تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز



 +  صالح :: هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 14:31 ::   ::

 

 

بالاترین را دوست داریم و از آن حمایت میکنیم

 

 +  صالح :: بیستم بهمن 1387 ساعت 10:43 ::   ::

 

سلام. با عرض شرمساري اين اخرين مطلبيه كه من از اين دكه ميذارم. قول ميدم.

دكه بليط فروشي

دكه بليط فروشي

دكه بليط فروشي

متن نوشته

 

 +  صالح :: بیست و پنجم دی 1387 ساعت 13:9 ::   ::

بلیت فروشی سر کوچه ما هرگونه انتقاد و پیشنهادی رو در راستای بهتر شدن اعلامیه هایی که به شیشه دکه میزنه٬ قبول میکنه. ملت انتقاد پذیریم دیگه٬ چه کنیم.

محرمانه

فحش

پی نوشت: قبلن هم اینجا و اینجا از این دکه براتون عکس گذاشته بودم

 +  صالح :: سیزدهم آذر 1387 ساعت 15:23 ::   ::

 

بالاخره همفکریهای امور رفاهی و اداره خوابگاهها با روسای دانشگاه نتیجه داد و مشکلات دانشجویان خوابگاهی تا حدودی برطرف شد. چند روز پیش قفسه های مخصوص کتب مذهبی تو خوابگاه توزیع شد و مشکل اساسی ما که همون بلاتکلیفی در عدم وجود محل مناسب برای کتابهای مذهبی خودمون بود برطرف شد. از مدیریت محترم دانشگاه٬ جناب آقای دکتر دانشجو و سایر معاونینشون که باعث ارائه خدمات شگرف میشن کمال تشکر رو داریم.

در ذیل به اختصار سایر نیازهای فوری و ضروری دانشجویان خوابگاهی آورده میشه تا دیگه اساتید انقد زحمت نکشن فکر کنن.

۱- جانماز دراز برای نماز جماعت در اتاق (از این دسمال سبز درازا)

۲- جای مهر دیواری

۳- مهر رکعت شمار

۴- بن خرید کتب مذهبی

۵- ساعت اذانگو با صدای موذن زاده

و ....

 

 +  صالح :: بیست و نهم آبان 1387 ساعت 15:25 ::   ::

 

چند وقتیه که هم اتاقیم با یه آخوندی رفیق شده و این حاج آقا هر از گاهی به ما سر میزنه. حرفایی که میزنه و کارایی که میکنه واسه من خیلی جالب و بعضی وقتا باور نکردنیه. اون تو خوابگاه ما از همه لحاظ راحته و هر حرفی که فکر کنید میزنه٬ از حرفای سیاسی علیه نظام گرفته تا مسایل جوانان و مسکن و قیمت زنای صیغه ای تو قم و ...

جالبه بدونید که این آدم متولد سال ۶۲ دارای ۱۰۰ کیلو وزن و ۱۸۷ سانتیمتر قده. فوق العاده شکمو و البته تنبله. عیاش و خوش گذرانه و تا جایی که بتونه تفریح میکنه. دایم تو مسافرته چون متولی ۱۰-۲۰ تا مسجد و مدرسه تو چابهار و مشهد و شیراز و چند تا جای دیگس. جدا از اینکه از همه اینا ماهیانه درآمد داره٬ صاحب ۵۱ درصد از سهام یک بیمارستان فوق تخصصی تو ولنجکه که به قول خودش همه اینها رو هم نصف درآمدش هم نیست. خودش میگه زنش تا حالا از خونه بیرون نیومده و هیشکی اسم زنشو نمیدونه. به قول بچه ها زنش رو مث یه کمد میدونه که تو خونشه.

هفته پیش شیخ اومده بود پیش ما و گفت که امشب همه مهمون منید. بچه های ندید بدید هم از اتاق اینوری و اونوری و بالایی و خلاصه هر کی که یه سلام علیکی با ما داشت ریختن اومدن. تقریبن ۱۵ نفری شدیم. رفتیم بیرون و سرتون رو درد نیارم یه دلی از عزا درآوردیم. حالا بماند که شیخ وسط خیابون چه اداهایی درمی آورد و مردم رو سر کار میذاشت چون اون واسه خودش یه داستان طولانیه. شب که برگشتیم شیخ دلیل مهمون کردنش رو گفت که انگیزه ای شد برای من که این مطلب رو بنویسم. گفت که "امروز که تو هواپیما می اومدم یه آقای مسنی اومد پیشم و مبلغ قابل توجهی پول بهم داد و گفت که شب خواب بد دیده و براش دعا کنم". این آدم که طبق حرفای شیخ آدم مایه داری هم بوده چیزی در حدود ۲۰۰ هزار تومن به شیخ داده بود. بعد از اینکه شیخ رفت من داشتم به اون آدم فکر میکردم که چه فکری باعث شده تا همچین کاری بکنه. الان شاید احساس میکنه تمام گناهاش پاک شده یا یه تیکه از بهشت رو خریده یا اینکه خیلی آدم خوبیه. با خودم فکر کردم چه آدمای فقیری محتاج شاید قسمتی از این پول میتونن باشن و شاید این پول بتونه مشکل چند نفر رو حل کنه یا لااقل یه کمکی به کسی باشه اما خرج خوش گذرانی یه آخوند میشه. چرا مردم ما یه کم فکر نمیکنن و انقدر اینارو آدم حساب میکنن. واقعن فکر میکنن که اینا ارتباطی با خدا دارن؟ یا اینکه درک و شعورشون بیشتر از مردم عادیه؟

هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر عصبانی میشدم

 

 +  صالح :: هفتم مرداد 1387 ساعت 16:44 ::   ::

 

تخفیف

 

 +  صالح :: چهارم تیر 1387 ساعت 18:11 ::   ::

 

شركت واحد

 

 +  صالح :: بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:44 ::   ::

 

- یه کم وضعیت منو درک کن. من پول ندارم اما تمام تلاشمو میکنم

- پس تو این دو ساله چه غلطی میکردی؟

- خوب دانشجوام دارم درس میخونم.

- میرفتی دنبال یه کاری

- خوب از درسم میموندم. یه مدت هم رفتم اما خیلی وقتمو میگرفت.

- یه خورده از بقیه یاد بگیر. اونا چیکار میکنن؟

- همه همکلاسیام٬ هم اتاقیام و دوستای اطرافم تو وضعیت منن

- همه همشون؟

- آره

- پس ازدواج با تحصیلکرده ها حماقته

-...........................

 

 +  صالح :: هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:59 ::   ::

 

سلام

اولا - این شماره ۰۹۱۲ یا همون همراه اول ما وصله. از دوستانی که گوشی اضافه (در پیت) دارن تقاضا میشه برای یه مدت به ما قرضش بدن. ضمنن اگه خاموش بود يعني ايرانسل روشنه.

دوما - میخاستم یه پست بدون عکس بذارم اما حیفم اومد اینو نگه دارم. این چرخه نانو که میگفتن بعد از چرخه هسته ای قراره تکمیل شه٬ فکر کنم داره به جاهای خوبش میرسه. من از طرف طبقه چهار تبریک میگم. میخاستم بگم از کجا سوغاتی آوردم اما ترسیدم دعوا شه.

 

 

فناوري نانو 

 

سوما - دلم واسه روزهاي خوب تنگ شده.

و ديگر هيچ!

  

 +  صالح :: دهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:34 ::   ::

 

 

 +  صالح :: بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 12:56 ::   ::

 

عکاس:مهدی ن.

 

 +  صالح :: پانزدهم مهر 1386 ساعت 13:24 ::   ::

 

haj2

haj1

 

 +  صالح :: یازدهم مهر 1386 ساعت 20:50 ::   ::

 

 

به خاطر اینکه این خونه با اصول فوق سری و روشهای بسیار پیشرفته رنگ آمیزی شده

 و اجازه نشر این عکسها به ما داده نشده فقط به همین دو تا عکس اکتفا میکنیم.

 

 +  صالح :: چهارم مهر 1386 ساعت 19:21 ::   ::

 

"...کاراژ..."

...

سمند و غیر سمند؟؟؟!!!!

 +  صالح :: یازدهم شهریور 1386 ساعت 23:49 ::   ::

 

 

"..... و با سمت دانشیاری در دانشکده فنی دانشگاه تهران انتقال یافت...."

 

 +  صالح :: سی و یکم مرداد 1386 ساعت 15:8 ::   ::

مسافرین محترم دقت کنید:

برای کسانی که از هوش کمتری بهره مند هستند به صورت تصویری هم شرح داده شده

این هم مسئولیت پذیری بلیط فروش

آخرش نوشته "آفرین بر شما"

 

مکان : تقاطع خیابان کارگر و گردآفرین ، روبروی پمپ بنزین !!

 

 +  صالح :: بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 0:19 ::   ::

 

 

 +  صالح :: بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 0:24 ::   ::

 +  صالح :: هفتم مرداد 1386 ساعت 19:0 ::   ::

 +  صالح :: سوم تیر 1386 ساعت 14:34 ::   ::

چند وقته موقعی که از اون آموزشگاه کوفتی برمیگردم سمت خوابگاه یه تیکه کوچیک از خیابون ولیعصرو پیاده میام تا به میدون ولیعصر برسم٬ هر روز صحنه های تکراری ای میبینم که دیگه برام عادی شدن و از قبل میتونم حدس بزنم که قراره چه چیزایی ببینم. مطمئنن شما بهتر از من خیابون ولیعصرو میشناسید و صحنه هایی رو که میخام تعریف کنم رو از من بهتر بلدید اما من چون بچه شهرستانم و تازگیا به پایتخت نقل مکان کردم واسم جالبه که ازش حرف بزنم شاید واسه شما هم یه تجدید خاطره بشه.

سر کوچه یه آقاهه که از این لباسای گنده پوشیده و رو شکمش نوشته پیتزا واستاده و داره داخل کوچه رو نشون میده٬ چشاش از دهن عروسکه داره تو رو نگاه میکنه و یه خستگی همراه با کمی شیطنت تو چشاش داره٬ همیشه هوس پیتزا میکنم و برمیگردم رستوران رو یه نگاهی میکنم٬ همین موقع آقاهه منو میبینه و جلوتر میاد و انگار میخاد یه چیزی بگه اما من سریع راهمو کج میکنم و میرم. پایینتر که میام جلوی سینما استقلال که چن وقته پارک وی رو اکران کرده -با اون پوستر خانومی که داره جیغ میزنه و کنار صورتش یه تبر خونی هست و زیرش هم عکسای فیلم هست که از قضا همون صحنه خانومس که کنار صورتش یه تبره که اصلن خونی نیست- یه خانوم خوشگل و خوش لباس رو میبینم که یه آقاهه با موهای سیخ سیخی دستش رو گرفته و داره میبره سینما٬ یه کم که حسودیم میشه میرسم جلوی بستنی فروشی که بستنی قیفی با رنگهای مختلف داره و یه خانواده با تعداد زیاد با چنتا مامان و دختر چاق واستادن تا بستنی بگیرن٬ پدر خانواده هم به دستگاه تکیه داده و داره تعداد رو میشمره٬ دلم میخاد با خانواده باشم و کنار اونا یه بستنی بخورم اما حیف که نیستم٬ مغازه دارای پایینتر نمیذارن بیشتر فکر کنم چون انقد بلند داد میزنن که غیرممکنه توجهت جلب نشه٬ یکیشون خیلی خوش تیپه٬ وسط پیاده رو واستاده٬ موهاش رو دمب اسبی بسته که تا وسطای پشتش هم میرسه و تو دستاش چنتا کیف و روسری هست٬ تا زمانی که برسم میدون وضعیت همینه٬ یکی نقره فروشیه٬ یکی روسری و...٬ آرزو میکنم کاش الان زید کنارم بود٬ بازومو گرفته بود و هی جلوی مغازه ها نگهم میداشت٬ حالا دیگه رسیدم میدون٬ میرم تا فلسطین تا سوار اتوبوس گیشا بشم که همیشه وقتی میرسم راننده آریاشهر میگه گیشا همین الان رفت.

به هر حال همه اینا هستن اما چیزای دیگه ای هم هست که به خاطر اونا شروع به نوشتن کردم. یکیشون یه آقای نابیناس که یه بلنگوی دستی داره و آواز میخونه٬ صداش هم بد نیست اما خیلی سوزناک میخونه٬ همیشه هم آهنگای عاشقانه ی قدیمی رو میخونه که به درد آدمای دپ میخوره٬ همه بچه های آموزشگاه میگن که صداش خیلی خوبه٬ یکی دیگه اون دو تا بچه ای هستن که یکیشون آکاردئون میزنه و اون یکی سلطان قلبها میخونه٬ معمولن پایینتر از سینما وایمیستن٬ یکیشون یه پسره که مادرش رو ویلچر میارتش و خودش داره تنبور میزنه٬ یکیشون هم یه زن با یه دختر کوچیکه که همیشه جلوی بانک ملی روبروی هایدا وایسادن و از یکی از عابرا میخان که کنارشون وایسه و ساعت اونارو بفروشه٬ بخاطر همینه که میبینی یه خانوم یا آقای خوش تیپ واستاده داره ساعت اونا رو میفروشه٬ خیلی وقته کسی ساعتشونو نخریده٬ چند نفر دیگه هم هستن که پایه ثابتن چنتای دیگه هم هستن که بعضی وقتا میان٬ یکیشونو پارسال دیدم و امسال نیستش٬ اونم کور بود و آواز میخوند٬ یه تیکه از روزنامه همشهری رو از خودش آویزون کرده بود که توش یه مصاحبه ازش چاپ شده بود٬ به هر حال اینا صحنه هایی هستن که اطرافمون زیاد میبینیم٬ سر چارراها٬ پشت چراغا٬ بعد از سینما٬ گوشه های خیابون و...٬ همیشه بعد از دیدنشون چن دیقه فک میکنم٬ به اینکه این آدم کیه؟ چیه؟ از کجا اومده؟ کجا میره؟ به من چه جوری نگا میکنه؟ نکنه مث بعضیاشون خیلی پولداره؟٬ و خیلی چیزای دیگه که خیلی اذیتم میکنن٬ همیشه آرزوهامو با آرزوهای احتمالی اونا مقایسه میکنم٬ اما فک میکنم مهمتر اینه که اینا چرا به وجود میان؟ تقصیر کیه؟ تقصیر جامعس؟ آدماس؟ خودشونه؟ منم؟ چه جوری میشه دیگه هیشکی اینجوری نباشه؟ وظیفه کیه که وضع اینارو درس کنه؟ جامعه؟ آدما؟ خودشون؟ من؟

نمیدونم چی بگم اما دلم نمیخاد مث بچه های آموزشگاه که بعضیاشون دلشون میسوزه و بعضیا هم بی تفاوتن باشم٬ میخام واسشون یه کاری بکنم٬ دلم نمیخاد بهشون یه پولی بدم که تو اون لحظه خوشحال بشن٬ دلم میخاد کمکشون کنم تا یاد بگیرن هیچوقت اینجوری نباشن. اما هیچوقت هیچ کاری نمیکنم. فقط نگا میکنم. مث بقیه. من چقد بدم. بیشتر دلم میخاد بدونم وظیفه من در قبال اینا چیه؟ مگه اینا آدم نیستن؟ حق زندگی ندارن؟

بسه دیگه.

 +  صالح :: شانزدهم خرداد 1386 ساعت 22:52 ::   ::

سلام

آقا ما عقب موندیم که

خیلی نامردیه، اصلا به کارام نمیرسم. صبح پا میشم تا شب یا سر کلاسم یا سر کار. از ۸ صب تا ۹ شب، وقت یه چک میل رو هم ندارم. مگر اینکه استاد خواب بمونه تا من مثل الان یه سر به دنیای وب بزنم. دلم میخاد شمارو ببینم. خیلی خسته ام.

دلم گرفته

 +  صالح :: ششم خرداد 1386 ساعت 10:2 ::   ::

راستش خیلی حرفا دلم میخاد بزنم اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. بعضیاشو روم نمیشه بگم بعضیاشم بهتر میبینم نگم. اما اگه اینجوری باشه که نباید اصلا چیزی بگم. خب حالا اینارو ولش کن. راستش من از بچگی زیاد حرف زدن بلد نبودم و همیشه تو جمع سوتی میدادم و حرفایی میزدم که همه از دستم ناراحت میشدن هنوز هم همینطوره و حالا که مثلا بزرگتر هم که شدم انتظارات بقیه در مورد حرف زدن من بیشتر شده اما من همچنان بلد نیستم به خاطر همینه که خیلیا از دست من ناراحت میشن و از حرفای من یه تعبیرایی میکنن که من اصلا نمیفهممشون و تعجب میکنم (اگه اینقد "و" میذارم به خاطر اینه که نمیدونم ویرگول کجاست کلی گشتم اما پیدا نکردم. از این کیبرد جدیداست) خلاصه سرتونو درد نیارم تازگیا سعی میکنم چیزایی رو که بلد نیستم بگمشون نگم که البته یه مشکلایی رو هم ایجاد میکنه که بیشترش هم برای خودمه چون خیلی از حرفایی رو که میخام بزنم نمیتونم اما چیکارش میشه کرد دیگه. راستش الان هم نمیدونم چرا این حرفارو میزنم اما اون چیزی که تو ذهنمه یه جور اعتراف با یه کم معذرت خواهیه تا شاید بتونم یه کم مشکلمو حل کنم. شما با دید درد دل کردن نگا کنین.

اما در نهایت میگم که اینا دلیل نمیشه که آدم................................

و نخاد که ...................................................

راستش من از اینکه یه وبلاگ داشتیم خیلی خوشحال بودم و هستم و دلم نمیخاد که جمعش کنیم به همین خاطر دیگه به اتفاقایی که افتاده فکر نمیکنم (چون میدونم بیشترش تقصیر خودم بوده) و سعی میکنم نذارم که این وبلاگ از بین بره.

بودن کنار بهترین دوستام لذتی داره که تا به حال هیچ چیزی واسم انقد قشنگ نبوده. پس وقتی آیدین بهم میگه که بنویس منم مینویسم دیگه.

آقا هرکی میبینه که هر جای متن مشکل داره و خوب نیست حذفش کنه. من پیشاپیش تشکر میکنم. گفتم که حرف زدن بلد نیستم.

 +  صالح :: بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 13:51 ::   ::

 

سلام. بالاخره انتظار به پایان رسید و من یه تکونی به خودم دادمو تصمیم گرفتم جواب مسابقه رو اعلام کنم. راستش من فکر نمیکردم نتیجه این شکلی بشه اما شد دیگه. میخوام از اول جوابارو بررسی کنم تا بفهمیم کی چی گفته. از اولین نفر یعنی sahar شروع میکنیم، تو نگاه اول گوش داداششو درست گفته اما شست پای آیت که هیچ شباهتی به شست بابک نداره انتخاب غلط و جالبیه. بابک که ماشالا همه شستارو گفته تا به طور تصادفی یکیش درست دربیاد.آخه IQ، گوشت رو نمیتونی ببینی شست پاتو که میتونی، یه نیگا بنداز بعد بگو. آیت که خودشو کشته، خودشو درست تشخیص داده و به این قضیه هم به شدت افتخار میکرد. آیدین، با اون کنفرانسی که بالای سر من (من خواب بودم) برگزار کرد به این نتایج قاطی پاتی رسیده. خودشو درست تشخیص داده، اما از بقیه از هر کدوم یه مورد درست گفته ولی واسه من جفتشم غلط گفته. یعنی منو اصلا نمیشناسه، بقیه رو هم نصفه میشناسه. شست من و حسام رو جابجا گفته، گوش آیت رو به من نسبت داده که اعتراف میکنم خیلی شبیهن، گوش منو چسبونده به بابک و گوش بابک رو به آیت!!! Sahar هم بعد از کلی تحقیق و دیدن نظر بقیه شست داداشش رو شناخته.بابک هم تحقیقات رو دنبال کرده تا اینکه اکثر موارد رو درست گفته به جز گوش خودش و آیت که جابجا گفته. میشه به این نتیجه رسید که قضیه تحقیق ژنتیکیه و خانواده اسدی بعد از تحقیق و تفحص به نتایج خوبی میرسن.اما فریبا، واقعا من خودم با اینکه عکسهارو خودم گرفته بودم کمی دقت میکردم تا میفهمیدم چی به چیه، اما فریبا پیش من نظر داد، یه نگا به عکسا کرد و همه رو درست گفت، من واقعا بهت زده شده بودم اما به روی خودم نمیاوردم. میشون همه شو درست گفته اما با احتیاط میگفت چون موقع نظر دادن من کنارش بودم.حسام هم که تقلب کرده قبول نیست.و اما پریسا خانوم خودم، خداییش زید رو حال میکنید، به نظر من نظرش نهایت هوش و ذکاوت رو میرسونه، اون به جز من هیچکدوم از بچه هارو ندیده، حتا عکسشون رو هم ندیده، با این اوصاف ببینید چیکار کرده، آیدین و حسام و بابک رو کاملا درست گفته، شست منو آیتو هم درست گفته فقط گوش منو آیتو جابجا گفته که قبلا هم گفتم خیلی شبیهن.واقعا من باورم نمیشه، زید نیست که معدن IQه .آبروی منو خریدی پری. با همه این تفاسیر به نظر من پریسا نفر اول این مسابقس اما در کل پریسا، فریبا و میشون برنده ان که جایزشون طی یک مراسم تقدیم میشه. جایزه هم یه مقدار هله هولس.در کل مثل اینکه دخترا نگاه دقیقتر و شناخت بیشتری دارن.خدمت این آیدا خانوم هم که هیشکی نمیشناستش عرض کنم که ما با کمال میل منتظر عکسهاس زیباشون هستیم. تا مسابقه بعدی همه شمارو به خدای بزرگ میسپارم.

 

 +  صالح :: هفدهم اسفند 1385 ساعت 20:32 ::   ::

به زودی در این مکان نتیجه مسابقه اعلام خواهد شد.

 +  صالح :: سوم اسفند 1385 ساعت 14:28 ::   ::

تا به حال به این قضیه فکر کردید که واقعا همدیگرو چقدر میشناسیم.

شاید تست امروز کمک کنه تا بتونیم به این سوال یه جواب خوب بدیم.

این عکسا متعلق به حسام ، آیت ، آیدین ، بابک و صالحه، فکر میکنید واقعا بتونید بگید که کدوم ماله کیه. خوب امتاحان کنید تا بفهمید همدیگرو چقدر میشناسید.

 12 3 4 5

  11 12 13                   14  15

هر عکس یه شماره داره که اگه روی عکس واستید ظاهر میشه. منتظر نظرات جالب شما هستیم.

راستی به نفرات برتر جایزه داده میشه. نتیجه مسابقه هم متعاقبا اعلام میشه.

چاکریم.

 +  صالح :: بیستم بهمن 1385 ساعت 14:6 ::   ::

گاهی انقد تو خودمون و کارامون غرق میشیم که نمیدونیم اطرافمون چه خبره. این عکس واسه نورگیر خونه خودمونه. یادمه پارسال هم این کفتره همینجا لونه کرده بود.

 

 +  صالح :: هفدهم بهمن 1385 ساعت 19:20 ::   ::

 +  صالح :: شانزدهم بهمن 1385 ساعت 12:11 ::   ::

 

- (( آقای نوروزی چند لحظه واستین کارتون دارم. این چه وضعیتیه که واسه خودت درست کردی، درس قبلیت رو افتادی این رو هم میفتی، سر کلاسا نمیای، اومدنی هم چرت میزنی، اصلن معلوم نیست چیکار داری میکنی، تو راه های اشتباه افتادی، این کارا آخر عاقبت نداره، با خودت اینکارو نکن، پدر و مادرت با هزارتا امید و آرزو تو رو فرستادن دانشگاه، اونوقت تو میای این کارا رو میکنی، به خودت بیا، عوض شو، آخه تا کی؟ با این وضعیت این ترم حتمن مشروطی و اگه اینجوری ادامه بدی حتمن اخراج میشی، بازم اگه مشکلی داشتی بیا اتاق من باهم حرف بزنیم.))

 

 +  صالح :: هشتم بهمن 1385 ساعت 16:22 ::   ::

 

چه حالی میده آدم بره مسافرت بیاد ببینه وبلاگ داره!

خیلی خوشحالم.حالا من هم به خودم افتخار میکنم. آخ جون.

از بابا بهروز هم ممنونم.

من امروز یه کشف جدید کردم که احتمالن به تمام مناقشات اخیر پایان میده : اون روباهه بابک نیست، کلاغ اولیه بابکه، اون روباه آیت ه که منتظره تا مقرریش برسه!!!!؟؟؟؟

اما از همه این حرفا گذشته مصرف هفته­ای دوبار ماهی خیلی خوبه.

امتحان داریم. تمام می­کنیم.

همه تون رو دوست دارم!

 

 +  صالح :: بیست و نهم دی 1385 ساعت 17:47 ::   ::