تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

بعد از یکسال
 تنهایی من
هنوز اونقدر بزرگ نشده
که شبها دیگه گریه نکنه و بهونه تو رو نگیره ...

 +  احسان :: یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:15 ::   ::

بی تو
     همه برگهای چنار شهر
به من خیانت میکنند...

 

 

 

 +  احسان :: بیست و نهم آذر 1386 ساعت 0:40 ::   ::

Which part of fuck off
don't you understand?

 +  احسان :: یکم آذر 1386 ساعت 19:1 ::   ::

نهصد و دوازده – چهارصد و هفتاد و هشت

دارم شماره ام را برای پسری که از ماشینش پیاده شده و تا ته خیابون یه طرفه دنبالم اومده میخونم

 – شیش –

با کمی من ومن وقت بیشتری برای فکر کردن می گیرم

چهار صد و نود و یک

عدد آخری که به زبون میارم

بهم می فهمونه که هنوز عاشقت هستم

همونی که همیشه اشتباه میدمش

 

 

 +  احسان :: بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 5:44 ::   ::

از یه مسافرت نسبتا طولانی دارم بر می گردم خونه.

الان دم در واستادم چراغ بالا خواموشه.

بچه ها باید خونه باشن. ولی چرا نیستن؟ چرا چراغ خاموشه؟ شاید دارن فیلم میبینن، ولی احتمالش خیلی کمه چون همیشه فقط با اصرارهای طولانی من راضی می شدن فیلم ببینن از طرفی من هم تازگی ها فیلمی نبردم خونه.

توی اسانسور دارم بند کفش هام رو باز میکنم... نکنه... نکنه برگشته باشه و برای غافل گیری من با بچه ها هماهنگ کرده باشه؟

آره این کار ازش بر میاد... همیشه غیر قابل پیش بینی بوده.

حتما برگشته، برگشته که بمونه، برگشته تا من دوباره زنده شم، برگشته تا من دوباره...... میدونستم برمی گرده میدونستم ما حق همدیگه هستیم...

حالا دیگه دل تو دلم نیست فقط می خوام برسم توی خونه.

در رو باز میکنم هیچ کس نیست. تو جاکفشی هم هیچ کفشی نیست، چقدر تمییز عمل کردن...! حواسشون به همه چی حتی کفش ها هم بوده...

یعنی تو کدوم اتاق هستن؟

حتما تو اتاق من منتظرمه... خیلی خوب میشناسمش بهتر از هر کسی... در اتاق بسته اس. یواشکی میرم پشت در تا منم اون رو غافل گیر کنم و این هماهنگی بین احساساتمون رو نشون بدم...

در رو باز میکنم اتاق خیلی تاریکه ولی هیچ کس نیست... کمی عصبی میشم... چرا حدسم درست نبود؟ من که ادعای شناختنش رو دارم؟

خوب اشکالی نداره... صد و هفتاد و چهار روز ازتنهایی من می گذره و تو این مدت شاید یه سری از عادت هاش رو فراموش کرده باشه. البته من مطمئنم که خیلی زود همون ادم قدیمی میشه... ولی ممکنه اصلا نیومده باشه و من از اول بیخودی دلم رو خوش کرده باشم به سرعت از اتاق میزنم بیرون  و با شدت در اونیکی اتاق رو باز میکنم. دیوانه وار وارد اتاق میشم و تا وسط اتاق میرسم. تو تاریکی میتونم تشخیص بدم که تو اتاق تنهام...پاهام دارن شل میشن... برمیگردم و یه بار دیگه و کمی آرومتر -ولی هنوز امید وارانه- همه جا رو میگردم

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

 

دارم دیوونه میشم...

 

تلفنم داره زنگ میزنه...به زور جواب میدم... بچه ها رفتن سینما

 +  احسان :: بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:18 ::   ::

فردا
یه موقع
تو و من...

    چقدر ضعیف شدم...

Endless Love

 

ps:عنوان این پست اسم نقاشی ایه که واسش گذاشتم.

 +  احسان :: بیست و یکم آبان 1386 ساعت 0:36 ::   ::

ديروز روز تولد من بود.

چند سال گذشته روزهاي تولد خيلي خوبي داشتم.

ولي تو هيچ روز تولدي "معجزه" نداشتم.

ديروز يکي داشتم...


من احسان رياحي هستم با يک معجزه در روز تولد

                               

 +  احسان :: چهاردهم آبان 1386 ساعت 2:51 ::   ::

حرف‌هاي ما هنوز ناتمامLoneliness

تا نگاه مي‌كني

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از اين كه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

چقدر زود دير مي‌شود.

 +  احسان :: چهاردهم آبان 1386 ساعت 2:41

I am a dreamer but when I wakeDream
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you...

 

 

James Blunt

 

 +  احسان :: هفتم آبان 1386 ساعت 22:53 ::   ::

confidence
 +  احسان :: بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 21:22 ::   ::

 +  احسان :: نوزدهم مهر 1386 ساعت 17:39 ::   ::

تا حالا فکر کردی رنگی که دوست داری,
رنگ چیه؟

*نه این که چه رنگیه ها...
**فکر کنم جوابش خیلی مهم باشه
...

 +  احسان :: دهم تیر 1386 ساعت 4:27 ::   ::

پدر جانی, جانی رو برده ماهیگیری, جانی کوچولو فقط هشت سالشه,
دختر کوچولویی بهشون نزدیک شد و تو دستش یه قلاب ماهیگیری بود.
پدر جانی نگاهی به جانی انداخت و با لبخندی به جانی گفت:
من می دونم تو دوست نداری اون رو اینجا تنها بذاریم ولی یه روز نظرت
عوض میشه...
 جانی کوچولو به پدرش گفت: بهترین دوست من "بو" رو از من بگیر ولی
پدر خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

همون پسر قدیمی
همون دختر شیرین
ده سال بعد
جانی و دختره همدیگه رو خیلی محکم بغل کردن... غریبه ای نزدیک می شه و با تهدید
اسلحه ای که دستش بود,  بازوی دختره رو می گیره و رو به جانی میگه:
اگه به هر چیزی که من میگم عمل کنی هیچ اتفاقی نمی افته,
جانی می گه: آقا همه پولهای من, کارت اعتباریم, ساعتم و سوییچ ماشینم
رو بگیر ولی خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

همون پسر قدیمی
همون دختر شیرین
پونزده سال بعد
اونها دارن صاحب فرزندی میشن
پزشک بهشون میگه: حال بچه خوبه ولی مادرش بیش از حد ضعیف شده و براش خطرناکه
جانی همون جا زانو میزنه و شروع میکنه به دعا کردن:
هر نفسی که به من دادی رو از من بگیر...
قلب من رو از سینم بیرون بیار...
من از صمیم قلب خوشحال میشم اگه جای من و اون رو عوض کنی...
آخرین تقاضای من رو قبول کن و جای اون من رو ببر...
ولی خدا
خواهش می کنم اون دختره رو از من نگیر...

پدر جانی, جانی رو برده ماهیگیری, جانی کوچولو فقط هشت سالشه...

"Don't take the girl"
Tim McGraw

ps 
      Don't take the girl یه موسیقی کانتریه,  و یکی از قویترین کانتریها از نظر
          موسیقیایی ;-)
     


 +  احسان :: چهارم تیر 1386 ساعت 4:34 ::   ::

تکثر
 +  احسان :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 4:15 ::   ::

Grief
 +  احسان :: بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 4:0 ::   ::

I believe I hear again,sweet dream
her tender, resonant voice,
like a dove's song.
In the starlight,
I believe I see her again
parting her long veils,
in the warm breezes of the evening,
enchanting night,
divine rapture,
charming memory,
mad intoxication,

sweet dream...

 +  احسان :: هجدهم خرداد 1386 ساعت 6:56 ::   ::

"خیانت"

تو نبودی
و من
به یک تکه ابر
عشق ورزیدم.

 +  احسان :: شانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:28 ::   ::

 +  احسان :: چهاردهم خرداد 1386 ساعت 4:21 ::   ::

 

می آیی

عنق تر از عنق

میگزی، پوست گوزن دستکشت را

می گویی،

راستی دارم شوهر می کنم!

بکن!

چه باک

خیال می کنی از پا در می آیم؟

ببین

آرامم،

آرام تر از نبض یک مرده

یادت می آیدکه می گفتی

پول، عشق، ماجراجویی،

من اما می دیدم،

تو ژکوند بودی

تو را باید می ربودند 

تو

را

ربودند... 

 

 +  احسان :: دهم خرداد 1386 ساعت 4:43 ::   ::

سللللللللللللام بچه ها...

خیلی از این که پیش شمام خوشحالم.  

 +  احسان :: هفتم خرداد 1386 ساعت 19:10 ::   ::