تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز


در روزگاری آنقدر دور که هنوز چت کردن اختراع نشده بود مردی زندگی می کرد که سرسختانه عاشق دختری شده بود که هنوز به دنیا نیامده بود. او بسیار رنج می کشید.

 +  حامد :: دهم خرداد 1387 ساعت 9:10 ::   ::


داشت با میخ و تخته پنجره های خانه را برای مقابله با طوفانی که اداره ی هواشناسی گزارش اش کرده بود محکم می کرد. مضطرب بود امابه موقع برای خطری که در راه بود خود را آماده کرده بود. پنجره ی اتاق نشیمن را که داشت مطمئن و مطمئن تر می کرد هرگز در ریزترین زوایای ذهنش هم فکر نمی کرد که طوفان بی رحم در درونش اتفاق خواهد افتاد.

 +  حامد :: سوم خرداد 1387 ساعت 8:39 ::   ::

من توی تاکسی نشسته بودم. صندلی جلو. کنار راننده.درست پیش چشمان من اتفاق افتاد.همه چیز را کاملن واضح دیدم.تصادف باعث شد دو مرذ از ماشین هایشان پیاده شوند و با هم دست بدهند.

 +  حامد :: بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:26 ::   ::

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقته رفتنه

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه....

 +  حامد :: بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 4:35 ::   ::

 

من بهترين فرمانده تاريخ جنگ هاي بشرم

 

            من حالم خوب نيست . به خدا قسم من حالم خوب نيست . فردا جمعه است و من راس ساعت هشت و نيم امتحان عملي دارم ولي بد بودن حالم هيچ ربطي به اين قضيه ندارد . من دچار نفهمي شده ام . کم کم دارم مرد مي شوم ولي هيچ زني در کنارم نيست که مرد شدنم را در گوشش فرياد بزنم . بعد مدتها راضي شده ام روي کاغذ اعتراف کنم که من مردي هستم با نيازهاي مردانه که همه زنهاي زندگي ام نيازهايم را همچون ذهنم انکار کرده اند. احساس نا ديده گرفته شدن احساساتم همه تپه هايي را که فکر مي کردم با تاکتيک دوست داشتن براي هميشه متعلق به من شده اند  بمباران مي کند . من چه کار مي کنم ؟ فقط سنگر مي گيرم که زنده بمانم . من بهترين فرمانده تاريخ جنگ هاي بشرم و هيچ سربازي ندارم . هيچ وقت هيچ سربازي نداشته ام . من حتي تکه اي از گوشت گوسفندي را که روي مين تکه تکه شده بود کباب کرده ام و خورده ام ولي هيچ وقت هيچ سربازي نداشته ام . بهترين فرمانده همه جنگها  به اسارت گرفته شده است . من تفنگم را از پشت سر به ستون فقرات خودم فشار دادم  وگفتم :"دست ها بالا " . من اسير شده ام در جنگي که هيچ سربازي ندارد . من مضحک شده ام . او آمد . نشست . نگاه کرد . رفت . زنم بود . حتي به من نخنديد تا ايمان بياورم که مضحک شده ام . من هيچ وقت با ايمان کامل هيچ چيز نشده ام . مرزهاي سرزمين من هر روز مورد تجاوز قرار مي گيرند ولي زنم به جرم تجاوز از من شکايت مي کند . من سال هاست که ديگر باکره نيستم و از همه زن هاي باکره وحشت دارم . من پاره پاره شده ام در جنگي که فقط يک کشته داشته است و هنوز همه زن هاي باکره از من وحشت دارند . من ديگر مرد نيستم . مردانگي ام را در اردوگاه اسرا از من جدا کرده اند ولي هنوز هيچ زن باکره اي اين را باور ندارد . شاشم گرفته ولي نمي دانم چه کار بايد بکنم ؟ کدام فرمانده ديوثي به من چاي تعارف کرد ؟ راحت بخوابيد همه زن هاي باکره . باران مي بارد و من شاشم گرفته . کاش دنيا براي مردهايي طرح ريزي شده بود که مردانگي شان را در اردوگاه هاي اسرا جا گذاشته اند و گاه به گاه وقتي که باران هم مي بارد ، شاششان مي گيرد . کسي دنياي گم شده اي با اين مشخصات نديده ؟   

 

 +  حامد :: سی ام تیر 1386 ساعت 4:32 ::   ::

صدای زنگ در را که شنید دلش ریخت . انگار می دانست که بالاخره نامه ای که چندین سال در انتظارش بود به دستش خواهد رسید . آخرین باری که نامه ای از شوهرش دریافت کرده بود ،وی در حالیکه در کنار هواپیمای کوچک جنگی خود ایستاده بود برایش نوشته بود که دلش تنگ است برای همسرش و طعم غذاهای خانگی . پستچی دوباره زنگ زد . زن همانطور که سراسیمه به دنبال لباس مناسب می گشت ، مدام زیر لب اعلام می کرد که " اومدم ، اومدم " . صدای یکنواخت و بی احساس مکانیکی زنگ در مدام خودش را تکرار می کرد ، انگار که پستچی سنگینی زمان را توی نامه ی درون دستش حس می کرد . باز دستش را روی زنگ فشار داد ولی صدایی بلند نشد .  برای چند لحظه انگار همه ی خانه خود را به خواب زده بود تا زن که حالا پر عجله تر به دنبال پیراهنی می گشت ، انتخاب کند . در کشو را باز کرد . دستش به سمت پیراهن سفید با گلهای ریز آبی اش رفت که همسرش بعد از یک جروبحث بی ارزش برایش خریده بود . به یاد آن روز افتاد . هیچ وقت واقعا نفهمید تقصیر مردش بود یا خودش . هر دو بیش از حد لج باز بودند . خودش را در لباس سفید آبی اش دید که در را به روی پستچی باز می کند و نامه بازگشت شوهرش را به سینه اش می فشارد . اشک در چشمانش حلقه زد . داشت مزه شیرین اشک شوق را تجربه می کرد که خانه از خواب پرید . صدای زنگ در انگار که برای آخرین بار به صدا در می آمد پیوسته و بی رحم خودش را به سکوت خانه تحمیل کرد . دستش را دراز کرد . پیراهن سیاه توری اش را برداشت و در حالی که دیگر اشک نمی ریخت به سمت در دوید .
 +  حامد :: بیست و سوم تیر 1386 ساعت 22:46 ::   ::

سلام

من حامدم.ببخشید که اومدنم انقد طول کشید.

امتحان دارم.

بیشتر میام.امیدوارم البته.

 +  حامد :: هشتم تیر 1386 ساعت 7:4 ::   ::