تبليغاتX
!طبقه چهارم



::ساکنین طبقه چهار::

IDN

آیت
صالح
احسان
حامد


::انباری ساختمون::

اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385




::همسایه ها::

چه غلطا!
.:ماهی دور از دریا:.
بابا بهروز عریان
اسپينوزا
عقايد سبز بی‌رنگ
موژان
یه صندلی برای عباس
آخرین یادداشتهای یک چریک تنها
کرم کتاب
کوچه پگاه
یوناس منتظر شماست
وبلاگ شلم شوربا
به امید فرداهای روشن
حال و روزنوشت‌
تقاطع
سرزمین نو
آوای ققنوس
چای ، سیگار ، خبر
خوابها دروغ نمی گویند
ماهی قرمز کوچولو
گوسفند




لینک RSS



طرح: BSurprised
خونه انباری صندوق پست !طبقه چهارم

وبلاگ ساکنین طبقه چهارم تهران...

زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز

بهتر آن است که برخیزم
 رنگ را بردارم
 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

***

نمیدونم چطوری باید شروع کنم ولی امیدوارم حضور افکار و احساساتم در این بلاگ تاثیرگذار باشد.

 

و اما کتاب بازی...

 

چند تا کتاب هست که واسه همیشه دوستشون خواهم داشت:

 

"کیمیاگر" اثر پائولو کوئیلو یکی از اولین کتابهایی است که عمیقاً وجودم را برانگیخت. نویسنده در این کتاب با ذکر این مطلب که هر انسانی دارای یک افسانه شخصی است،خواننده را به دنبال رویای شخصی خود وامی دارد و تاکید می کند که روح جهان نیز او را در این راه یاری می رساند.

 

***

 

"آرزوهای بزرگ" اثر چارلز دیکنز

یکی از کارتونهای زیبای دوران کودکی که فیلمش هم در تلوزیون پخش شد. این کتاب را به زبان اصلی تو دانشگاه خوندم.متن کم نظیر و پر کشش دیکنز و گفتگوهای میان شخصیتهای این رمان قابل مقایسه با کارتون و فیلمش نیست.من اگه صد بار هم بخونمش باز هم برایم تازگی دارد

 

***

 

"شازده کوچولو" اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

"شازده کوچولو" یکی از کتابهایی است که چشمانم را خیس کرد:

 

 

شهريار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرين نهال‌های بائوباب را هم ريشه‌کن کرد. فکر می‌کرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نمانده‌بود که اشکش سرازير شود.

 

به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!

 

گل سرفه‌کرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنش‌های هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمی‌آورد
.

 

گل به‌اش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمی‌خورد.

 

آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم می‌آيد؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هيچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصميم گرفته‌ای بروی برو!

 

اين را گفت، چون که نمی‌خواست شهريار کوچولو گريه‌اش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...

 ***

"درخت بخشنده" نوشته شل سیلور استاین

کتابی با زبان ساده و دلنشین  خاص کودکان که مخاطبان بزرگسال خود را نیز تحت تاثیر قرار داد. "درخت بخشنده" داستان عشق درختی سخاوتمند به یک پسر بچه است.

***

و در آخر "تنهایی پر هیاهو" نوشته بهومیل هرابال یکی از شاهکارهای ادبیات چک می باشد. متن زیر برگرفته از سایت دیهور را برایتان می آورم:

این کتاب حکایت عشق ورزی راوی ست، به کتاب ها و نوشته ها و حروف و... .و گریزی ست از دنیای آدم ها، به عالم وهم و خیال. تنهایی پر هیاهو، نمایشِ تنهایی هانتاست، که سی و پنج سال، در کار خمیرکردن کتاب و کاغذ باطله بوده است.
هانتا که سال ها در زیرزمینی تاریک، نمور و پر از موش کار کرده، از سنگینیِ بار همه ی این کسالت ها، به آبجو پناه می برد. هرچند که خود ادعا می کند: "نه آن‌که از این کار خوشم بیاید. از میخواره‌ها بیزارم. می‌نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آن‌چه می‌خوانم بهتر راه یابم..."

تنهایی وی پر است از حرف ها و صداهای نشنیده ی نویسندگان. وقتی از کانت می گوید، انگار از معشوق هزار ساله اش سخن می گوید. و یا وقتی که از کار اخراج می شود و سرگشته و حیران به سراغ معشوق قدیمی اش، مانچا، می رود؛ گویی قصه ی آغاز همه ی حروف را بازگو می کند.
هانتا پس از آن که از کار اخراج می شود و خود را در دنیای آدم ها تنها می یابد؛ خودش را، که به گفته ی خودش "دیگر به هیئت داشنامه هایی درآمده است که طی این سال ها خمیر کرده"، در دستگاه پرس قرار می دهد، و سرنوشتش را با سرنوشت معشوقش پیوند می دهد.

http://www.dihoor.com/sideblog/book/217.php

***

تا نوشته بعدی خدا نگه دار!

  

 +   :: سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 14:14 ::   ::