مدام ناراحتم که چرا توی سالن جا نيست و مجبور شده سرپا بایستد. گفته بود اگر مراسمی بود خبرش کنم. وقتی زنگ زدم و گفتم افتتاحیه يک نمايشگاه هست کلی ذوق کرد. اس ام اس میدهد که سر پا مانده ولی جایش خوب است و از مراسم لذت میبرد. موضوع نمايشگاه به پاياننامه ارشدش ارتباط داشت. مدام سر میگردانم تا بين جماعت ایستاده پيدايش کنم اما اثری نيست. سالن از خیل علاقهمندان انباشته شده. تقريباً نصف قيافهها آشنا هستند. اين وسط چشمم میخورد به يکی از همکلاسیهايم که با ديدن من دست تکان میدهد. بغل دستیام میپرسد "اين خانم کيه؟" ومن توضيح میدهم که همکلاسی من است اما نمیفهمم اينجا چه میکند.
بعد از مراسم با عجله بيرون میروم تا مهمانم را پيدا کنم و بابت نبودن جا عذرخواهی کنم. به اين طرف و آن طرف میروم اما خبری نيست. قيافه خندان همکلاسیام جلوی چشمم سبز میشود و احوالپرسی و تعارفات جاری میشود. اصلاً حواسم به همکلاسی نيست. از پاياننامهام میپرسد که به کجا رسيده و من بدون اينکه نگاهش کنم سرسری جوابی میدهم و چشمهايم لابهلای جمعيت دنبال مهمانم میگردد. همکلاسی با علاقه از قبول شدن مقالهاش در کنفرانسی در فرانسه میگويد و از برنامهام برای نمايشگاه کتاب میپرسد و من به اين فکر میکنم که مهمانم را پيدا کنم و به مسئولهای نمايشگاه معرفی کنم. همکلاسیام از آزمون دکتری ديروزش میگويد و اينکه آسان بوده و چه و چه. به سرم میزند بگويم دنبال کسی هستم و خداحافظی کنم.
يک دفعه کنجکاو میشود بدانم همکلاسیام اينجا چه کار میکند. وقتی میپرسم چه کسی دعوتتان کرده بلند و شيطنت آميز میخندد و میگويد دوست پرنفوذی دارد که دعوتش کرده. کنجکاوتر میشوم و جدیتر میپرسم. با حيرت نگاهم میکند: "يعنی چی؟ آلزايمر که نگرفتين؟ مگه ديشب خودتون زنگ نزدين گفتين بيام؟" بیاختيار موبايلم را بيرون میآورم و اسمها را نگاه میکنم. مگر میشود اسم و فاميل دو نفر اينقدر مشابه باشد. مگر میشود يک آدم اينقدر بیدقت و خنگ و ابله باشد؟ دلم میخواهد وانمود کنم شوخی کردهام و بگويم البته که دعوتش کردهام و دلم میخواسته ببينمش ولی نمیتوانم. میگويم اميدوارم من را نکشيد و توضيح میدهم که خانم گرافيستی را میخواستم دعوت کنم که اسم و فاميلش مشابه شما بوده ... خون به صورت همکلاسیام میدود و مثل لبو سرخش میکند. چشمهايم را میبندم و منتظر برخورد لنگه کفش با سر وصورتم میشوم. با نااميدی میگويد :"وقتی ديشب زنگ زدين به خواهرم گفتم چقدر شما نسبت به من لطف دارين". آرزو میکنم کاش خالق هستی کليدی در اختيار بشر قرار میداد که با فشار دادن آن میشد برای هميشه به اعماق زمين رفت. هرچه عبارت عذرخواهی بلدم به زبان میآورم. با لطفی که انتظارش را نداشتم میگويد اشکالی ندارد و او از مراسم خوشش آمده و بايد از دوست گرافيستم عذرخواهی کنم.
دعوتش میکنم به ديدن نمايشگاه برويم. با لبخند تلخی کارها را میبينيم و من در مورد آثار توضيح میدهم و از تاريخ و ادبيات و هنر میگويم. در پايان تشکر میکنم که آمده و او هم تشکر میکند که دعوتش کردهام و با عجله میرود.