|
صدای زنگ در را که شنید دلش ریخت . انگار می دانست که بالاخره نامه ای که چندین سال در انتظارش بود به دستش خواهد رسید . آخرین باری که نامه ای از شوهرش دریافت کرده بود ،وی در حالیکه در کنار هواپیمای کوچک جنگی خود ایستاده بود برایش نوشته بود که دلش تنگ است برای همسرش و طعم غذاهای خانگی . پستچی دوباره زنگ زد . زن همانطور که سراسیمه به دنبال لباس مناسب می گشت ، مدام زیر لب اعلام می کرد که " اومدم ، اومدم " . صدای یکنواخت و بی احساس مکانیکی زنگ در مدام خودش را تکرار می کرد ، انگار که پستچی سنگینی زمان را توی نامه ی درون دستش حس می کرد . باز دستش را روی زنگ فشار داد ولی صدایی بلند نشد . برای چند لحظه انگار همه ی خانه خود را به خواب زده بود تا زن که حالا پر عجله تر به دنبال پیراهنی می گشت ، انتخاب کند . در کشو را باز کرد . دستش به سمت پیراهن سفید با گلهای ریز آبی اش رفت که همسرش بعد از یک جروبحث بی ارزش برایش خریده بود . به یاد آن روز افتاد . هیچ وقت واقعا نفهمید تقصیر مردش بود یا خودش . هر دو بیش از حد لج باز بودند . خودش را در لباس سفید آبی اش دید که در را به روی پستچی باز می کند و نامه بازگشت شوهرش را به سینه اش می فشارد . اشک در چشمانش حلقه زد . داشت مزه شیرین اشک شوق را تجربه می کرد که خانه از خواب پرید . صدای زنگ در انگار که برای آخرین بار به صدا در می آمد پیوسته و بی رحم خودش را به سکوت خانه تحمیل کرد . دستش را دراز کرد . پیراهن سیاه توری اش را برداشت و در حالی که دیگر اشک نمی ریخت به سمت در دوید .
|