راستش خیلی حرفا دلم میخاد بزنم اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. بعضیاشو روم نمیشه بگم بعضیاشم بهتر میبینم نگم. اما اگه اینجوری باشه که نباید اصلا چیزی بگم. خب حالا اینارو ولش کن. راستش من از بچگی زیاد حرف زدن بلد نبودم و همیشه تو جمع سوتی میدادم و حرفایی میزدم که همه از دستم ناراحت میشدن هنوز هم همینطوره و حالا که مثلا بزرگتر هم که شدم انتظارات بقیه در مورد حرف زدن من بیشتر شده اما من همچنان بلد نیستم به خاطر همینه که خیلیا از دست من ناراحت میشن و از حرفای من یه تعبیرایی میکنن که من اصلا نمیفهممشون و تعجب میکنم (اگه اینقد "و" میذارم به خاطر اینه که نمیدونم ویرگول کجاست کلی گشتم اما پیدا نکردم. از این کیبرد جدیداست) خلاصه سرتونو درد نیارم تازگیا سعی میکنم چیزایی رو که بلد نیستم بگمشون نگم که البته یه مشکلایی رو هم ایجاد میکنه که بیشترش هم برای خودمه چون خیلی از حرفایی رو که میخام بزنم نمیتونم اما چیکارش میشه کرد دیگه. راستش الان هم نمیدونم چرا این حرفارو میزنم اما اون چیزی که تو ذهنمه یه جور اعتراف با یه کم معذرت خواهیه تا شاید بتونم یه کم مشکلمو حل کنم. شما با دید درد دل کردن نگا کنین.
اما در نهایت میگم که اینا دلیل نمیشه که آدم................................
و نخاد که ...................................................
راستش من از اینکه یه وبلاگ داشتیم خیلی خوشحال بودم و هستم و دلم نمیخاد که جمعش کنیم به همین خاطر دیگه به اتفاقایی که افتاده فکر نمیکنم (چون میدونم بیشترش تقصیر خودم بوده) و سعی میکنم نذارم که این وبلاگ از بین بره.
بودن کنار بهترین دوستام لذتی داره که تا به حال هیچ چیزی واسم انقد قشنگ نبوده. پس وقتی آیدین بهم میگه که بنویس منم مینویسم دیگه.
آقا هرکی میبینه که هر جای متن مشکل داره و خوب نیست حذفش کنه. من پیشاپیش تشکر میکنم. گفتم که حرف زدن بلد نیستم.