از یه مسافرت نسبتا طولانی دارم بر می گردم خونه.
الان دم در واستادم چراغ بالا خواموشه.
بچه ها باید خونه باشن. ولی چرا نیستن؟ چرا چراغ خاموشه؟ شاید دارن فیلم میبینن، ولی احتمالش خیلی کمه چون همیشه فقط با اصرارهای طولانی من راضی می شدن فیلم ببینن از طرفی من هم تازگی ها فیلمی نبردم خونه.
توی اسانسور دارم بند کفش هام رو باز میکنم... نکنه... نکنه برگشته باشه و برای غافل گیری من با بچه ها هماهنگ کرده باشه؟
آره این کار ازش بر میاد... همیشه غیر قابل پیش بینی بوده.
حتما برگشته، برگشته که بمونه، برگشته تا من دوباره زنده شم، برگشته تا من دوباره...... میدونستم برمی گرده میدونستم ما حق همدیگه هستیم...
حالا دیگه دل تو دلم نیست فقط می خوام برسم توی خونه.
در رو باز میکنم هیچ کس نیست. تو جاکفشی هم هیچ کفشی نیست، چقدر تمییز عمل کردن...! حواسشون به همه چی حتی کفش ها هم بوده...
یعنی تو کدوم اتاق هستن؟
حتما تو اتاق من منتظرمه... خیلی خوب میشناسمش بهتر از هر کسی... در اتاق بسته اس. یواشکی میرم پشت در تا منم اون رو غافل گیر کنم و این هماهنگی بین احساساتمون رو نشون بدم...
در رو باز میکنم اتاق خیلی تاریکه ولی هیچ کس نیست... کمی عصبی میشم... چرا حدسم درست نبود؟ من که ادعای شناختنش رو دارم؟
خوب اشکالی نداره... صد و هفتاد و چهار روز ازتنهایی من می گذره و تو این مدت شاید یه سری از عادت هاش رو فراموش کرده باشه. البته من مطمئنم که خیلی زود همون ادم قدیمی میشه... ولی ممکنه اصلا نیومده باشه و من از اول بیخودی دلم رو خوش کرده باشم به سرعت از اتاق میزنم بیرون و با شدت در اونیکی اتاق رو باز میکنم. دیوانه وار وارد اتاق میشم و تا وسط اتاق میرسم. تو تاریکی میتونم تشخیص بدم که تو اتاق تنهام...پاهام دارن شل میشن... برمیگردم و یه بار دیگه و کمی آرومتر -ولی هنوز امید وارانه- همه جا رو میگردم
هیچ کس خونه نیست...
هیچ کس خونه نیست...
هیچ کس خونه نیست...
هیچ کس خونه نیست...
هیچ کس خونه نیست...
هیچ کس خونه نیست...
دارم دیوونه میشم...
تلفنم داره زنگ میزنه...به زور جواب میدم... بچه ها رفتن سینما