بابک یا به قول خودش "مدیر"

ما رو به بازی جدید دعوت کرده که قراره توش کتابایی رو که دوست داریم معرفی کنیم. من کتاب خیلی زیاد خوندم تو زندگیم ولی چند ساله که ندرتاْ کتاب میخونم. به دلایلی که شاید اینجا بازگو کردم بعدها. من میخوام با اجازه به جای بهترین کتابا اثرگذارترین کتابامو بنویسم. یعنی کتابایی که خوندن اونا رو طرز فکر و نگاه من اثر گذاشت و به نوعی اتفاق مهمی توی زندگیم محسوب میشه. کتابا رو با ترتیب زمانی مینویسم با یه کم توضیح واسه هرکدوم.
۱- "یار هم در کنار هم". نویسنده ش یادم نیست. این اولین کتابی بود که تو عمرم خوندم. در سن ۷سالگی ثلث دوم کلاس اول. هنوز الفبا رو کامل نخونده بودیم. تا قبل از اون مادرم ده ها کتاب برام خونده بود ولی این اولین تجربه من از خوندن یه متن داستانی به تنهایی بود. موضوعش هم ماجرای دو حرف الفبا یعنی "آ" و "ب" بود که هر کدوم یه گوشه بیابون تنها و غمگین زندگی میکردن. تا اینکه راه می افتن همدیگه رو میبینن و با هم "آب" میشن و نه تنها خودشون از تنهایی در میان بلکه بیابون تشنه رو هم سیراب و شاد و سبز میکنن. هنوزم ایده این قصه رو دوست دارم.
۲- "بوگ ژارگال" نویسنده: ویکتور هوگو. بین سال اول تا سال سوم کتابای زیادی خوندم اما همه شون کتابایی بودن که با زبان کودکانه و برای بچه ها نوشته شده بودن. این کتابو که سال سوم ابتدایی خوندم اولین کتابی بود که با زبان معیار و برای خواننده بزرگسال نوشته شده بود. Bug Jargal اولین رمانیه که من خوندم و اتفاقاْ اولین رمان ویکتور هوگو هم هست. مادرم این کتابو برام خریده بود و موضوع داستان شورش سیاها علیه سفید پوستا در انقلاب هاییتی و دوستی یه شاهزاده سیاه با یه افسر ارتش فرانسه است. شخصیت افسر فرانسوی و جادوگر سیاه داستان اونقدر الان برام زنده ست که انگار کتابو همین دیروز خوندم. به قدری تحت تاثیر این کتاب بودم که اون سال عید که مراغه بودیم یه دفتر خریدم و شروع کردم به نوشتن داستان در مورد یه جنگ. جالب اینکه آدمای داستانم همه شون اسمای فرانسوی داشتن 
بعد از این کتاب چند سال فقط کتابای علمی تخیلی و پلیسی خوندم.
۳- Hatter's Castle یا قلعه کلاهدوز. نویسنده: آرچیبالد کرونین. احتمالاْ به فارسی ترجمه نشده. تا قبل از این چندین کتاب ساده شده انگلیسی خونده بودم با علم به اینکه نثر کتاب رو برای من خارجی به شکل ساده ای بازنویسی کردن. به یاد موندنی تریناشون جزیره گنج استیونسن و رابینسون کروزوئه دوفو بودن. اما این کتاب برام اولین تجربه خوندن یه متن جدی و طولانی به انگلیسی بود. قلعه کلاهدوز رو اوایل دبیرستان از بین کتابای پدرم پیدا کردم. گویا فیلمی هم از روی این کتاب ساخته شده. موضوعش داستان یه خانواده اسکاتلندیه که پدر شغلش کلاهدوزیه و آدم عصبی مزاج، خشن و دیکتاتوریه که زندگی رو برای تمام خانواده ش سخت کرده. مری دختر خونواده عاشق یه پسر جوون ایرلندی میشه و مخالفت شدید پدر و نقشه فرار و باقی قضایا. حس خوندن کتاب به یه زبون بیگانه و احساس پرتاب شدن وسط یه فرهنگ متفاوت و کشف اینکه چقدر فرهنگای مختلف شبیه همن از تجربه های خوندن این کتاب بود و همینطور اولین توصیف های نسبتاْ مفصل از صحنه های بوسیدن... یادمه چند فصل اول این کتابو به فارسی برگردوندم از بس دوستش داشتم.
۴-"Kitchen" (آشپزخانه). نویسنده: یوشی موتو بانانا. این کتاب هم به فارسی ترجمه نشده هنوز با این که از پرفروشترین و شناخته شده ترین کتابای ادبیات معاصر ژاپنه.با این کتاب توی ژاپن آشنا شدم. تا قبل از اون داستان های بلند و کوتاه به زبان ژاپنی خونده بودم که دوست داشتنی ترینش ترجمه ژاپنی "بابا لنگ دراز" جین وبستر بود که بعدها فهمیدم از شاهکارای ترجمه ژاپنیه و من این کتابو سال سوم دانشگاه و به زور فرهنگ لغت خوندم. اما آشپزخانه برام یه کشف جدید بود. دوستی داشتم که در باره این داستان تحقیق میکرد و منو هم وادار به خوندن اون کرد. قهرمان داستان دختر جوونیه که بعد از مرگ مادربزرگش توی دنیا تنهای تنها میشه و به چیزی جز مرگ فکر نمیکنه. در نهایت چیزی که این دخترو به زندگی امیدوار میکنه و نشاط رو بهش برمیگردونه نه ماوراءالطبیه است نه روابط پیچیده انسانی. بلکه علاقه به غذا خوردن و درست کردن غذای خوشمزه برای دیگرون و صرف وقت و فکر و انرژی برای موضوع پیش پا افتاده ای مثل غذا اونو با آدمای جدیدی آشنا میکنه که زندگیشو عوض میکنن. آشپزخونه به عنوان دلنشین ترین جای خونه و یخچال به عنوان سمبل آشپزخونه امروزی تو این داستان نقش محوری دارن. من همون موقع به این نتیجه رسیده بودم که وقت صرف کردن و توجه کردن به مساله غذا چیزیه که تو فرهنگ مملکت ما اقلا تو روزگاری که ما داریم توش زندگی میکنیم خیلی مرسوم نیست. منظورم نگاهیه که آشپزی رو هنر و سرگرمی میدونه و غذا خوردن رو یه جور کار خیلی لذتبخش و نه صرفاْ یه نیاز طبیعی. من فکر میکنم این نگاه به نوعی نشانه سلامت جامعه است. علاوه بر اینکه توجه زیاد به غذا تو کتابای ادبی و دینی ما تقبیح شده مشکلات اقتصادی مردم ما اجازه این کارا رو نمیده. داستان آشپزخانه خیلی کمک کرد به من تو درک این نگاه. ضمن اینکه یادآور یه دوجین خاطره خوب هم هست برام.
بازم کتابای خوب زیادی بودن که روم اثرات دائمی گذاشتن ولی این چهار تا به عنوان چهار نقطه عطف الان یادم اومد.
من هم آزاده ، فریبا، نوشین، آیدین، حسام و صالح رو به این بازی دعوت میکنم.