تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

از یه مسافرت نسبتا طولانی دارم بر می گردم خونه.

الان دم در واستادم چراغ بالا خواموشه.

بچه ها باید خونه باشن. ولی چرا نیستن؟ چرا چراغ خاموشه؟ شاید دارن فیلم میبینن، ولی احتمالش خیلی کمه چون همیشه فقط با اصرارهای طولانی من راضی می شدن فیلم ببینن از طرفی من هم تازگی ها فیلمی نبردم خونه.

توی اسانسور دارم بند کفش هام رو باز میکنم... نکنه... نکنه برگشته باشه و برای غافل گیری من با بچه ها هماهنگ کرده باشه؟

آره این کار ازش بر میاد... همیشه غیر قابل پیش بینی بوده.

حتما برگشته، برگشته که بمونه، برگشته تا من دوباره زنده شم، برگشته تا من دوباره...... میدونستم برمی گرده میدونستم ما حق همدیگه هستیم...

حالا دیگه دل تو دلم نیست فقط می خوام برسم توی خونه.

در رو باز میکنم هیچ کس نیست. تو جاکفشی هم هیچ کفشی نیست، چقدر تمییز عمل کردن...! حواسشون به همه چی حتی کفش ها هم بوده...

یعنی تو کدوم اتاق هستن؟

حتما تو اتاق من منتظرمه... خیلی خوب میشناسمش بهتر از هر کسی... در اتاق بسته اس. یواشکی میرم پشت در تا منم اون رو غافل گیر کنم و این هماهنگی بین احساساتمون رو نشون بدم...

در رو باز میکنم اتاق خیلی تاریکه ولی هیچ کس نیست... کمی عصبی میشم... چرا حدسم درست نبود؟ من که ادعای شناختنش رو دارم؟

خوب اشکالی نداره... صد و هفتاد و چهار روز ازتنهایی من می گذره و تو این مدت شاید یه سری از عادت هاش رو فراموش کرده باشه. البته من مطمئنم که خیلی زود همون ادم قدیمی میشه... ولی ممکنه اصلا نیومده باشه و من از اول بیخودی دلم رو خوش کرده باشم به سرعت از اتاق میزنم بیرون  و با شدت در اونیکی اتاق رو باز میکنم. دیوانه وار وارد اتاق میشم و تا وسط اتاق میرسم. تو تاریکی میتونم تشخیص بدم که تو اتاق تنهام...پاهام دارن شل میشن... برمیگردم و یه بار دیگه و کمی آرومتر -ولی هنوز امید وارانه- همه جا رو میگردم

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

هیچ کس خونه نیست...

 

دارم دیوونه میشم...

 

تلفنم داره زنگ میزنه...به زور جواب میدم... بچه ها رفتن سینما

 +  احسان :: بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:18 ::   ::