تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

صدای زنگ در را که شنید دلش ریخت . انگار می دانست که بالاخره نامه ای که چندین سال در انتظارش بود به دستش خواهد رسید . آخرین باری که نامه ای از شوهرش دریافت کرده بود ،وی در حالیکه در کنار هواپیمای کوچک جنگی خود ایستاده بود برایش نوشته بود که دلش تنگ است برای همسرش و طعم غذاهای خانگی . پستچی دوباره زنگ زد . زن همانطور که سراسیمه به دنبال لباس مناسب می گشت ، مدام زیر لب اعلام می کرد که " اومدم ، اومدم " . صدای یکنواخت و بی احساس مکانیکی زنگ در مدام خودش را تکرار می کرد ، انگار که پستچی سنگینی زمان را توی نامه ی درون دستش حس می کرد . باز دستش را روی زنگ فشار داد ولی صدایی بلند نشد .  برای چند لحظه انگار همه ی خانه خود را به خواب زده بود تا زن که حالا پر عجله تر به دنبال پیراهنی می گشت ، انتخاب کند . در کشو را باز کرد . دستش به سمت پیراهن سفید با گلهای ریز آبی اش رفت که همسرش بعد از یک جروبحث بی ارزش برایش خریده بود . به یاد آن روز افتاد . هیچ وقت واقعا نفهمید تقصیر مردش بود یا خودش . هر دو بیش از حد لج باز بودند . خودش را در لباس سفید آبی اش دید که در را به روی پستچی باز می کند و نامه بازگشت شوهرش را به سینه اش می فشارد . اشک در چشمانش حلقه زد . داشت مزه شیرین اشک شوق را تجربه می کرد که خانه از خواب پرید . صدای زنگ در انگار که برای آخرین بار به صدا در می آمد پیوسته و بی رحم خودش را به سکوت خانه تحمیل کرد . دستش را دراز کرد . پیراهن سیاه توری اش را برداشت و در حالی که دیگر اشک نمی ریخت به سمت در دوید .
 +  حامد :: بیست و سوم تیر 1386 ساعت 22:46 ::   ::