگ لغت خوندم. اما آشپزخانه برام یه کشف جدید بود. دوستی داشتم که در باره این داستان تحقیق میکرد و منو هم وادار به خوندن اون کرد. قهرمان داستان دختر جوونیه که بعد از مرگ مادربزرگش توی دنیا تنهای تنها میشه و به چیزی جز مرگ فکر نمیکنه. در نهایت چیزی که این دخترو به زندگی امیدوار میکنه و نشاط رو بهش برمیگردونه نه ماوراءالطبیه است نه روابط پیچیده انسانی. بلکه علاقه به غذا خوردن و درست کردن غذای خوشمزه برای دیگرون و صرف وقت و فکر و انرژی برای موضوع پیش پا افتاده ای مثل غذا اونو با آدمای جدیدی آشنا میکنه که زندگیشو عوض میکنن. آشپزخونه به عنوان دلنشین ترین جای خونه و یخچال به عنوان سمبل آشپزخونه امروزی تو این داستان نقش محوری دارن. من همون موقع به این نتیجه رسیده بودم که وقت صرف کردن و توجه کردن به مساله غذا چیزیه که تو فرهنگ مملکت ما اقلا تو روزگاری که ما داریم توش زندگی میکنیم خیلی مرسوم نیست. منظورم نگاهیه که آشپزی رو هنر و سرگرمی میدونه و غذا خوردن رو یه جور کار خیلی لذتبخش و نه صرفاْ یه نیاز طبیعی. من فکر میکنم این نگاه به نوعی نشانه سلامت جامعه است. علاوه بر اینکه توجه زیاد به غذا تو کتابای ادبی و دینی ما تقبیح شده مشکلات اقتصادی مردم ما اجازه این کارا رو نمیده. داستان آشپزخانه خیلی کمک کرد به من تو درک این نگاه. ضمن اینکه یادآور یه دوجین خاطره خوب هم هست برام.

     بازم کتابای خوب زیادی بودن که روم اثرات دائمی گذاشتن ولی این چهار تا به عنوان چهار نقطه عطف الان یادم اومد.

 من هم آزاده ، فریبا، نوشین، آیدین، حسام و صالح رو به این بازی دعوت میکنم.

 +  آیت :: سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 15:42 ::   ::

  

   از اونجا که باب باب رجعت رو باز کرده و آيدين قضيه رو حيثيتی کرده و صالح رنگ و بوی عاطفی به ماجرا داده، داعی هم قصد دارم آنچه در هفته گذشته آموختم را با شما در ميان بنهم. اصولاً بر همگان واضح و مبرهن است که اشاعه مسائل علمی فوائد بسيار دارد. حتی اگر شما اين نکته را از قبل بدانيد به نظر داعی مرور آن­ خالی از منفعت نخواهد بود. آنچه در هفته پيشين آموخته آمد به قرار زير است.

 در زبان فارسی به شاماما می­گويند "دستنبو".  اين اصطلاح غريب را اول باردر جمع طبقه چهاری­ها شنيدم. اما از آنجا که هيچ اعتباری به اين جمع نيست برای اطمينان آزمايش زير را ترتيب دادم.

آزمايش:

مواد لازم: يکنفر شاماما فروش.

روش آزمايش: يک مرد را که پشت وانت شاماما می­فروخت پيدا کردم نزديک رفتم و با اعتماد به نفس پرسيدم: " آقا دستنبوها چند؟" مرد که با بلندگويش ور می­رفت بی­اعتنا گفت فلان قدر.

در اينجا من به خاطر داشتن تجارب بسيار از خربزه به عنوان نمونه شاهد استفاده کردم. خودم را مشغول وارسی شاماماها نشان دادم بعد از مرد پرسيدم: " آقا اينا شبيه خربزه­ست ها! يهو خربزه نباشه؟!" مرد با تعجب سرش را بلند کرد و شاکیانه گفت: " نه آقا جان اين کجاش شبيه خربزه­ست؟ داد می­زنه دستنبوئه."

در اينجا آزمايش به پايان رسيد و نتیجه لازم گرفته شد و بنده  "دستنبو" را در واژگان ذهنی­ام [1] ذيل مدخل شاماما ثبت کردم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]  lexicon

 +  آیت :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 21:2 ::   ::

نقشه استان

  استان زنجان با مساحت 22164 کیلومتر مربع از جملع مناطق زیبا و تاریخی ایران است که که در شمال غربی فلات مرکزی ایران قرار گرفته است. این استان کوهستانی ازشرق به استان های گیلان و قزوین و از جنوب به استان همدان، از غرب به آذربایجان غربی و کردستان و ازشمال به اردبیل و آذربایجان شرقی محدود می شود. این استان از دو ناحیه کوهستانی و جلگه ای تشکیل شده و دارای آب و هوای کوهستانی سرد و آب هوای معتدل و نیمه مرطوب می باشد. جمعیت این استان بر اساس سرشماری سال 1385 حدود 1 میلیون نفر بوده و شهرستانهای استان عبارتند از : زنجان، ابهر، خدابنده، طارم، خرمدره ،ایجرود و ماهنشان.

 

صنايع دستی استان زنجان

  ملیله کاری: از کارهای دستی بومی زنجان ساخت وسایل نقره ای و به ندرت طلایی به صورت ملیله کاری است که در اوایل فقط در زنجان معمول بوده که در زمان رضا خان تعدادی از هنرمندان زنجانی به تهران و اصفهان کوچ کردند و این هنر ظریف را در آن شهرها رواج دادند.

چاروق دوزی: چاروق دوزی یکی دیگر از هنرهای دستی است که دستهای ظریف هنرمندان زنجانی در تولید آن مهارت ویژه ای دارند. این چاروق ها مشخصا زنانه بوده و استفاده ازآن جنبه تشریفاتی و تفننی دارد.

چاقو سازی: چاقوی زنجان که با مهارت خاصی به دست استادکاران این صنعت ساخته می شود با ویژگی هایی همچون: ظرافت، تناسب، تنوع، قدرت برش و آبکاری تیغه از شهرت فراوانی برخوردار است.

 

بنای تاریخی رختشویخانه

  بنای رختشویخانه در بافت تاریخی شهر در محله موسوم به عباسقلی خان احداث شده است. زمین این بنا در سال 1347(هـ. ق) توسط مرحوم توفیقی رئیس بلدیه وقت شهر خریداری و توسط دو برادر به نام های مشهدی اکبر (معمار) و مشهدی اسماعیل(بنا) ساخته شده است. آب این رختشویخانه ازقنات قلعچه حاجی میر بهاءالدین تامین گردیده و محلی عمومی برای شستشوی لباس بوده است. این بنا در زمان خود به شکلی بسیار پیشرفته قسمتی از نیاز بهداشتی شهر را تأمین می کرده و توسط بانویی به نام معصومه خانم به عنوان کارمند بلدیه در آنجا اداره می شده است.

 

دشت سهرین

  منطقه حفاظت شده سهرین که در 25 کیلومتری زنجان در کنارجاده قدیم اردبیل واقع شده است زیستگاه آهوان زیبایی است که به جاذبه های گردشگری استان جلوه ای دیگر داده است.

 

پانوشت---------------------------------------

ما تيم کاوش طبقه چهار يه سر رفتيم دشت سهرين ولی آهو نديديم. فکر کنم رفته بودن مسافرت نوروزی.

 +  آیت :: پنجم فروردین 1386 ساعت 14:37 ::   ::

بسم الله القاسم الجبارين

بدين وسيله آرزوهای شخصی خود در سال شمسی جديد را به اطلاع کليه برادران و خواهران میرساند.

الف) اين مورد کاملاً شخصی است...

ب) يه کار با درآمد نسبتاً يه کم خوب داشته باشم. دارم خفه میشم از بس از ننه بابام پول تو جيبی گرفتم. اينم شد زندگی؟ شيت!

ج) يه آپارتمان کوچيک داشته باشم. (آرزوئه ديگه کنتور که نداره)

د) دکترا قبول شم. مثل آرزوی یایز منم ميخوام اگه شد چن نفرو گول بزنم...

ه)يکی يه پول قلمبه گم کنه ما پيداش کنيم بزنيم تو رگ.باهاش ماشينمو ارتقا بدم. آخه اينم شد ماشين؟ اَه! ۱۶۰ تا ميری اتاقش میلرزه. باهاش گوشی بخرم. گوشی بدبخت داره قاطی میکنه کم کم. بقيه شم پر کنم تو بالشم.

 

ها؟ چيه؟ واسه خودتون به نشانه تأسف سر تکون بدين! منم دوس دارم وضع اين مملکت سر سوزنم که شده بهتر شه. منم دوس دارم همه ديوونه های دنيا يا سر عقل بيان يا برن تيمارستان تحت درمان باشن که زندگی مردم دستشون نباشه. منم دوس دارم تو دنيآ آدم گشنه و بدبخت و مريض نباشه. منم دوست دارم استرسی که بشر برای بشر درست کرده و میکنه نباشه و...

ولی دروغ چرا همين آرزوهای کوچيک در پيت خودم واسه م از همه اينا مهم ترن. و صد البته دست يافتنی تر!

والسلام علی من اتبع الهدی

 +  آیت :: سوم فروردین 1386 ساعت 1:18 ::   ::

به ياد عظيمی و کانون و اين قرتی بازيا وبه خاطر غيبت­های دوست عزيزمون:

 

 

آن پنبه کننده هر رشته ... آن مهربان­تر از فرشته ... آن فوق دکترای اريشته ... گم شده است.

 

آن متفکرخوش تيپ کم­مو ... آن عاشق چای با ليمو ... آن فاتح کبير توليمو ... گم شده است.

 

آن گل سرسبد هر مراسم ... آن رباينده عينک ريبن از جاسم ... آن شاگرد خلف ابولقاسم ... گم شده است.

 

آن خريدار اينترنتی هر بليت ... آن قاتل فندک و کبريت ... آن کروی کننده دندريت ... گم شده است.

 

آن از بی­معرفتان جدا شونده ... آن در پاورپوينت خدا شونده ... آن آند فدا شونده ... گم شده است.

 

آن مانده از عهد شاهين بيانی ... آن خوره جام جهانی ... آن فردوسی­پور ثانی ... گم شده است.

 

آن تن نداده به کاسه­ليسی ... آن يک دم کانکت و دمی دی­سی ... آن 24 ساعت پای پی­سی ... گم شده است.

 

آن شاگرد درس نخوانده زرنگ ... آن مهندس علم ضدزنگ ... آن چشم دوخته به وزارت جنگ ... گم شده است.

 

 

از يابنده تقاضا می­شود مشاراليه را با احتياط به طبقه چهارم برگرداند و يا به نزديک­ترين صندوق پستی بيندازد.

 

 

 +  آیت :: ششم اسفند 1385 ساعت 5:38 ::   ::

 

    اگه شام دعوت حاجی باشی، خوشحال و خندون با بچس راه بیفتی بری پشت ترافيک تو سربالايی جردن صفحه کلاچ ماشینت بسوزه (مگه دستمال کاغذيه؟) زنگ بزنی امدادخودرو يه تعميرکار موفنگی برات بفرستن که ساعتها سر کارت بذاره، ساعت دو و نيم شب با ماشين دربستی از اون ور شهر برگردی بيای خونه، تا صبح زير لب زمزمه میکنی:

  پسر دخترا پسر دخترا مگه جردن چی داره؟
  میگن تو هر دقیقه ش دل میشه تیکه پاره...

 

 +  آیت :: بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 4:8 ::   ::

Marcellus: Something is rotten in the state of Denmark.

Horatio: Heaven will direct it.

Hamlet, Scene IV

 

می­خوام در مورد يه احساس حقارت ملی صحبت کنم که همه­مون کمابيش تجربه­ش کردیم. هفته پيش ضرورتی پيش اومد که چند روزی با يه مهمون خاجی اين­ور و اون­ور رفتم. يه دکتر زبان­شناس ژاپنی که با راننده دانشگاه رفتم فرودگاه دنبالش و چند روزی جاهای مختلفو نشونش دادم و چيزايی يادش دادم که بتونه تنهايی چند روز اينجا زندگی کنه. اولين بارش بود ايران می­اومد و از لحظه ورود به فرودگاه در معرض فرهنگ ما قرار گرفت و واکنش­های مختلفی نشون داد.

من هم به طور کامل جزئی از اين مملکت هستم و شايد يه جزء نه چندان مطلوب و منظبطش. ولی وقتی با يه نفرد از يه مملکت پيشرفته می­رم تو جامعه خودم و سعی می­کنم از دريچه چشم اون به همه چی نگاه کنم احساس ناخوشايند و آزاردهنده­ای بهم دست می­ده. يه جور نا­به­سامانی و به­هم­ريختگی غير طبيعی و عجيبی همه­جا موج  می­زنه که کلمات من قادر به توصيفش نيست.

ظاهر عمومی بدريخت و زشت ساختمون­ها و خيابون­ها مخصوصاً توی جنوب شهر که نشون می­ده هيچ انديشه منسجمی برای طراحی­شون وجود نداشته و برنامه­ای هم برای اصلاحش نيست با ظاهر شهرهای خيلی از کشورهای دنيا که درامد کمتری از ما دارن اصلاً قابل مقايسه نيست. به اين ظاهر نازيبا می­شه اين­ها رو هم اضافه کرد:

اوضاع خجالت آور ترافيک شهری و رانندگی ما، رفتار و برخورد عمومی مردم که پره از عصبيت و خشونت و بی­اعتمادی، دعواهايی که آدم هرروز گوشه و کنار شهر می­بينه، زباله­هايی که اونقدر برامون عادی شده که نبودشون قابل تصور نيست، ته­سيگارهايی که هر لحظه از دست آدما رها می­شه يا از پنجره ماشين­ها بيرون انداخته می­شه، آدم­هايی که ظاهرشون کاملاً نشون می­ده برای تأمين غذای روزانه­شون يا درمان بيماری­هاشون مشکل جدی دارن. کاسب­های طماعی که با ديدن يه خارجی برای گرفتن پول بيشتر دست به زشت­ترين کارهای ممکن می­زنن. ماشين­های قراضه­ای که سال­ها از عمرشون گذشه و به زحمت حرکت می­کنن. فرهنگ جا­افتاده آزار جنسی که متلک گفتن و با ماشين جلوی خانم­ها توقف کردن خفيف­ترين نمودشه. بچه­های کوچيکی که به شکل رقت­آوری کارهای پست و خطرناک انجام می­دن. آلودگی غيرقابل تحمل هوا که با چشم و بينی غير مسلح هم احساس می­شه و خستگی و عصبيت آدم­ها رو چند برابر می­کنه، پوشش خانم­ها که با اين­که خيلی­هاشون با علاقه و اختيار انتخاب کردن اصلاً نمی­شه انکار کرد که برای خيلی­های ديگه از روی اجبار جامعه و خانواده بوده و اين گروه دوم که اصلاً هم کم نيستن به لطائف­الحيل سعی می­کنن از شرش راحت شن يا به هر بهونه­ای سبکترش کنن که اين خودش کلی درگيری­های جديد ايجاد می­کنه. تفاوت پوشش بين شمال و جنوب شهر که کلی حرف واسه گفتن داره.

 و موارد ديگه­ای که يا حضور ذهن ندارم يا اونقدر عادی شدن که احساس نمی­شن.

مهمون من که کشورهای اسلامی و غير اسلامی زيادی بوده می­گفت عجيب­ترين چيزی که اينجا ديدم وجودbeer”  “Non alcoholic بود که باز کلی حرف داره واسه گفتن. وقتی می­خواستيم از عرض خيابون رد شيم از ترس تصادف فرياد می­زد و توی ماشين که می­نشست استرس می­گرفت.

همه اين­ها باعث می­شد وقتی با هم بوديم با اين­که اين صحنه­ها برام عاديه و خودم هم توی به وجود اومدنش سهيم هستم بارها و بارها از خجالت آب شم و آرزو کنم کاش اوضاع يه کم بهتر بشه...

اون بخش از نمايش­نامه هملت رو که اول مطلبم آوردم  يکی از استادام يه بار برامون خوند:

مارسلوس: چيزی در حکومت دانمارک گنديده است.

هوراشيو: پروردگار هدايتش خواهد کرد.

اين­جا هم يه چيزی نه توی حکومت که توی کل جامعه گنديده و بوش همه جا رو گرفته. يه چيزی که درست نمی­دونم چيه و کجاست و چه­جوری ميشه درستش کرد...

 +  آیت :: سیزدهم بهمن 1385 ساعت 6:29 ::   ::

 

 دوستای من بهترين دوستای دنیا هستن. زندگی کردن برام بدون دوستام اصلاً قابل تصور نيست. حتی توی آينده های دورم هم هميشه وجود دوستامو کنارم حس میکنم. n ساله با هم دوستیم و به قول شاعر "بزرگ شديم کنار هم دوستای خوب برای هم..." ( بقيه شعر بی ربطه)

منظورم از دوستام نويسنده های اين بلاگ به علاوه يه چند نفر ديگه هستن.

موضوع خوشمزه ای که خيلی وقتها به فکر وادار میکنه منو (ربطی به مغز نداره به قول بابک) تفاهم شدیدیه که من با همه دوستام در همه زمینه ها دارم.

واقعاً اين همه شباهت بين يه آدم و دوستاش نظير نداره. ذيلاً به برخی از اونها ميخوام اشاره کنم.

۱- تقريباً همه دوستام رشته های فنی مهندسی خوندن من علوم انسانی.

۲- همه دوستام طرفدار آبی هستن من تمايلات قرمز دارم.

۳- همه دوستام عشق بارسا هستن و از رئال متنفرن من رئاليم.

۴- دوستامو ول کنی میتونن ۱۸ ماه بدون وقفه ورق بازی کنن ولی من از ۱۰ دقيقه ش هم حوصله م سر میره.

۵- دوستام ديوونه بازی های کامپيوتری هستن و وقتی یه بازی گيرشون بياد تا نزديکان اون بازی رو به خونه بخت نفرستن ول کن نيستن ولی من هيچوقت تو زندگيم با بازیای کامپيوتری حال نکردم. (به استثنای يکی دو مورد خاص)

۶- همه دوستام توی حليم شکر میریزن ولی من از تصورشم حالم بد میشه و  افتخار میکنم جز نمک به حليمم چيزی نزده م.

۷- دوستام همه شون بانک سامان حساب دارن من بانک پارسيان (چقدر هم حسابای پر و پيمونی داريم... ماشاالله)

...

اينا مشتی از خروار بود تازه... کلاً داشتن تفاهم به نظرم تو هر رابطه ای خيلی مهمه. 

ببخشيد اين پستم اينقدر خودمحورانه از آب دراومد.

چاکريم

 +  آیت :: بیست و دوم دی 1385 ساعت 14:58 ::   ::

 

 صبح اول وقت ازخواب پاشی به جای اینکه همه  مثل هر روز خواب باشن ببینی ۶تا چش دارن باخنده نگات میکنن.

"هه هه هه  ماوبلاگ درست کردیم توهم باید توش بنویسی"

 تو چیکارمیکنی؟

خب معلومه

 توش مینویسی...

-------------------------------------------------

پانوشت:

فقط همینمون مونده بود بلاهتمون پابلیک شه

 +  آیت :: شانزدهم دی 1385 ساعت 13:44 ::   ::