میرسم خونه تلويزيون روشنه. آقا نشتهن دور و برشون هزار تا نخبه از انواع ريشدار بیچادر و چادردار بیريش. هر کس به فراخور حال بخشی از مسائل علمی کشور و مسائل و مشکلات نخبهها رو به عرض میرسونه. تا اينکه میگن از يه نخبه که پژوهشگر برتر هم هست دعوت میکنيم پشت تريبون تشريف بيارن. نخبه با سلام و صلوات در جايگاه حاضر میشه و با بسم الله عرايضش رو شروع میکنه. ولی يه چيزی اين وسط اشکال داره و اونم قيافه نخبه فوقالذکره. يه کم زيادی آشناست. تا اينکه اسمش زير تصوير حک میشه و مطمئن میشم.
نخبه شروع میکنه:
... شما فرموده بوديد و محققين بعدها با تحقيق به اين نتيجه رسيدند...
... همه به فرمايش ۱۰سال پيش حضرتعالی رسيدند...
تلفن حاجی رو میگيرم که کانال يک رو نگاه کنه و فکم میخواد از جاش کنده بشه و بيفته رو فرش.
عزيز نخبه من! مگه تو نبودی که اسلام و مسلمين و روحانيت و اعراب رو تا همين چند هفته پيش به غيرقابلگفتنترين کلمات و عبارات مهمان میکردی؟ مگه تو نبودی با اون همه سر و صدا با تمام مذهبیهای دانشگاه درمیافتادی؟ مگه تو نبودی تلاش میکردی چیزی بنويسی که کلمهای عربی توش نباشه؟ چت شده برادر؟ مزه کرده سکههای بانکی آستان حضرت دوست؟
مگه نه اينکه شخصيت و طرز فکر آدم تو يه سنی به يه ثبات نسبی میرسه؟ چرا اين سن واسه بعضیها ۸۰ سالگيه؟ چرا وقتی يه امکان کوچيک واسه مطرح شدن ايجاد میشه بعضیها هر چيزی رو که توی زندگیشون رشتهن پنبه میکنن و به هرچی گفتن و اعتقاد داشتن پشت میکنن؟ مگه میشه فاصله دو سر طيف رو تو يه هفته طی کرد؟ چی کار کردين که اينقدر راحت شده؟
والله اعلم بما یسترون...
لينک نيمه مرتبط